|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
یک ماه قبل:
هنوز خوب یادم هست...
از اضطراب و دلهره و ترس در حال خفه شدن بودم...دلم می خواست زمان بایستد و جلوتر نرود...از آن لحظه که از آن در حال فرار بودم بدجور می ترسیدم...اما داشت اتفاق می افتاد و من توان نگه داشتن و تغییر دادنش را نداشتم...خود را سپردم به خدا...
خدایی که همیشه با من بوده و هست...
کنارت نشستم در حالی که توان نگاه کردن به تو را نداشتم...تو هم انگار دست کمی از من نداشتی...هر دو ساکت و سر به زیر بودیم...
سردم شده بود...دست هایم می لرزید...گوش هایم چیزی را نمی شنید...دلهره و ترس دست به دست هم داده بودند گویی می خواستند مرا از پا در آورند...
اما همه چیز در یک لحظه عوض شد...کلمات چه معجزه ای کردند!!!
و من بعد از آن چقدر آرام شدم...انگار نه انگار دقایقی قبل داشتم از دست می رفتم...
