تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

در حیاط خانه ی ما زیر نور ماه نشسته ایم و از امروز حرف می زنیم...امروز روز عشق ایرانی است...

از وقتی آمدی دلم می خواهد یکریز سرت غر بزنم...آخر چطور دلت آمد چنین شبی را دیر بیایی؟؟؟

کادوهایمان را به هم داده ایم...فکر میکردی یادم نیست امروز چه روزی است اما

اشتباه کردی...

مگر می شود فراموش کنم؟؟؟!!!

بعد از کمی حرف زدن و غرغر کردن، بلند می شوم...می روم و تقویم سال 88 را می آورم......تقویم را باز می کنم...ورق می زنم...اولین صفحه ای که می آید خودش است...تاریخ پیشنهادی تو...نگاه می کنم...فردایش هم جمعه است...عالی است اما

دوباره دلشوره می گیردم....


http://blogneveshtphotos.files.wordpress.com/2008/02/valentinesapandarmazgan.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 1:9  توسط ساحل تنها  | 

هر چه میخواهم اینجا چیزی از دردهایم ننویسم نمی شود...هرچه میخواهم لحظه های تلخ را ثبت نکنم نمی شود...

دیشب خانه ی عمو...دیدن فیلم های شادیمان...و دیدن مادربزرگ نحیف و مهربانم در فیلم...و دوباره پی بردن به این واقعیت که او دیگر نیست!!!

چقدر زود گذشت...

ظهر عاشورا بود که رفت...

The image “http://www.khosoof.com/photo/00350-fly.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 16:59  توسط ساحل تنها  | 

خوشحالم که بعد از یک غیبت طولانی و ننوشتنی که دلیلش برای خودم هم چندان روشن نیست دارم از شادی ها و روزهای خوب می نویسم.

امشب یلدا بود...یلدایی که با یلداهای سال های قبل فرق داشت..اولین یلدایی که با هم بودیم...اولین یلدایی که دور از خانواده ام بودم...یلدایی در جمعی جدید که کم کم باید با آنها صمیمی شوم...یلدایی که می توانست تلخ ترین باشد اما خدا نخواست!!!

شب خوبی بود هر چند روز خوبی نداشتیم...اندکی از هم رنجیده بودیم...دلیلش هم کارهای دیوانه کننده ی تو بود...آخر کدام آدم عاقلی...بگذریم...

_____________

_________

Sms داده بودی که بداخلاق لوس!!درازترین شب ساله ها نمیخوای استفاده کنی؟

شرمنده مهربون بنجنس چون گوشی ام تو کیفم بود و وقتی smsات رو دیدم که 10 دقیقه گذشته بود.در ضمن یادت باشه که تمپل خوابالو هم خودتی!!!آخه چه کسی غیر از یه آدم خوابالو مثل جنابعالی تو این فاصله خوابش میبره؟؟؟

__________________________________________

پ.ن 1: مرسی از دعاهاتون.حال مادربزرگم اندکی بهتره.

پ.ن 2: اگه جوجه هاتون رو شمردین و زیاد اومد من خریدارشونم!!!

پ.ن3: حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید میرسد!!!

پ.ن 4: یلدای بی تو!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 3:4  توسط ساحل تنها  | 

خوابم نمی برد...

2 شب است کارم شده گریه و مرور گذشته ها...

دعا کنید...

دعا کنید خوب شود...

او یادگار گذشته های خوب است...

دعا کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 4:30  توسط ساحل تنها  | 

یک ماه قبل:

هنوز خوب یادم هست...

روزی که برای نخستین بار دست های ما یکدیگر را در آغوش کشیدند!!!



با شرم و شاید هم ترس لمست کردم...دست هایت را گرفتم...نمی توانستم مستقیم در چشمانت نگاه کنم...هرچند هنوز هم نمی توانم...

سخت بود...سخت...خیلی!!!

اما حالا انگار نه انگار همانم...دیگر هنگام گرفتن دست هایت ترس و دلهره ای ندارم...

و آغوشت...

که بدجور مرا به آن عادت داده ای...

کافی است دلم گرفته باشد و به آن پناه ببرم...

کافی است سر روی شانه هایت بگذارم...

کافی است دستانت را دورم حلقه کنی...

کافی است صدای قلبت را بشنوم...

تا آرام شوم... تا آرامش تک تک ذرات وجودم را پر کند... تا دیگر از هیچ چیز نهراسم....تا......

عجیب است ولی این دست ها و این آغوش را انگار سالهاست که می شناسم!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:55  توسط ساحل تنها  | 

یک ماه قبل:

هنوز خوب یادم هست...

از اضطراب و دلهره و ترس در حال خفه شدن بودم...دلم می خواست زمان بایستد و جلوتر نرود...از آن لحظه که از آن در حال فرار بودم بدجور می ترسیدم...اما داشت اتفاق می افتاد و من توان نگه داشتن و تغییر دادنش را نداشتم...خود را سپردم به خدا...

خدایی که همیشه با من بوده و هست...

کنارت نشستم در حالی که توان نگاه کردن به تو را نداشتم...تو هم انگار دست کمی از من نداشتی...هر دو ساکت و سر به زیر بودیم...

سردم شده بود...دست هایم می لرزید...گوش هایم چیزی را نمی شنید...دلهره و ترس دست به دست هم داده بودند گویی می خواستند مرا از پا در آورند...

اما همه چیز در یک لحظه عوض شد...کلمات چه معجزه ای کردند!!!

و من بعد از آن چقدر آرام شدم...انگار نه انگار دقایقی قبل داشتم از دست می رفتم...


+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 9:50  توسط ساحل تنها  | 

اولین باران پاییزی پارسال را هنوز به یاد دارم...آذر ماه بود...بیدار بودم و طبق معمول بی خواب.تا صدای چک چک قطره هایش را شنیدم بی تاب شدم.همان لحظه ثبتش کردم...

امسال اما...

قرار گذاشته بودیم اولین بارانی که آمد تو ، هر کجا که بودی بیایی... برویم کنار دریا...زیر قطره های باران...حسابی خیس شویم....ولی...

اولین باران پاییزی امسال وقتی آمد که فکرش را نمیکردیم...صبح زود...سریع به تو sms  دادم و مژده ی آمدنش را دادم...می فهمیدم که خوابی..چون اگر بیدار بودی و فهمیده بودی تا آن موقع sms بارانم کرده بودی!!!

دلم میخواست بروم زیر نم نم باران...دلم میخواست بگذارم قطره های باران آزادانه صورتم را بوسه باران کنند...اما راستش را بخواهی بدون تو دلم نیامد!!!

چند دقیقه گذشت...خبری از تو نشد...چندبار تک زدم...می خواستم اگر خوابی بیدارت کنم...می خواستم شادیم را با تو قسمت کنم...

چند لحظه بعد جواب دادی:

من تو حیاتم...بوی خوبی داره فقط جای دستای تو خالیه!!!

می دانستم دل هر دویمان سوخته بود...آخر قرارمان بهم خورده بود!!!

صبح نشد با هم باشیم اما شب ...

با هم رفتیم کنار دریا...همان جایی که تو کاشفش بودی...روی سنگ ها نشستیم...اندکی حرف زدیم... ناگهان تو پیشنهاد جالبی دادی: کفشامون رو در بیاریم بریم تو آب؟؟؟

دیوانه وار پذیرفتم...به سرعت کفش ها و جوراب هایم را درآوردم...پاچه های شلوارم را تا زانو بالا زدم...دستم را به دست تو دادم و با هم در تاریکی شب قدم به آغوش دریا گذاشتیم...

تازه قدم به درون آب گذاشته بودیم که باران دوباره شروع به باریدن کرد...نم نم می بارید...هر دویمان ذوق مرگ شدیم...شاید هم من کمی بیشتر...چون اصلا نفهمیدم که چقدر خیس شده ام...

اولین باران امسال را شاید هیچ وقت فراموش نکنیم... بارانی که با همه ی باران ها فرق داشت...رنگ و بوی دیگری داشت...بارانی که برای ما یک خاطره شیرین شد.





+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 23:45  توسط ساحل تنها  | 

تو را نگاه می کنم

که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب

عذاب و انتظار من

 

تو را نگاه می کنم

که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف میزنم

که گفتنی ترین تویی

 

من از تو حرف میزنم

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه میدهم

همین ترانه میشوم

 

کاش به شهر خوب تو

مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم

همین پل نگاه بود



کنارت نشستم ...دنبال آهنگی بودی که میخواستی من هم آن را گوش دهم...دست هایم را گرفتی... خسته بودم...سردم شده بود...خوابم می آمد...دست راستت دورم حلقه شده بود...دست چپت در دست هایم بود...می خواستی گرم شوم!!!

بعد از استرس ها و دلهره های امروز و چند روز گذشته... نمی دانی  وقتی بی اختیار سرم را روی سینه ات گذاشتم... چقدر آرام شدم...

صدای قلبت را می شنیدم...صدایی که آن لحظه برایم قشنگترین و دلنوازترین صدای عالم بود...چه آرامش بخش بود..مثل یک لالایی زیبا...

می دانی اگر چند دقیقه بیشتر کنارم مانده بودی همان طور در آغوش تو ، با صدای لالایی قلب تو به خواب میرفتم.

 

مرا ببر به خواب خود

که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من

هر دو شکنجه بود و بس

 

 

من از تو حرف می زنم

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه میدهم

همین ترانه می شوم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:50  توسط ساحل تنها  | 

دلم گرفته بود...آن هم بد فرم...می دانی چرا؟؟؟آخر هشتمین سالگرد پرواز او بود...
 ولی امسال چقدر با سالهای پیش فرق داشت...امسال دلم خوش بود که تو کنارم هستی و این درد را یعنی درد نبودن او را راحتتر می توانم تحمل کنم...دلم به این خوش بود که ما قرار است در شادی ها و غم های همدیگر شریک شویم...اما...

sms دادم که ساعت 9 بیایی...جواب دادی که: خیلی گرفتارم و دست تنها.دل این چیزا رو هم ندارم...

می دانی با این جوابت چه به روزم آوردی؟؟؟
با تموم وجود شکستم...یعنی اینقدر برای تو ارزش نداشتم که به خاطر من از کارت بگذری و با دلت کنار بیایی؟؟؟مگر نمی خواستی دردها و غصه های من را کمتر کنی؟؟؟همینطوری؟؟؟...
کاش می فهمیدی که دردم امسال دو برابر شد!!!

