تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

اولین باران پاییزی پارسال را هنوز به یاد دارم...آذر ماه بود...بیدار بودم و طبق معمول بی خواب.تا صدای چک چک قطره هایش را شنیدم بی تاب شدم.همان لحظه ثبتش کردم...

امسال اما...

قرار گذاشته بودیم اولین بارانی که آمد تو ، هر کجا که بودی بیایی... برویم کنار دریا...زیر قطره های باران...حسابی خیس شویم....ولی...

اولین باران پاییزی امسال وقتی آمد که فکرش را نمیکردیم...صبح زود...سریع به تو sms  دادم و مژده ی آمدنش را دادم...می فهمیدم که خوابی..چون اگر بیدار بودی و فهمیده بودی تا آن موقع sms بارانم کرده بودی!!!

دلم میخواست بروم زیر نم نم باران...دلم میخواست بگذارم قطره های باران آزادانه صورتم را بوسه باران کنند...اما راستش را بخواهی بدون تو دلم نیامد!!!

چند دقیقه گذشت...خبری از تو نشد...چندبار تک زدم...می خواستم اگر خوابی بیدارت کنم...می خواستم شادیم را با تو قسمت کنم...

چند لحظه بعد جواب دادی:

من تو حیاتم...بوی خوبی داره فقط جای دستای تو خالیه!!!

می دانستم دل هر دویمان سوخته بود...آخر قرارمان بهم خورده بود!!!

صبح نشد با هم باشیم اما شب ...

با هم رفتیم کنار دریا...همان جایی که تو کاشفش بودی...روی سنگ ها نشستیم...اندکی حرف زدیم... ناگهان تو پیشنهاد جالبی دادی: کفشامون رو در بیاریم بریم تو آب؟؟؟

دیوانه وار پذیرفتم...به سرعت کفش ها و جوراب هایم را درآوردم...پاچه های شلوارم را تا زانو بالا زدم...دستم را به دست تو دادم و با هم در تاریکی شب قدم به آغوش دریا گذاشتیم...

تازه قدم به درون آب گذاشته بودیم که باران دوباره شروع به باریدن کرد...نم نم می بارید...هر دویمان ذوق مرگ شدیم...شاید هم من کمی بیشتر...چون اصلا نفهمیدم که چقدر خیس شده ام...

اولین باران امسال را شاید هیچ وقت فراموش نکنیم... بارانی که با همه ی باران ها فرق داشت...رنگ و بوی دیگری داشت...بارانی که برای ما یک خاطره شیرین شد.





+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 23:45  توسط ساحل تنها  |