|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
یک ماه قبل:
هنوز خوب یادم هست...
روزی که برای نخستین بار دست های ما یکدیگر را در آغوش کشیدند!!!

با شرم و شاید هم ترس لمست کردم...دست هایت را گرفتم...نمی توانستم مستقیم در چشمانت نگاه کنم...هرچند هنوز هم نمی توانم...
سخت بود...سخت...خیلی!!!
اما حالا انگار نه انگار همانم...دیگر هنگام گرفتن دست هایت ترس و دلهره ای ندارم...
و آغوشت...
که بدجور مرا به آن عادت داده ای...
کافی است دلم گرفته باشد و به آن پناه ببرم...
کافی است سر روی شانه هایت بگذارم...
کافی است دستانت را دورم حلقه کنی...
کافی است صدای قلبت را بشنوم...
تا آرام شوم... تا آرامش تک تک ذرات وجودم را پر کند... تا دیگر از هیچ چیز نهراسم....تا......
عجیب است ولی این دست ها و این آغوش را انگار سالهاست که می شناسم!!!