تمام بعد از ظهر را در تختم بودم...نزدیکای غروب بود که خوابم برد...می خواستم فراموش کنم اما مگر میشد؟؟؟
شب هر کس می آمد سراغت را می گرفت...چه جوابی داشتم بدهم؟؟؟دوباره sms دادم:
می دانم حوصله نداری ولی برای حفظ آبرو هم که شده بعد از تمام شدن کارت بیا.
جواب دادی:
خانوم گلم آخر وقت میرسم بیام که حتما هم میام.
اندکی آرام شدم...دیگر می توانستم جواب پرس و جو ها را بدهم...میگفتم کار دارد ...دیرتر می آید... و بعد از دید نگاهشان فرار می کردم...چون نمی توانستم سنگینی نگاه هایشان را تحمل کنم.

مراسم شروع شد...تمام شد....ولی من تمام آن مدت آنقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی یک قطره اشک از چشمانم نیامد...میدانستم همیشه حدود چه ساعتی میایی ولی دیشب ساعت از آن هم فراتر رفت و تو نیامدی...

کم کم همه می رفتند و من بیشتر حرص میخوردم...تمام این مدت را نیش و کنایه شنیدم...دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و مرا در خود فرو می برد...نمی دانی چقدر سخت بود شنیدن حرف ها و دیدن نگاه هایی که مخالف آغاز ما بودند!!!

برای آخرین بار با عصبانیت تمام sms دادم که: مرسی ممنون دیگه نمیخواد زحمت بکشی بیای همه دارن میرن!!!

و چند دقیقه بعد از آن بود که آمدی...آنقدر از دستت ناراحت بودم که حتی نیامدم سلام کنم...دلم نمی خواست حتی نگاهت کنم...اما جلو دیگران مجبور بودم نقش بازی کنم...هر چند همه انگار فهمیده بودند که در دلم چه میگذرد!!!

به زور خودم را راضی کردم تا بیایم و با تو سلام کنم...آمدم و نزدیکت نشستم اما نمی توانستم تحمل کنم...به بهانه ی آوردن چایی به آشپزخانه فرار کردم...شیر آب را باز کردم و زدم زیر گریه...بالاخره بغضم سر باز کرد!!!

دلم نمی خواست دیگر برگردم...تحمل آن نگاه ساکتت را نداشتم...وقتی برگشتم مامان پیشت نشسته بود و داشتین حرف می زدین...خدا رو شکر کردم که نیازی به حرف زدن من نبود...

مامان بعد از مدتی رفت و ما رو تنها گذاشت...هر دو سکوت کردیم...نه تو حرفی زدی نه من!!!چقدر دلم می خواست تو حرف می زدی...عذرخواهی می کردی...دلیل دیر آمدنت را می گفتی...آرامم می کردی...اما تو فقط نگاهم می کردی...

دوباره زدم زیر گریه... دلم می خواست کنارم می نشستی...دست هایم را می گرفتی و با حرفهایی مهربانانه آرامم می کردی...اما تو....

دو یا سه جمله گفتی که من هیچ کدام را یادم نیست...دوباره سکوت کردیم...
یک دفعه... بلند شدی... خداحافظی کردی ...و رفتی!!!به همین سرعت و... من با قلبی شکسته و سرشار از غصه و عصبانیت و چشم هایی که هر آن امکان داشت ببارند تنها شدم!!!

دوباره خودم را در اتاقم حبس کردم...تمام بدنم می لرزید...سرم از شدت درد میخواست منفجر شود...سردم شده بود...اشک هایم خشکیده بود ...
دراز کشیدم...اما مگر خوابم می برد؟؟؟چشمم به تلفن بود...منتظر تلفنت یا sms هایت...پلک هایم سنگین میشد اما همین که می خواستم بخوابم می پریدم...

منتظر تلفنت بودم...اما تو با بی رحمی تمام چشم انتظارم گذاشتی!!!تمام آن ترس ها و دلهره ها که گفته بودم و کم شده بودند دوباره آمدند سراغم...
وقتی به خودم آمدم که صبح شده بود...بعد از نماز دوباره گریه کردم...آنقدر که خوابم برد...کم کم داشتم باور میکردم که انتخابم اشتباه بوده!!!کم کم داشتم باور می کردم که تو فقط شریک شادی هایم هستنی نه غصه هایم!!!

هر کس تلفن میزد جواب نمیدادم...حوصله ی هیچ کس را نداشتم...من فقط تلفن تو را می خواستم...
حدودای ساعت 9 بود که اس ام اس دادی و بعد زنگ زدی...و بعد...

دلایل دیر آمدنت را فهمیدم ...
و وقتی ظهر با آن شاخه ی گل زیبا و آن عروسک دوست داشتنی آمدی دیدنم چقدر خوشجال شدم آنقدر که نتوانستم شوق و ذوقم را پنهان کنم...

این بار را بخشیدم ولی همین جا می خواهم قولی دهی:

اینکه هیچ وقت تو روزای سخت و پر از غصه تنهام نذاری...اینکه هر وقت یه شونه و یه آغوش خواستم واسه گریه و سبک شدن کنارم باشی...

باشه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 17:27  توسط ساحل تنها  | 

امشب رحمت دوست

جاریست

مانند رود

مانند باران

اگر دلتان لرزید

بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست...

 

ـ یکی از دوستان خیلی عزیزم امشب این  sms رو برام فرستاد.خیلی به موقع بود!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:22  توسط ساحل تنها  | 

موج 1: اتفاق پشت اتفاق!!!بیماری پشت بیماری!!!هنوز این یکی خوب نشده آن یکی مریض می شود!!!و من هنوز با این یکی کنار نیامده ام دچار آن یکی می شوم!!!

این مدت که نبودم نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم، نه!!!حوصله نوشتن نداشتم...نمی توانستم بنویسم...شاید دیگر نوشتن هم مرا آرام نمی کند...نمی دانم...

مادر مریض شده.درد پاهایش شدت گرفته...راه رفتن برایش سخت شده...دکترها هم جواب درستی نمی دهند...پدر هم مسافرت است...یک سفر 45 روزه به مکه!!!کاش زودتر برگردد...

 

--------------------

 

موج 2: دیگر مثل گذشته ها حوصله ی جمع های خانوادگی را ندارم...دلم می خواند تنها باشم... دلم یک سفر می خواهد!!!

 

-------------------------------------

 

موج 3 : درگیرم!!!هم از نظر ذهنی هم از نظر قلبی!!!هزاران تصمیم ناگرفته دارم و هزاران راه نرفته!!!

 

----------------------------------------------------

 

موج 4: می گوید: راستش دلم نمی خواد به حریم خصوصیتون وارد بشم ولی همیشه میبینم توی نگاهتون یه غم سنگین هست.

چه بگویم....چگونه بگویم ...فقط سکوت می کنم.

 

 

یادگاری از دریا

 

یک روز در میان صبح ها مادر را برای شنا به دریا می برم.تجویز دکتر است.خاله و خواهری هم می آیند.همه خود را به آب می سپارند من اما در ساحل می نشینم و نگاهشان می کنم.

امروز دلم می خواست به جای نشستن قدم بزنم.از آنها دور می شوم... می روم جایی که من باشم و دریا و کسی صدایم را نشنود...می خواهم با دریا حرف بزنم اما نمی توانم...ناخودآگاه این شعر سهراب بر زبانم جاری می شود:

 

قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیج کسی نیست که در بیشه ی عشق

 

قهرمانان را بیدار کند

 

قایق از تور تهی،

 

و دل از آرزوی مروارید

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

نه به آبی ها دل خواهم بست

 

نه به دریاپریانی که سر از آب به در می آرند

 

قایقی خواهم ساخت....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 23:57  توسط ساحل تنها 

هر چه میخواهم فراموش کنم نمی شود...نمی گذارند...

 آمده ام دیدن دختر دایی ...می دانی کجا؟؟؟همان بیمارستان نفرین شده!!! همان که تا مدت ها دلم نمی خواست از کنارش رد شوم...همانی که آرزو می کردم خراب شود!!!
چگونه می توانم از در و دیوارش متنفر نباشم...

آمده ام دیدن دختر دایی.سه روزی می شود که به علت آبسه ی فک بستری است...ورم صورتش نسبت به روز اول بهتر شده ولی تمام دست هایش را برای یافتن رگ تکه تکه کرده اند.

با اینکه خستگی از سر و رویم می بارد برای اینکه روحیه اش را عوض کنم خودم را شاد نشان می دهم...می خندم...سر به سرش میگذارم ولی نمی توانم خیلی فضای اتاق را تحمل کنم...تمام این در و دیوارها برایم یاد آور خاطراتی عذاب آورند...

از اتاق بیرون میزنم و در راهروی بیمارستان قدم میزنم می روم و می آیم که آن زن را می بینم...بی صدا اشک میریزد و به دکتر التماس می کند که آیا مریضش می میرد؟؟؟

پاهایم سنگین می شوند...خشکم میزند...آتش می گیرم...دوباره غرق در خاطرات می شوم...

دکتر می رود...زن کنار در اتاق مریضش روی دو زانو مینشیند و همچنان بی صدا اشک می ریزد...

به اتاق دختر دایی برمی گردم کمی می مانم اما دلم طاقت ندارد...دوباره بیرون می آیم...زن همچنان نشسته و اشک میریزد...دلم می خواهد نزدیکش شوم...آرامش کنم...بدانم مریضش کیست که اینگونه بی تاب است...دلم میخواهد بگویم که ...

اما نمی توانم...زبانم............................................................................................................. ...........................................................................................................................................
..........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 23:41  توسط ساحل تنها 

 

 امروز كه محتاج تو ام ،

 

جای تو خالیست

 

فردا كه  میایی به سراغم

 

نفسی نیست

 

درمن نفسی نیست ،

 

نفسی نیست

 

در خانه كسی نیست....

 

موج 1 : لا به لای خرت و پرت هایی که مشغول تمیز کردنشان هستم مجله هایت را پیدا می کنم.مجله هایی که هر هفته تو و پسر دایی می خریدین و می خواندین و بعد از شما سهم من میشد.

تاریخشان را که نگاه می کنم باورم نمیشود...سال 77 و 78!!!یعنی حدود 10 سال پیش!!!

با شوق و ذوق نگاهشان میکنم... ورقشان میزنم...و  با هر ورق انگار خاطره ای زاده می شود...

همه را جمع می کنم و به اتاقم می برم...روی تختم دراز می کشم و یکی یکی بازشان می کنم تا بخوانم... لای یکی از آنها چند کاغذ کلاسور توجهم را جلب می کند...می دانی چه بودند؟؟؟

جزوه های دانشگاهیت...جزوه هایی که با دست خودت نوشته بودی...

چقدر ذوق می کنم...انگار دنیا را به من داده اند...

