|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|

تاریخ آخرین پست را که نگاه می کنم تازه می فهمم حدود 2 ماه می شود که چیزی ننوشته ام... شاید نوشتن را از یاد برده ام ...یا شاید هم اینجا را!!! اما هر چه هست دردها و دغدغه ها هنوز مرا ترک نکرده اند...کم که نمی شوند هیچ، روز به روز افزون تر هم می شوند!!!
روزها تند و تند می گذرند و من هر روز با خود تا می توانم سر وکله می زنم تا به زندگی جدیدم بیشتر عادت کنم!!!
همه چیز گذشت و می گذرد و من تا کنون نتوانسته ام جلوی رخ دادنشان را بگیرم و نمی دانم تا کی خواهم توانست اینگونه را تحمل کنم...
بهار شروع شده...بهاری که فصل آغازم بود...عید آمد اما اینبار برخلاف 9 عید گذشته رنگ و بوی دیگری می داد...امسال کسی موقع تحویل سال اشک نریخت...همه آرام بودند و دلشان می خواست خوشحال باشند...
ذهنم آنقدر درگیر آینده و مشکلات پیش رویمان است که گاهی اوقات از ترسشان به گریه می افتم...نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم هیچ تضمینی برایمان وجود ندارد...همه اش به قول تو منفی بافی می کنم...کاش می توانستم آرامتر باشم اما نمی شود...فقط وقتی کنارم هستی همه چیز را از یاد می برم...
می دانی این وسط مسئولیت تو بیشتر است...پس باید بیشتر تلاش کنی...
باید کمکم کنی عزیز...
کمکم کنی تا این ترس و دلهره ها را زودتر از خود دور کنم...کمکم کنی تا زودتر آرام شوم و برای زندگی جدید و شاید سختمان حاضر...
