تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

یک ماه قبل:

هنوز خوب یادم هست...

از اضطراب و دلهره و ترس در حال خفه شدن بودم...دلم می خواست زمان بایستد و جلوتر نرود...از آن لحظه که از آن در حال فرار بودم بدجور می ترسیدم...اما داشت اتفاق می افتاد و من توان نگه داشتن و تغییر دادنش را نداشتم...خود را سپردم به خدا...

خدایی که همیشه با من بوده و هست...

کنارت نشستم در حالی که توان نگاه کردن به تو را نداشتم...تو هم انگار دست کمی از من نداشتی...هر دو ساکت و سر به زیر بودیم...

سردم شده بود...دست هایم می لرزید...گوش هایم چیزی را نمی شنید...دلهره و ترس دست به دست هم داده بودند گویی می خواستند مرا از پا در آورند...

اما همه چیز در یک لحظه عوض شد...کلمات چه معجزه ای کردند!!!

و من بعد از آن چقدر آرام شدم...انگار نه انگار دقایقی قبل داشتم از دست می رفتم...


+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 9:50  توسط ساحل تنها  |