یکی یکی می خوانمشان...چقدر برایم آشنا هستند...آخر من و تو هم رشته ای بودیم....کاش زودتر پیدایشان کرده بودم...نه حالا!!!

برگه ها رو دوباره لای همان مجله می گذارم...ولی قبل از بستن مجله آنها را می بوسم...می خواهم همه را نگه دارم...

-----------------

 

موج 2 : پنج شنبه از صبح سرگیچه دارم...تمام مدت در اتاقم روی تختم خوابیده ام... دلم بهانه ات را می گیرد...اصلا این روزها همه اش دلم برایت تنگ می شود...چقدر به کمک هایت احتیاج دارم...نمی دوانم از که و کجا سراغت را بگیرم؟؟؟

وقتی می فهمند می خواهم به دیدنت بیایم می خواهند مانعم شوند ، اما مگر می توانند؟؟؟

عمداْ دیر از خانه خارج می شوم...آخر هفته پیش که دیر آمدم آرامستان خلوت بود و راحت توانست سر خاک تو و گل کوچکمان بنشینم و گریه کنم بدون آنکه کسی نگاهم کند و مانعم شود...چقدر سبک شدم و آرام.

------------------------------------------------

 

موج 3 : از من درباره تو می پرسد...در جوابش می گویم: لیاقت نداشتم!!!...می خندد...ناراحت می شوم ... سکوت می کنم...آخر او چه می داند ؟؟؟...چه می داند از لحظه هایی که بر ما گذشت؟؟؟

و حالا همین "او"ست که می خواهد جای خالی" تو" را برایم پر کند...اما مگر می تواند؟؟؟...مگر من اجازه می دهم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:52  توسط ساحل تنها  | 

 

موج ۱: تمام می شود...خیلی ساده...و من هنوز نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت...باورم نمی شود  ۴ سال به این سرعت گذشت....انگار همین دیروز بود...

اولین روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم...پدر و مادر خوشحال بودند از قبولیم...از اینکه کنارشان می مانم و شهر دیگری نمی روم ...من اما خوشحال نبودم...برایم جذاب هم نبود...خسته بودم و بی تفاوت...فقط آرزو می کردم هر چه زودتر تمام شود...

اما کم کم همه چیز برایم عادی شد...دوستان خوبی پیدا کردم...۴ سال را با هم بودیم...خاطراتمان در روزها و ثانیه های همین ۴ سال شکل گرفت...هر ترم که جلوتر می رفتیم بیشتر همدیگر را می شناختیم...بزرگتر می شدیم...تجربه هایمان بیشتر میشد...اما من نمی دانم چرا  گاهی دلم  هوای ترم اول را میکرد...همان ترمی که انگار همه صاف و ساده تر و پاک تر بودند!!!

روزها به سرعت گذشت...به سرعت یک چشم بر هم زدن ترم آخر رسید...روزهای پایانی کارم شده بود شمردن ثانیه ها...دو هفته...یک هفته...۳ روز...۲ روز...۱ روز!!!

آخرین کلاسمان دوشنبه ۱۳/۳/۸۷ بود که تشکیل نشد...چند روز تعطیلات و بعد شروع امتحانات...

آخرین امتحان را شنبه دادم.با بی حوصلگی و دلتنگی تمام خوانده بودم...بعد از امتحان با چند تا از همکلاسی هایم خداحافظی کردم با همه اما نه!!!...بچه ها اصرار کردند شب خوابگاه پیششان بمانم اما نخواستم و نتوانستم!!! وداع همیشه برای من سخت بوده است......

-----------------------

موج ۲ : مدتهاست می خواهم بنویسم... از روزهای بدی که این مدت گذراندم...از خبرهای بدی که شنیدم...از اتفاقاتی که رخ داد و باعث شد  دوباره فکری به حال سرنوشت نامعلومم کنم... اما دستم به نوشتن نمی رفت...دلم میگفت بنویس اما دستانم یاری نمیکرد ... ناگفته های زیادی هم برای تو داشتم اما انگار حکمت این است که همیشه ناگفته بمانند...

------------------------------------------------------------

موج ۳ : مدتهاست نیستم...مدتهاست نمی نویسم...مدتهاست به دوستان مجازی ام سر نزده ام...مدتهاست وبلاگی نخوانده ام...برای کسی کامنت نگذاشته ام و ....
به حساب بی معرفتیم نگذارید... بگذارید به پای دلتنگیم!!!

در اولین فرصت به دیدارتان خواهم آمد.

 

چند هفته مانده به تمام شدن کلاس ها یکی از دوستانم برگه ای از امضاها و نوشته های همکلاسی هایم را به دستم داد. از من هم خواست امضا کنم و به یادگار چیزی بنویسم. می خواستند آن را در نشریه ای به مناسبت فارغ التحصیلیمان چاپ کنند. خواستم متن زیر را بنویسم اما هر چه گشتم جای خالی پیدا نکردم.ناچار فقط امضایی کردم.

 به سرعت گذشت،

روزهای با هم بودنمان

لبریز از خاطراتیم،

تلخ یا شیرین

و خوب می دانیم که حسرت خواهیم خورد،

روزی به زودی بر این روزها...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:6  توسط ساحل تنها  | 

موج 1: خاله و شوهرش و دخترکوچکش خانه مان هستن.دور هم سریال "سرنوشت" را نگاه می کنیم.دراز کشیده ام.سرم روی پاهای دخترخاله است.لحظه های پایانی سریال است.لحظه های پایان انتظار و شروع وصال... اشک در چشمانم حلقه زده است. با گریه های بازیگران همراه می شوم... اشک هایم سرازیر می شوند...کاش لحظه های انتظار من هم اینگونه به پایان می رسید... کاش برمی گشتی ...کاش مثل این فیلم ها همه چیز خیلی خوب تمام میشد...کاش...

 

موج 2: آزمایش های پروژه ام خیلی ساده خراب شد..مقصر هم خودم بودم.چون استادی را به عنوان استاد راهنما انتخاب کرده بودم که مناسب نبود.همه چیز را آسان می گرفت در صورتیکه کار آسان نبود. باید از نو شروع کنم...در جای دیگری و به کمک استاد راهنمای سمینارم.

چهارشنبه به دیدنش رفتم. پرانرژی و خندان بود... مثل همیشه...از مشکلات کار گفتم ...از اینکه هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته ام...از اینکه در ابتدای راهم و فرصتی باقی نمانده...

حرف هایش را مثل همیشه راحت می زند.می گوید: تو سر درگمی، مثل کسی که در بیابانی برهوت مانده و نمی داند کجا برود...

می گوید تو هنوز نمی دانی هدفت چیست و با این سردرگمی به هیچ جا نخواهی رسید!!!

 نصیحتم می کند مثل همیشه...

 

 موج 3: چه لحظه های شیرینی است وقتی که خواب هایم پر می شوند از عطر حضورت.بیا هر شب به دیدارم بیا... 

 

 اون سال رو یادته؟؟؟...همون سالی که واسه خواهری با اینکه مامان نبود تولد گرفتیم...یادته تو هم هوس جشن تولد زده بود به سرت؟؟؟

یادته می گفتی منم می خوام واسه تولدم جشن بگیرم و دوستام و همکلاسی های دانشگاهمو دعوت کنم؟؟؟

یادته اون روزا چقدر برنامه می ریختیم؟؟؟چقدر می خندیدیم؟؟؟

یادش به خیر...دنبال یه فرصت مناسب بودیم واسه جشن...چه خواب و خیالاتی داشتیم و غافل بودیم...غافل از اینکه...

 کی فکرشو می کرد که یه دفعه همه چی بهم میریزه؟؟؟...یه دفعه اون اتفاق وحشتناک می افته؟؟؟...یه دفعه تو بیخبر میذاری میری؟؟؟

 می دونی چی کشیدم وقتی دوستاتو سر خاکت دیدم؟؟؟همونایی که قرار بود واسه تولدت دعوتشون کنی؟؟؟همه شون اومده بودن اما نه واسه تولدت...اومده بودن واسه رفتنت!!!

گریه کردم...جیغ کشیدم...صدات کردم...بهت گفتم پاشو...پاشو ببین همه ی دوستات اومدن...پاشو...مگه نمی خواستی جشن بگیری؟؟؟پس چی شد؟؟؟

 جوابم رو نمی دادی...آخه خوابیده بودی...درست مثل فرشته ها ...

و حالا ...یعنی همین امروز رو میگم...تولدته... امروز درست 28 ساله میشی ...

 تولدت مبارک عزیزم ... هر چند که 8 ساله شمع های تولدت این روز خاموشن....

 

 

هنوز نمی دونم چرا این شعر رو انتخاب کردم:

 دلم مثل یه جعبه است

 جعبه ی پر جواهر

 خونه به رنگ یاقوت

 اما خوشه به ظاهر

حیف که زد و شکستش

 هر کی به دستش افتاد

 هر کی به دستش افتاد

 

 دلم مثل یه باغه

باغ بهار نارنج

واسه تن های خسته

یه جای خلوت و دنج

 حیف که تو این زمونه

 عشقه که رفته از یاد

 عشقه که رفته از یاد

 

شب تولد عشق

دلم رو هدیه دادم

به اون که عاشقم کرد

منو داد بر باد

 هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

 هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:34  توسط ساحل تنها  | 

موج 1: امشب عروسی یکی از دوستای دانشگاهیم بود.همه ی دخترای کلاس رو دعوت کرده بود.اما فقط 9  نفر اومده بودن که با خودم  میشدیم 10 نفر.بودن با دوستانم و دیدنشون همیشه برام لذت بخشه.

 

موج 2 : روزای آخر ترم رو می گذرونم.هر چه به پایان ترم نزدیکتر میشم بیشتر دلم می گیره. جدا شدن از دوستام خیلی برام سخته.

 

موج 3: تو این چند روز باقیمانده به پایان ترم باید کارای جلسه بحث و پروژه ام رو تموم کنم. چیزی به زمان ارائه نمونده ولی مطالب من هنوز کاملا جمع آوری نشده.هر کدوم یه جایی هستن. یه سری از ترجمه هام هم هنوز مونده. یعنی میشه تموم بشه؟؟؟

 

موج 4: از بعد از عید تا حالا خوابم باز بهم ریخته.شبا دیر می خوابم . کلی تو تختم جابجا میشم و فکر میکنم تا خوابم ببره.صبح ها هم به زور بیدار میشم.

دلم واسه یه خواب راحت و آروم و بدون هر فکر و خیال و دغدغه ای تنگ شده.

 

 

موج5 : به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو

 آخه من کجا برم ، هر جا برم بازم تویی

پیش پای لنگ من یکه و تنها می دویی

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

من به تو نمیرسم ای همه ی خوبی من

تو نه دور میشی نه نزدیک به پای چوبی من

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

به صدای من کمی گوش بده

دل به این خسته ی خاموش بده

ببین از چی میخونم برای تو

ای همه هستی من فدای تو

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

"محسن چاووشی"

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:54  توسط ساحل تنها  | 

 

موج ۱:  چهارشنبه ظهر از دانشگاه که برگشتم یه سر به مادربزرگ زدم. تنها تو اتاقش رو مبل نشسته بود. سلام کردم.نگام کرد و بعد آروم جوابم رو داد.

به زور حرف می زد .نمی دونستم چی میگه. از میون حرفاش فقط اسم پرستارشو فهمیدم.صداش کردم تا بفهمم مادربزرگ چی میخواد.می خواست بخوابه. پرستارش دستاشو گرفت تا بلند بشه و راه بره.

وقتی خوابید اشاره کرد برم طرفش.

اشک تو چشاش جمع شده بود.با بغض پرسید: تو ساحلی؟؟؟

آتیش گرفتم...

 

دلم گرفت.وقتی گذشته ها رو ورق می زنم و می بینم که مادربزرگ چی بود و چی شد ناراحت میشم.دلم بدجور می گیره.واسه همینه دلم نمی خواد زیاد برم پیشش.دیدنش تو این حال و روز عذابم میده.

واسه من خیلی زحمت کشیده. وقتی بچه بودم و مامان میرفت سرِکار،جای من خونه ی اونا بود.خودش میگفت اینقدر بهت می رسیدم که بچگی هات همیشه تپل وچاق و سرحال بودی.

 

عاشق گردش و تفریح بود.خنده رو لباش محو نمیشد.با این که پیر بود اما هنوز زیبایی جوانیش رو حفظ کرده بود.هر چی اذیتش می کردیم و بهش می گفتیم ناراحت نمیشد...

 

همه چی خوب بود تا اینکه بابابزرگ فوت کرد.بعد از اون تو کمتر از یکسال از این رو به اون رو شد.یهو شکسته شد.دیگه نمی تونست کارای روزانه اش رو انجام بده.

روز به روز شکسته تر و خمیده تر میشه.این روزا اگر پرستارش نباشه حتی نمی تونه بلند بشه!!!

 

و حالا بعد از چند روز که رفتم دیدنش اول منو نشناخت. بعد هم زد زیر گریه.

طاقت نیاوردم بمونم.مثل همیشه سریع برگشتم خونه.

خدایاااا چی به روزش اومده؟؟؟

 

 

موج ۲:  دیشب خوابتو دیدم.چقدر شیرینه دیدنت…چقدر آروم شدم...

 

 

موج ۳: دوستان عزیزم اگر کم میام دیدنتون منو ببخشید.

 

 

موج ۴: قسمت جدیدی به ساحل تنهاییم اضافه  شده به اسم "یادگاری دوستانم" که شعرها و متن هایی که دوستان عزیز لطف می کنن و برام میفرستن و اغلب سروده های خودشونه رو تو اون قسمت میذارم.

 

 

موج ۵: یاد  روزای مدرسه و نیمکت ها و نمره های بیست بخیر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:55  توسط ساحل تنها  | 

همیشه تسلیت گفتن به دیگران برام خیلی سخته. دلشو ندارم... انگار می خوام جون بدم...هر چند می دونم اون کسی که عزیزشو از دست داده تو این موقعیت خیلی به همدردی و بودنِ ما نیاز داره...می دونم تنها گذاشتنش تو این موقعیت اصلا خوب نیست...چون کشیدم...چون این لحظه های سخت رو تجربه کردم...

دخترخاله دیشب دیروقت بهم خبر داد که بابا بزرگِ دوستم فوت کرده.باورم نشد.آخه هیچ کدوم از دوستام باهام تماس نگرفتن.می ترسیدم به خودِ دوستم هم زنگ بزنم...هنوز تو فکر این بودم که عصر یکی از دوستای دانشگاه بهم اس ام اس داد که دایی یکی از همکلاسی های صمیمیم هم فوت کرده.

همون موقع داشتم با دوستام می رفتم بیرون.شب که برگشتم خونه از بابا که تازه از "بی بی حکیمه" اومده بود درباره فوت پدربزرگ دوستم پرسیدم.گفت آره راسته.

مامان گفت با دوستام تماس بگیرم و تسلیت بگم...نمی دونستم چیکار کنم...کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم به دوستم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم...حالش خیلی بد بود.با مادرش و شوهرش مسافرت بودن که بهشون خبر میدن.مادرش تو راه حالش بد میشه.تا رسیده بودن بوشهر دیگه حال نداشتن.به تشییع جنازه هم نرسیده بودن.

کلی با هم حرف زدیم. بهش قول دادم تو اولین فرصت برم دیدنش.

به اون دوستم هم چندبار زنگ زدم، اما موفق نشدم باهاش حرف بزنم.بهش اس ام اس دادم.فردا سعی می کنم حتما بهش زنگ میزنم...

 

 

جون می کــَنیم تو زندگی

حس می کنیم که زنده ایم

جوونی ها رو باختیمُ و فکر می کنیم برنده ایم

 

نشون میدیم که کوهیمُ و هیچکی حریفمون نشد

کوه شدن اختیاری نیست

زندگی مهربون نشد

 

تا یک شکسته می بینیم

 واسش چه اشکا روونه

خودمونم خوب می دونیم که از دلِ تنگمونه

 

هی میشکنیم، می سوزونیم

اصلا مهم نیست واسمون

اما تا ما رو میشکنن می نالیم از دست زمون...

 

"رضا صادقی"

 

 

 

- بی بی حکیمه خواهر امام رضاست. زیارتگاهش در چند کیلومتری بوشهره.معجزه های زیادی هم داره.خیلی ها ازش ناامید برنمی گردند.

 

 

- از دوستای خوب و مهربونم که تو پست قبلی تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم.مرسی

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:30  توسط ساحل تنها  | 

 

مرا کسی نساخت ٬

خدا ساخت ٬

نه آنچنان که" کسی می خواست" ٬

که من کسی نداشتم ٬

کسم خدا بود ٬

کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت ٬

آنچنان که خودش خواست ٬

نه از من پرسید و نه از آن" من ِ دیگر"م.

من یک گل ِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید و ٬

بر روی خاک و در زیر آفتاب ٬

تنها رهایم کرد.

" مرا به خودم واگذاشت".

عاق آسمان!

کسی هم مرا دوست نداشت ٬

به فکرم نبود.........

هبوط"دکتر شریعتی"

 

 - نمی دانم مبارک است یا نه؟؟!!

ـ بازگشت به روزهای خوب گذشته و دیدن دوباره تان بهترین هدیه برای من است.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:13  توسط ساحل تنها  | 

 

بردار و ببر دریا ، این پیکر بی جان را

 

بر سینه ی گردابی ، بسپار و بیا دریا

 

تو ، مادر بی خوابی ، من کودک بی آرام

 

لالایی خود سر کن ، از بهر خدا دریا.

 

دور از خس و خاکم کن ، موجی زن و پاکم کن .

 

وین قصه مگو با کس ، کی بود و کجا ؟ دریا!

 

                                                                             "فریدون مشیری"

 

 

موج 1 : مامان و بابا امروز رفتند کربلا...موقع رفتن دل مرا نیز با خود بردند...خداحافظی نمی کنم...چون طاقتش را ندارم...فقط نگاهشان می کنم و اشک می ریزم...اشک هایم پشت عینک آفتابی ام پنهان  می شوند...کسی نمی فهمد...چقدر خوب است!!!

چقدرسفر کربلا را دوست داشتم... دلنشین بود و به یاد ماندنی... چه آرامشی گرفتم...برایم مثل خواب بود...خوابی که کاش دوباره می دیدم....

 

موج 2 : دلتنگی و خاموشی ام همچنان ادامه دارد...این روزها هر کس مرا می بیند نگران می شود... می پرسند:چرا ساکتی...خنده هایت کو؟؟؟...و من... همچنان سکوت می کنم....

 

موج 3 :دیروز نتوانستم به دیدنتان بیایم...تمام روز انگار چیزی گم کرده ام...بی حوصله تر می شوم...

دلم این روزها  بیشتربرایتان  پر می کشد...بیشتر غصه دار می شود...چقدر این روزها گذشته را مرور می کنم و شب ها به این امید می خوابم که لحظه ای شما را ببینم...اما ....انگار بیهوده تلاش می کنم...

دیشب خواندن نوشته های دوستی در مرگ عزیزش دیوانه ام کرد...تمام لحظه هایش را میشناسم...تمام دردهایش را کشیده ام...می خواندم و گریه می کردم...می خواندم و تکرار میکردم...

در تختم دراز می کشم که بخوابم...اما دلتنگی اجازه نمی دهد...بغضم دوباره سر باز می کند...گریه می کنم...آنقدر که نمی دانم کی خوابم می برد..

 

موج 4: گفته بودین بگویم از کجا هستم :

 از جنوبم...از دریا...از شهری که مردمانش به خونگرمی و مهربانی شناخته می شوند... از دیار نخل ها...از بوشهر ...

و دریایی که اینقدر عاشقانه در نوشته هایم از آن یاد می کنم و دیدنش همیشه آرامم می کند، همان خلیج همیشه فارس است...و شهر زیبا و کوچک من در آغوش این دریا خفته است...

 

             دریای شهرم

 

موج 5 :از من نخواهید بگویم این دردها برای چیست...نخواهید بگویم این دلتنگی ها برای کیست...نمی توانم...تا می خواهم حرف بزنم بغضی عظیم سد راهم می شود...به یادآوری آن روزها وحشتم می اندازد...برایم دردناک است...نمی توانم...فرصت می خواهم...کمکم کنید..............

  

در هر غروب ،

 

در امتداد شب ،

 

من هستم و تمامت تنهایی .

 

با خویشتن نشستن.

 

در خویشتن شکستن.

 

این راز سر به مهر،

 

تا کی درون سینه نهفتن.

 

گفتن.

 

بی هیچ باک و دلهره گفتن.

 

یاری کن ،

 

           مرا به گفتن این راز ،

 

                                      باز یاری کن.

 

                                                                     "حمید مصدق"

 

 

 *********************************************************************

دوستان عزیزم:

دوست دارم بدونم شما هم اهل کجای این آب و خاک هستین.تو نظرات حتما بگین.

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 18:4  توسط ساحل تنها  | 

 

خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من

 

- در حالی که همه ی بودنم ،

 

تمام زندگی کردنم ،

 

به یک " نگریستن" مطلق بدل شده است-

 

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام

 

و همچون شمع – که در "گریستن" خویش ، قطره قطره می میرد-

 

ذوب می شوم

 

                            و محو می شوم

 

                                                        و پایان می گیرم.

 

                                                            ::دکتر شریعتی::

 

 

 

موج 1: دیشب قرار بود ساعت 12 مامان و خواهری برن شیراز و صبح امروز با پرواز 10.5  برن مشهد.ساعت 1 اتوبوس حرکت کرد.پسردایی مثل همیشه اومد که مثلا اون موقع شب منو برسونه  خونه.دختر خاله کوچیکه هم اومد بود که شب پیشم بخوابه.پسر خاله هم وقتی منتظر حرکت اتوبوس بودیم رسید.بعد از حرکت اتوبوس هم من و دختر خاله رو رسوندند خونه و رفتند.

تا حوالی ساعت 3 بیدار بودم...خیلی خسته بودم...اما خوابم نمی برد...بابا قرار بود صبح زود بیاد.

نمی دونم کی خوابم برد....با صدای موبایلم از خواب پریدم...پشت خط بابا بود...زنگ زده بود که برم دنبالش...اما من اونقدر گیچ وخواب آلود بودم که نمی دونستم چی میگم و چی شد.وقتی به خودم اومدم که بابا رسیده بود خونه.ساعت حدودای 5 صبح بود.

 

موج 2: بابا سوغاتی برام عروسک آورده بود.از اونایی که شعر می خونند...بعد از این همه سال هنوز نمیدونه من از چه عروسک هایی خوشم میاد!!!

 

موج 3: این چند روز که مامان نیست  مثلا شدم خانم خونه.بیچاره بابا.دلم براش میسوزه.حتما دچار سوء تغذیه میشه!!!

 

موج 4 : شنبه که می رفتم دانشگاه تو راه حس کردم ماشین خیلی سنگین و به زور حرکت میکنه.بعد از کلاس از یکی از پسرای همکلاسیم که ماشین داره کمک خواستم.یه ذره با ماشین ور رفت.گفت فکر کنم از صفحه کلاچه.با راننده های دانشگاه هم صحبت کرد.نظر اونا هم همین بود.

روز بعد  وقتی از کلاس اومدم بیرون منتظرم ایستاده بود.گفت: چیکار کردین؟؟؟ماشین رو بردین تعمیرگاه؟؟؟

وقتی فهمید هنوز نرفتم کلی نصیحتم کرد که خطرناکه و حتما ماشین رو ببرم تعمیرگاه و ...

با دایی تماس گرفتم.گفتم ماشین خرابه. به مامان هم چیزی نگه...چون زود نگران میشه و فکر می کنه تصادف کردم.

دایی گفت برم پیش یکی  از دوستاش تا ماشین رو ببره واسه تعمیر.

یه ذره ماشین رو دستکاری کردند که  فعلا بتونه حرکت کنه.

 

موج 5: این چند روز تو دانشگاه با دوستام همش بحثمون سر این بود که این 4 سال چقدر زود گذشت.یکی می گفت این مدت خودش عمری بود...دیگری می گفت چقدر بزرگ شدیم...اون یکی نظرش این بود که تو این مدت خیلی عوض شدیم...

با خودم میگم :یعنی منم عوض شدم؟؟؟...بزرگ شدم؟؟؟...تغییر کردم؟؟؟

فقط میدونم که از حالا دلتنگ شدم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 17:41  توسط ساحل تنها  | 

موج 1:فردا شروع ترم جدید و شروع آخرین ترمی است که میرم دانشگاه .تو  4 سال تحصیلم همیشه منتظر چنین روزی بودم و حالا نمی دونم به چه علت از آغازش وحشت دارم.یه جورایی دلم نمی خواد این ترم شروع بشه!!!

شاید چون بعد از اون  دیگه نمی تونم همکلاسی ها و استادام رو که به دیدنشون عادت کردم و اون همه خاطره های خوب و بد ازشون دارم  ببینم.

 

موج 2:آخرین نمره ام رو امروز یکی از دوستام تلفنی بهم گفت.از 4 تا امتحانای این ترمم نمره ی 2 تاشون خوب بود و 2 تای دیگه اندکی که نه ، خیلی زیاد بد بود.

 

موج 3: بابا یکشنبه از مسافرت میاد.. روزایی که نیست نمی دونم چرا اینقدر مشکلات برامون پیش میاد. وقتی میره جاش خیلی خالیه.

خدای خوبم همیشه مواظب همه ی پدرا و مادرا باش.

 

موج 4: نگاهم را جز به نیکی باز نخواهم کرد. اگر نوشتارم بوی غم می دهند ، دلیل غمگین بودنم نیست، دلیل شادی ای است که از آن محروم مانده ام . با تو بودن را برای شاد زیستن ، برای خوب زیستن ، برای پاک زیستن ، می خواستم . و دریغ از دست دادن این فرصتهاست که به غم می نشاندم.

 

موج 5:کسی می دونه این آهنگ مال کیه؟؟؟

 

کوله بار غربت،

 

            لایق شونه ات نیست

 

                                   نرو از آغوشم ،

 

                                                   هیچ کجا خونه ات نیست...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:4  توسط ساحل تنها  | 

کمد اتاقم را خالی می کنم.می خوام از اتاق بیرونش کنم...شاید هم آن را به کسی دهم...قدیمی و خراب شده ...کشوهایش پر از کتاب و کاغذ و وسایل قدیمی است.وسایلی که سالهاست فراموش شده اند.برگه های امتحانی دبیرستانم... دفترهای نقاشی و خطاطی ام ...چند عکس قدیمی...جزوه های کنکور...و یک عالمه خرده ریزه ی  دیگر.

کشوها را وسط اتاق خالی می کنم و مشغول بازرسی وسایلشان می شوم.آنهایی را که دیگر به دردم نمی خورند روانه ی آشغالی و آنهایی را که هنوز به درد بخور و پر خاطره اند گوشه ای می چینم .در میان انبوه این خرت و پرت ها  2  نوار قدیمی  پیدا می کنم....لبخند می زنم...این نوارها را یادت هست؟؟؟

 

بیخیال تمیز کردن و جمع و جور کردن وسایل می شوم.نوارها را درون ضبط می گذارم ... اولی، نوار قصه است ...ولی لا به لای قصه بعضی جاها صدا قطع می شود و صدای من و تو می آید...احتمالا مشغول شیطونی هستیم...می خواهیم نوار قصه گوش دهیم ولی دکمه ها را عوضی می زنیم و صدایمان ضبط می شود... 3 یا 4 ساله باید باشم...یک دختر بچه ی شیطون و جیغ جیغو...و  تو  ۷ یا ۸ سال داری...و مثل همیشه آرام ...

نوار دوم را می گذارم.این یکی پر از صدای ماست.

در ابتدای نوار صدای بابا میاد که میخواد منو ببوسه ...منم جیغ می زنم میگم نه بابا. نههههههههههه. ..بعد یهو صدای خنده هام بلند میشه...از ته دل می خندم...بعد تو سخنرانی می کنی...از کلمه های گنده وقلمبه استفاده می کنی...مثل همیشه انشاهات بی نظیره...می گی: ما نمی ترسیم...ما در راه خدا می رویم...خدا خیلی قویه...زورهمه ی دشمنان رو داره...

فکر کنم اون روزا باید روزای جنگ باشه!!!...چون وسط حرفات از رزمنده ها  هم یاد می کنی...

تو همچنان سخنرانی می کنی و من همچنان از ته دل می خندم...چه خنده ی دلنشینی...چقدر دلم از این خنده ها می خواهد...خنده ای با تموم وجود...

 

از خنده های بچگیم خنده ام می گیرد...ولی این خنده فقط چند ثانیه  طول می کشد... یک دفعه می زنم زیر گریه...دلم یک آن هوایت می کند...هوای تو...هوای  روزای خوب کودکی...هوای روزهای بیخیالی و بازیگوشی ...

 

چشم هایم می بارند و کودک شاد درون نوار،  فارغ از غم ٬ می خندد....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 23:8  توسط ساحل تنها  | 

شمع زنی

 

دیشب با خواهری و دختر خاله و دختر دایی رفتیم شمع زنی.پسر خاله ما رو رسوند.رفتیم قدمگاه و بعد محله های قدیمی شهر.شلوغ است.تقریبا بیشتر مردم شهر آمده اند.

 

شمعی بر می دارم تا روشن کنم.می گویند باید آرزو کنم.می مانم... چه آرزویی؟؟؟

 

چند جای دیگر هم می رویم و شمع روشن می کنیم...اما من در پی آرزویم...آرزوهای گمشده ام...خدایا از تو چه بخواهم؟؟؟

 

دیگر شمعی روشن نمی کنم...گوشه ای می ایستم و زل می زنم به شمع ها...آنهایی که می سوزند... آب می شوند و می میرند...اما صدایشان در نمی آید...

دلم می گیرد...بغض می کنم...به آن روزها می روم...روزهای آخر... قبل از پرکشیدنت...روزهایی که آرزویم ماندن تو بود...روزهایی که تو هم مثل این شمع ها ذره ذره می سوختی... آب میشدی...درد می کشیدی..

یاد آن شب ها می افتم که با تمام وجود دعا می خواندم...اشک میریختم ... التماس می کردم به خدا برای ماندنت...برای خوب شدنت... و تمام آرزویم آن روزها همین بود...

اما ...تو رفتی...و به همین سادگی آرزویم بر باد رفت....

دیوانه شدم...بیقرار بودم...به خدا گلایه می کردم..آخر چرا؟؟؟...چرا آرزویم را برآورده نکرد؟؟؟...جوابم می دادند:مصلحت بوده!!!...مصلحت چه بود؟؟؟

 

راه می افتیم.به هر جا می رسیم بچه ها شمعی روشن می کنند...من اما شمع آرزوهایم هنوز خاموش است...آخراز تو چه بخواهم پروردگارم؟؟؟ پس آرزوهایم کو؟؟؟چرا همه را از یاد برده ام؟؟؟

 

می رویم و می رویم و من همچنان  مرور می کنم...

 

به آخرین جا که می رسیم  به یاد حرفای مادر می افتم و آرزویی که او همیشه می گوید از خدا درخواست کنیم...شمعی برمیدارم... روشن می کنم...و آرام در دلم ازخدا می خواهم که........

 

 شمع زنی(خواهرم یواشکی ازم گرفت)

 

 

 

موج 1:از کرخه تا راین گوش می دهم.این آهنگ چقدر مرا آرام می کند...شاید چون از یادگاری هایی است که از تو برایم مانده...

 

 

موج 2 :وامشب شام غریبان است.سخترین شبی که بر خانواده امام می گذرد...چه درد بزرگی دارند امشب..

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 11:48  توسط ساحل تنها  | 

 

خوابم میاد...یعنی خوابم می اومد ولی الان خواب از سرم پریده.

از دانشگاه که برمی گشتم  خوابم گرفته بود.ثانیه شماری می کردم برسم خونه و بخوابم.این چند روزه به خاطر امتحانا خیلی بدخواب بودم.شب قبل حدود ساعت ۳ خوابیدم.۶ صبح هم بیدار شدم.کلی زجر کشیدم تا درس بخونم...اما چه فایده...دوباره گند زدم.

قبل از امتحان اولی عمو امیری از تهران زنگ زد.با بابا کار داشت.گوشی رو من برداشتم.احوالم رو پرسید.گفتم بد نیستم.

گفت با دکترم صحبت کرده.گفته هنوز باید داروهام رو ادامه بدم و......

حرفای عمو بوی خوبی نمی داد...من اما...هیچ واکنشی نشون ندادم...شاید چون به شنیدن خبرای بد عادت کردم.....سکوت کردم و گوشی رو دادم بابا.

با روحیه داغونی امتحان دادم...تا یادم به اون حرفا می افته دلم می گیره...بغض می کنم...

 

موج ۱:قرار بود امتحانام ۲۸ تموم بشه اما چون امتحان آخریم که ۲۸ بود با تاسوعای حسینی مصادف شد ،لغو شد و افتاد واسه ۱.

موج۲: دوباره ماه حسین.امسال محرم واسه من یه رنگ و بوی دیگه داره...

موج ۳: دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

                                         دل ها همه آماده ی پرواز شود

                                                       با بوی محرم الحرام تو حسین

                                                                           ایام عزا و غصه آغاز شود

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 3:55  توسط ساحل تنها  | 

 

این روزا یعنی درس می خوانم...تا 12-1 ظهر می خوابم ولی شب ها تا دیر وقت بیدارم...حاصل این همه به اصطلاح تلاش فقط چند صفحه می شود که باز هم بهتر از هیچ است.

 

این روزا باز دنیایم را محدود کرده ام...جایی نمی روم... حوصله ی دیدن کسی را هم ندارم...تا دیروز که برای رساندن جزوه به 2 تا از دوستانم از خانه بیرون رفتم...از جاده ی ساحلی...دریا را بعد از چند روز دیدم...و دوباره... آرامشی عجیب گرفتم.

 

این روزها و روزهای امتحان یاد آن روزها می افتم... یادت هست؟؟؟... شیراز بودیم...شب های امتحان، من و تو تا دیر وقت بیدار می ماندیم...با هم درس می خواندیم...من با بودن تو دلگرمی می گرفتم و تو با بودن من...

و این روزها...من... تنهایم

 

 

موج 1: امتحانام از 22 شروع میشه تا 28 به صورت خیلی فشرده.

 

موج 2: این روزها هوا بی نهایت سرد شده.چقدر این هوا را دوست دارم...ولی جای یک باران حسابی هنوز خالی است.

 

موج 3: فردا شب عقد پسردایی است.دایی امشب اومد اینجا.دلش خیلی پر بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 2:4  توسط ساحل تنها  | 

 

پنج شنبه ای دیگر...

 

و دلتنگی ای که  اوج می گیرد...

 

و دردی که  سرباز می کند...

 

و دیداری که تازه می شود....

 

نزدیک ظهر است.ناگهان به یاد دوستم می افتم.دوستی قدیمی و صمیمی.خیلی وقته از هم بی خبریم.زنگ می زنم.خانه نیست.پیغام می گذارم.

مدت زیادی نمی گذرد که تماس می گیرد.چقدر صدایش خسته است... کمی سربه سرش می ذارم و گله می کنم از اینکه بعد از عقدش مرا فراموش کرده... ولی او مثل همیشه نیست..می پرسم:چیزی شده؟؟؟

جوابش نگرانم می کند.می گوید:خسته ام.به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم.از روز عقدم تا الان یه روز خوش نداشته ام...

و بعد آرام آرام سفره دلش را باز می کند.از نامهربانی های خانواده ی شوهرش می گوید...از اینکه به خاطر شوهر و عشقشون همه چیز رو تحمل کرده...از اینکه افسرده شده...از اینکه...

سکوت می کنم تا دلش را خالی کند...می گویم صبور باش و صبر کن...شاید گذشت زمان همه چیز را حل کند...تنها کاری که می تونم کنم همینه...دلداریش بدم...

از دردش دلم به درد می آید...به حرفاش فکر می کنم...به قول خودش تاوان چی رو داره پس می ده؟؟؟

 

بعد از نهار و نماز تو تختم دراز می کشم.جای عمل دندونم دوباره درد می کنه. تلویزیون دعای عرفه پخش می کند.صدای دعا تا اتاقم به گوش می رسد.به دعا گوش می کنم.دلم عجیب هوای زیارت کرده.خانه ی خدا یا کربلا...

نمی دانم کی به خواب می روم.خواب می بینم که شب شده و نتونستم بیام سر خاکتون...از خواب می پرم.چه کابوس بدی...به ساعت نگاه می کنم.چیزی به 5 نمونده.سریع لباس می پوشم و وضو می گیرم.مامان می پرسه:کجا؟؟؟

- میرم بهشت صادق.

-الان؟؟؟دیره که.هوا داره تاریک میشه.

-اشکال نداره.زود برمی گردم.نگران نباش.

سوار ماشین می شوم.نگاهم به عقربه بنزین که می افتد جیغ می کشم.روی صفر است.کیفم را که می گردم اعصابم بیشتر خرد می شود.کارت سوخت همراهم نیست.پیاده می شوم و وارد خانه می شوم.به زمین و زمان فحش می دهم.مامان می پرسه:چی شده؟؟؟

- لعنت به این ماشین.یه قطره بنزین داخلش نیست.

- خیریت داره.نمی خواد بری.با این اعصابت رانندگی نکن.

مگه میشه ؟؟؟هیچ چیز نباید مانع رسیدن من به شما شود.

کارت رو برمیدارم و راه می افتم.حساب می کنم تا بخواهم بنزین بزنم و برسم به شما شب شده.پس بی خیال بنزین...

 نزدیکی های بهشت صادق راه را به خاطردعای عرفه بسته اند.مجبور می شوم از کوچه ها بروم.راه 5 دقیقه ای در نیم ساعت طی می شود!!!

قبرها را یکی یکی رد می کنم...راه نمی روم.می دوم...اشکهایم بی اختیار روانه می شود...آه که دیدار شما چه شیرین است...

گفتنی هایم را با شما از یاد می برم... مثل همیشه...غرق رویایتان می شوم...صدای اذان مرا به خود می آورد...هوا تاریک شده.اطرافم را نگاه می کنم.چند زن در نزدیکی ام سر مزاری نشسته اند...با بودن آنها ترس را از خودم دور می کنم...ترس از مردگان نه...آنها بی آزارند...ترسم از زنده هاست....

آنها که می روند لحظه ی رفتن من هم می رسد...باید بروم...چقدر زود...

بلند می شوم و آرام راه می افتم.با دایی شهیدم هم دیداری تازه می کنم .چه آرامشی پیدا می کنم...

دلم نمی خواهد به خانه بروم...یادم می آید که ماشین بنزین ندارد.پمپ بنزین و بعد... راهم را به خانه ی دایی کج می کنم.دلم برایشان تنگ شده....دایی خانه نیست...وقتی می آید مثل همیشه شوخی و خنده می کند...سربه سرم می گذارد...ضبط روشن می کند و صدایش را تا آخر بلند می کند...میگه:شب عیده...شاد باشین و بعد بلند می شود و می رقصد...می خندم...کاش شما هم بودین....جایتان چقدر خالی است....

این  عیدقربان وشب یلدا هفتمین سالی است که جایتان خالی است...

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...

یلدا و عید مبارک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 23:41  توسط ساحل تنها  | 

 

امروز بدجور بهم ریخته یودم.ظهر با خواهری دعوام شد.بعد هم با بابایی بحثم شد.ترجیح دادم برم بخوایم تا یکمی اعصابم آرومتر بشه اما مگه سروصدای کارگرای همسایه پشتی که داشتن مصالح ساختمانی خالی می کردن گذاشت.

اونقدر عصبیم کردن که جیغ زدم.می خواستم برم باهاشون دعوا کنم که بابا جلو راهم رو گرفت.گفت زشته.خودم میرم.

از خودم بدم اومد.از اینکه مثل این دخترای بی تربیت و زبون دار می خوام برم دعوا!!!

یه ذره آهنگ گوش دادم تا کمی آروم بشم. به این آهنگ که رسیدم:

خیلی وقته که ندیدمت گلم

بی قرارم تا ببینمت گلم

تو سکوت پشت این پنجره ها

موندگارم تا ببینمت گلم

پیشکش نگاه تو قلب منه

یاد حرفات منو آتیش میزنه

همه هستیم به فدای تو گلم

با تو بودن تنها خواهش منه

 

کاشکی پرنده ای بودم

پر میزدم رو بومتـــــــون

شاید یه روز پنجره ها رو واکنــــــی

آبم بدی ، دونم بدی

عشقوخودت یادم بدی

شاید یه روز اسم منو صدا کنـــــــــــــی

 

فهمیدم چه مرگمه...فهمیدم دوای دردم چیه...دل تنگ بودم...دلتنگ دایی... دلتنگ پرستوهای سفر کرده ام...دلتنگ تو و تو و تو......

به ساعت نگاه کردم.1.5 وقت داشتم که برم و برگردم.چون ساعت 6.5 نوبت دندونپزشکی داشتم.

برم یا نرم....دوباره یه احساس متضاد...دوباره یه جنگ درونی...یه درگیری با خودم و آخرش احساسم برنده می شود.

بی خیال میرم و زود برمیگردم.به دکتر رسیدم که رسیدم نرسیدم هم به درک....

سریع لباس می پوشم.یه چیزی داشت فراموشم می شد.چادرم...من بدون چادر به خودم اجازه نمیدم بیام دیدنتون...دیدن شمایی که مثل فرشته ها پاکید...

راه می افتم.اونقدر گیجم که خیابونا رو اشتباهی میرم.میرم تا میرسم.

چادرم رو سر می کنم...یه احساس خوب ...یه حس امنیت...

قبرها رو یکی یکی با عجله رد می کنم و میرسم به آغوشتون....گریه می کنم.....وای اگه دکترم بفهمه.دستور داده هنوز داروهاشو مصرف کنم.گریه کردن همچنان برایم متاع ممنوع است ولی بی خیال...

چقدر حرف داشتم...اما همه را فراموش می کنم.آنقدر ذوق زده ام که نمی دانم فاتحه خواندم یا نه؟؟؟

ناگهان چقدر زود دیر می شود...هوا تاریک می شود.می فهمم وقت رفتن است.باید بروم اما پاهایم یاری نمی کند.

بلند می شوم.آرام آرام راه می روم ...خودم را به دایی می رسانم...به شهید کوچک ولی بزرگم...سر خاکش باز هم گلایل گذاشته اند.اینبار برخلاف همیشه که سفید بود صورتی است.....

 

پی نوشت: دندون عقلم رو جراحی کردم.دارم می میرم از درد....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 1:21  توسط ساحل تنها  | 

 

موج 1:امروز رفتم دندان پزشکی. بعد از یک هفته که حسابی درد کشیدم.

اولین چیزی که تو اتاق دکتر، توجهم رو جلب کرد آکواریومش بود با اون گلدفیش های کله گنده اش .دلم می خواست اول برم پیش ماهی ها تا دکتر!!!

تشخیص دکتر با تشخیص خودم یکی بود.دندون عقل!اما تجویزش وحشتناک بود.آمپول و جراحی !!!

گفت نوبت جراحی بگیرم.فعلا به بهونه ی امتحانات از زیرشون در رفتم.بعدشم خدا بزرگه.

 

موج 2 :بالاخره با موضوع پروژه ام موافقت شد.حالا که خیالم از تأیید جلسه بحث و پروژه راحت شده زدم به بی خیالی...منی که این همه واسه تأیید کردن موضوع هام خودمو خفه کردم و جنگیدم...حالا که باید شروع به کار کنم حوصله ندارم...

 

موج 3 : دیروز روز دانشجو بود...روز تو و روز من.  تویی که فرصت تموم کردن آرزوها و به پایان رسوندن هدف هات رو پیدا نکردی...و منی که لیاقت ادامه دادن اونا رو نداشتم...روزت مبارک عزیزکم....

 

موج 4 :  خسته و بی حوصله شده ام.دلتنگتونم... اما خیلی وقته که نتونستم بیام دیدن شما پرستوهای کوچکم...نزدیکه 3 ماهه...شایدم بیشتر...نمی دونم چرا ...هر پنج شنبه که میخوام بیام نمیشه...چرا اینجوری شدم...من که اگر یک هفته بهتون سر نمی زدم از غضه دق می کردم....

 

موج 5 : دوباره هوا گرم شده. میگن می خواد بارون بیاد.اما هنوز که هنوزه نیومده.پس کی میاد؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 13:23  توسط ساحل تنها  | 

 

دیشب هوا باز گرم شد.قبل از اینکه بخوابم با خودم گفتم بازم بارون نیومد.

نیمه های شب بود که با صدای برخورد قطره های بارون به پنجره اتاقم از خواب بیدار شدم.خیال کردم خواب میبینم.اما واقعیت بود.

کاش می تونستم برم زیر بارون قدم بزنم و گریه کنم.اما......

بارون داشت آروم می بارید...می بارید و می بارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 6:51  توسط ساحل تنها  | 

 دریای ناآرام شهرم

 

موج ۱:بابا فردا میاد.چقدر دلم براش تنگ شده.امشب که تلفن زد صداش گرفته بود.سرما خورده بود.بی قرار رسیدنشم.وای که چقدر دوری سخته...

 

موج ۲: دیشب بعد از ۵ سال به اصرار دختر داییام رفتم سینما.کلاهی برای باران رو دیدیم.کلی خندیدیم.آخرین باری که رفته بودم فیلم آبی رو دیدم.سینما رفتن رو دوست ندارم!!!

 

موج ۳:دیشب و امشب با دختر داییام رفتم کنار دریا.دیشب دریا آروم بود مثل دل من اما امشب موجاش رو محکم می کوبید به تن ساحل.  طوفانی و عصبی  بود مثل من که امروز به خاطر رفتار و کارای بعضی آدم ها عصبی و ناراحت بودم.

آدم هایی که نه تنها همدردت نیستن بلکه دردت روهم بیشتر می کنن .آدم هایی که خودشون آسایش ندارن و آسایش و آرامش دیگران رو هم بهم می زنند.آدم هایی که...

 

موج۴:هوا یه دفعه سرد شده.شهر ما همیشه همینطوره.یه دفعه سرد میشه یه دفعه هم گرم.با این وجود هنوز هم از باران خبری نیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 3:49  توسط ساحل تنها  | 

 

ای دو کبوتران من ،

 

که بر سر برج عاشقی آشیان دارید!

 

ای شما قاصدان پیغام های آشنایی من!

 

بر روی این خاک دشمن خیز،

 

در زیر این آسمان بیگانه ،

 

                           غریبی چشم به راه شماست.

 

دکتر شریعتی

 

 

موج1: روزایی که بابا میره سفر بدجور دلم می گیره.مثل امروز که باز برای یک هفته رفت.این دلتنگی فقط واسه بابا نیست.مامان هم که نباشه همین طورم.دوست ندارم وقتی خونه هستم اونا بیرون باشن.

نمی دونم شاید به حساب خودخواهیم بذارین یا چیز دیگه ولی چیکار کنم ؟؟؟خب نمی تونم.طاقت ندارم...

 

موج 2: این پنج شنبه هم گذشت و من نیومدم دیدنتون.حدود 2 ماهی میشه که نتونستم بیام.نمی دونم چرا؟؟؟شاید اون مسافرت 1 ماهه و بعد مریضی طولانی منو از شما دور کرد...نمی دونم...نمی دونم...ولی دلتنگتونم اونم خیلی زیاد...

 

موج 3:دلم برای بارون وصدای شرشر قطره های مهربونش تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 15:54  توسط ساحل تنها  | 

 

 

موج 1: دوباره بهم ریختم.همش به خاطره تلفن دیشبه. داشتم با دوستم حرف میزدم.وسط حرفاش گفت: یه خبر خیلی بد دارم .

شستم خبردار شد چی میخواد بگه.گفتم :حتما در مورده ...

حدسم درست بود.دوباره مرگ هم دانشگاهیم به یادم اومد.خبرش رو 2 هفته قبل یکی دیگه از دوستام بهم گفته بود و من باور نکردم.همیشه در مقابل این جور خبرا شوک زده میشم.باور نمی کنم. بعدا کلی با خودم کلنجار میرم تا بپذیرم که اون دیگه نیست...هر چند که هیچ گاه نمی پذیرم!!!

 

 

موج 2 : از سوریه برگشتم.دقیقا دو هفته میشه.نمی دونم چرا زیارت اون جور که باید به دلم مزه نداد ... ترسیدم... از خودم...نکنه دلم سیاه شده...شایدم چون زیارت کربلا اسیرم کرده...

 

 

موج 3: یه هفته بعد از اینکه از سوریه اومدیم رفتیم شیراز.برای شرکت تو مراسم عقد دختر یکی از فامیلامون. خیلی به هم نزدیکیم.با عروس قبلا همکلاسی بودیم. تو یه دبستان درس می خوندیم. 4 سال پیش درست چند روز قبل از کنکور پدرش رو از دست داد.روزای سخت و بدی رو گذروند.

موقع بله گفتن عروس برادرش زد زیر گریه. بغض کردم.خیلی ها گریه کردن.جای عمو واقعا خالی بود.

 داماد هم کلاسی دانشگاهیش بود.تازه درسشون تموم شده.عاشقانه همدیگر رو می خواستند.به خاطر عشق چقدر عوض شده بود.دیگه اون دختر بدحجاب قبل نبود.با اون چادر چه معصومیتی پیدا کرده بود.

مراسمشون تو سادگی بی نظیر بود.بدون کوچکترین گناهی...مهریه مهر حضرت زهرا(س) ویک حج تمتع.

انشالله خوشبخت بشن.

 

 

موج ۴: از شیراز که اومدم یه ضد حال بزرگ خوردم.حدود ۱۵ تا از ماهیهام مرده بودن.دوباره عزا گرفتم!!!

 

 

موج ۵: کارآموزیم رو به اتمامه.این هفته شاید آخرین هفته ای باشه که میرم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 8:20  توسط ساحل تنها  | 

 

موج 1: امروز ساعت 12 مرخصی گرفتم تا چند کاره نیمه تمام رو تمام کنم.اول رفتم آژانس مسافرتی برای چندتا امضا و مشخص کردن تاریخ دقیق سفر.بعد رفتم از عابر بانک پول بگیرم .اما دستگاه کار نمی کرد.رفتم بانک کناری.اما اونجا هم کارتم جواب نمی داد.یکی گفت چند دقیقه صبر کن بعد دوباره امتحان کن.اما فایده نداشت.برگشتم به بانک اولی.چون کارتم مال اون بانک بود.کارمند بانک که انگار من ارث باباشو خورده بودم با عصبانیت منو راهنمایی کرد.دوباره رفتم بانک کناری.این بار اینقدر تو دستگاه بازی کردم تا بالاخره مجبور شد بهم پول بده!!!

وارد بانک شدم تا فیش موبایلا رو واریز کنم.گفتند نمیشه!ما تا ساعت 1 بیشتر فیش قبول نمی کنیم!برو اون بانک!
رفتم بانک اولی پیش کارمند بداخلاقه!گفت چی شد تونستی پول بگیری؟!
گفتم:آره گرفتم.حالا می خوام قبض موبایل پرداخت کنم.

دلش برام سوخت!!!گفت خیلی خسته به نظر می یای!!!

جوابشو ندادم.اگه اونم مثل من چند بار فاصله 2 تا بانک رو تو گرما و زیر آفتاب طی کرده بود و برای گرفتن یه مثقال پول این قدر زجر کشیده بود حالمو می فهمید!!!

 

موج 2:عصر با دوستم رفتیم بازار به بهانه چند  خرید کوچولو! این روزا خیلی عصبی و ناراحته.سر قضیه خواستگارش و موافقت نکردن خانواده اش.نمی دونم چطور کمکش کنم!!!بهش می گم صبور باش و توکل کن به خدا.هر چی خیر باشه همون میشه.این تنها کاریه که از دستم بر میاد!!!

 

موج3: بابا چهارشنبه هفته قبل رفت مکه.تو فرودگاه بدجور دلم گرفت.یه جورایی فکر کردم خیلی غریبانه داره میره.جز من و مامان و خواهری کسی نیومده بود بدرقه!!!

 

موج 4:دلم یه خواب راحت و آروم می خواد!!!مدتیه راحت نخوابیدم.شبها همش کابوس و خوابای آشفته!!!

 

موج5: خیلی وقته از دوستان عزیزم در وبلاگ سجاده عشق خبری نیست.کسی نمی دونه چرا؟؟؟

 

موج 6: چند روزه می خوام بنویسم.اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت!!!تازگی ها دچار این روند شده ام .نمی نویسم نمی نویسم وقتی هم می نویسم شاهنامه می شود!!!

 

 

نکند که مرا به شهر فراموش شدگان ببری که دل تنهایی من می گیردپس هر شب بیا و مرا با خود به خواب خوب خاطره ها ببر ... بی آنکه کسی بداند یا بفهمد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 2:4  توسط ساحل تنها  | 

 

 موج 1: یه هفته ای می شد به علت بیماری از خونه بیرون نیومده بودم.تو این مدت کلی واسه خودم برنامه چیدم و چند تا از کارای نیمه تمومم رو تموم کردم.

امروز قرار بود اولین روز کارآموزیم باشه اما چون دیر با پژوهشکده هماهنگ کردم قرار شد فردا صبح برم.هر روز صبح ها غیر از پنج شنبه و جمعه از ساعت 5/6 تا 2 بعد از ظهر و به مدت 6 هفته!!! عصرها هم قراره برم شرکت کامپیوتری یکی از دوستای پدر.

فکر می کنم این می تونه تحول جدیدی تو زندگیم باشه.یه تحول پر از تحرک و فعالیت.

می خوام کمتر تو خونه باشم.اینجوری کمتر تو فکر می رم و شاید اعصابم یه ذره آرومتر بشه.

 

 موج 2: قرار بود دیشب با دختر دایی ام بریم پیاده روی .بعد یه ذره تو میدان ورزشی نزدیک خونه بدویم و بعد بدمینگتون بازی کنیم.با هم هماهنگ کردیم .می خواست بره خونه مادربزرگ.گفتم بعد از اینکه اومدی خبرم کن.اما خبری نشد.منم خوابم برد. امان از دست این تنبل!!!

 

 موج 3 : آکواریومم هم از یکشنبه گذشته راه افتاد . البته این دومین آکواریومه ولی از قبلی خیلی بزرگتره.کلی با ماهی های قشنگش سرگرم می شم. تا برای غذا دادن می رم سراغشون همشون جمع میشن .خیلی خوب منو می شناسن!!!

 

موج 4: امروز با مامان و بابا وخاله و شوهرش رفتیم دنبال کارای سوریه.این دفعه یه آژانس دیگه ثبت نام کردیم.تاریخ پرواز رو گفتن یا 5 مرداد یا دو سه روز بعد.اگه خدا بخواد این دفعه داره کارا درست می شه.تو راه دوستم sms  داد. نوشته بود نمره ی یکی از درس هایی که امتحانش رو خیلی خراب کرده بودم و فکر می کردم می افتم رو زدن.انگاری استاد محترم هیچ کسی رو ننداخته.خدا رو شکر!!!

 

 

 

با تو می گويـم

 

این آهنگ رو دیروز بارها و بارها گوش دادم .

 

اشاره کن که من به تو ، به یک اشاره می رسم

 

رنگین کمان من تویی ، که به ستاره می رسم

 

من به تو شک نمی کنم، طلوع کن ، طلوع کن

 

از تو به پایان می رسم ، شروع کن ، شروع کن

 

 

طلو ع کن، طلوع کن، بر این ستاره مردگی

 

که از تو تازه می شود ، این خلوت سرخوردگی

 

طلوع کن ، طلوع کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 20:48  توسط ساحل تنها  | 

 

 

موج 1: الان ما یعنی من و مامان و خواهری و خاله جون و دختر دایی ام باید سوریه باشیم اما نشد.مقصر هم آژانس مسافرتی مهربان بود.موقع ثبت نام تاریخ پرواز رو 16 تیر اعلام کرده بودن.بعد از چند روز گفتن تاریخ عوض شده و شده 9 تیر.

3 یا 4 روز پیش رفتیم برای کارای بانکی و واریز بقیه پول و این حرفا که مشخص شد اصلا اسم ما چند نفر واسه 9 یا حتی 16 هم رد نشده.همه عصبانی رفتیم آژانس اما چه فایده.سرمون کلاه رفته بود اونم چه کلاهی!!!

حالا چند روزه بابا میره برای گرفتن پاسپورتا و پولمون اما هر روز یه بهونه ای میارن.شاید می ترسن از اینکه ما بریم یه جای دیگه ثبت نام کنیم و سود این سفر از دستشون بره!!!

من یکی که دیگه عمرا با این آژانس سفر کنم.

لعنت بر آدم های دروغگو و بی مسئولیت!!!

 

 

موج 2: خواب دیدم مامان و بابا و خاله و شوهرش دارن میرن مکه.موقع بدرقشون تو رو دیدم.اومده بودی... اومده بودی چند روزی که مامانینا نیستن پیش من و خواهری باشی...باورم نمی شد.تعجب زده پرسیدم: تو...تو ...تو کجا بودی؟؟؟

خندیدی و گفتی:گرفتار بودم.داشتم تو یکی از شهرهای دور درس می خوندم.

گفتم:ولی به ما گفتن که تو مُر...

گفتی:نه.می بینی که زنده ام.این چند سال هم که نبودم داشتم یه جایی درس می خوندم فقط بابا می فهمید که کجام.حالا هم که برگشته ام!!!

خواب شیرینی بود.از اون خواب هایی که مدتها آرزوشو داشتم...

و همین خواب هاست که به من نوید می دهند که همه چیز دروغ است...و رفتن تو ابدی نیست ... و روزی باز خواهی گشت.

        "من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

                                                               تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چینم"  

 

 

موج 3: نمی دونم چرا یه دفعه یاد این شعر افتادم.خیلی وقت پیش اول کتاب درسی یکی از بچه های انجمن دیده بودم.

در دلم جا داری

 

             در کنارم هرگز!!!

 

                            چشم من جز تو نبیند چیزی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:4  توسط ساحل تنها  | 

خیلی وقته دلم هوای ساحل تنهایی رو کرده و خیلی وقته که من بهش سر نزدم!!!نه که تنبلیم شده باشه ها نه اصلا!!!

درگیر امتحانات بودم و چه صبری کردم و چه زجری کشیدم تا بالاخره ۲ روز پیش یعنی شنبه ۲//۴/۸۶  تموم شد.هرچند : به پایان آمدیم دفتر ولی حکایت همچنان باقی است.

هنوز ۱ سال دیگه دارم!!!

واسه تابستون برنامه های زیادی دارم.خیلی ها رو چه بخوام چه نخوام باید انجام بدم.مثل کارآموزی یا کارای جلسه بحث ولی بقیه رو دوست دارم مثل نقاشی و ...

ولی قبل از همه ی اینا باید صبر کنم تا نتیجه ی امتحانام بیاد.از ۹ امتحانی که دادیم فقط نتیجه ۵ تاش رو تا الان دادن که بد نبوده ولی اونایی که خیلی از نتیجه شون می ترسم هنوز مونده.

خدایا کمکم کن اون ۴ تا رو هم قبول بشم

 

با تو می گويـم

خیلی وقته به دوستان وبلاگ نویسم سر نزدم.به حساب بی معرفتیم نذارید دلیلشو گفتم.به زودی دیدن همه میام.

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.

شاید تغییر نوشته بدم.نمی دونم ولی به احتمال زیاد!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 9:27  توسط ساحل تنها  | 

 

نه از خاکم ، نه از بادم          نه در بندم ، نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون          نه شیرینم ، نه فرهادم

نه از آتش ، نه از سنگم          نه از رومم ، نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم          فقط مثل تو دلتنگم

چه غمگینم ، چه تنهایم          نه پنهانم ، نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم          نه امیدی به فردایم

چه امیدی ، چه فردایی          چه پنهانی ، چه پیدایی
اگر خوشحال ، اگر غمگین          چه فرقی داره تنهایی

تو نیستی قصه دردم          سیاهم ، ساکتم ، سردم
اسیر خاکم و خسته          اگر سبزم ، اگر زردم

اگر آبی تر از آبم          اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم          بدون تو چه بی تابم

بیا از من جدایم کن          صدایم کن ، صدایم کن
دلم از دست من خونه          بیا از من رهایم کن

اهورا ایمان 

 *،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*

فصل امتحانا رسیده و باز من موندم یه عالمه جزوه های نخونده و یه بی حوصلگی همیشگی.

چند وقت پیش که کارنامه ی این ترم رو دادن و نمره های قشنگم رو دیدم از خودم خجالت کشیدم!!!تصمیم گرفتم که این ترم جبران کنم ولی باز....

همیشه همینطورم.به خودم قول میدم که این دفعه عوض می شم ولی نمیشه!!!بازم روز از نو ،روزی از نو!!!

خیلی تنبل شدم...خیلی..می دونم.

چند هفته پیش اخراجی ها و میم مثل مادر رو دیدم.دو فیلم زیبا که هر دو نشاندهنده ی عشقند ولی دو عشق  متفاوت.یکی عشق زمینی که بعد خدایی می شود و دیگری عشق مادری.

اگر ندیدین حتما ببینین و اگر دیدین بازم ببینین!!!

حرف هایی از جنس دل هم عوض شد.اسمش رو گذاشتم با تو می گویم.

 برام دعا کنید امتحانام رو خوب بدم.یادتون نره

¤ با تو می گويـم¤

براي ديدن يه رنگين کمون زيبا بايد تحمل يه بارون سخت رو داشته باشی.

بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا !!!

چه تلخ است تجربه كردن مرگ نزديكترين آدم هاي زندگيت چه غمناك است رفتن آدمي را بنگري كه تا ديروز بود و استوار هم بود ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 8:42  توسط ساحل تنها  | 

 

بچه که بودم یادمه روزای محرم برنامه کودک مرتب این نوحه رو پخش می کرد.عاشق این نوحه بودم .خیلی دلم می خواست شعر کاملش رو پیدا کنم.تا اینکه پدرم یک کتاب خرید به اسم "هزار سال شعر فارسی" و آرزوی من برآورده شد.

 

 

این نوحه یا بهتره بگم مرثیه دوازده بند از محتشم کاشانی است که در مورد سبب سروده شدن آن در دیوان محتشم چنین آمده:

موقعی که مولانا محتشم در مرثیه برادرش عبدالغنی که در سفر مکه فوت نموده نوحه گری می کرد ، شبی در عالم رویا امیرالمومنین (ع) را دید. حضرت به او می فرماید:چرا در مصیبت برادرت مرثیه می گویی ولی برای فرزندم حسین (ع) مرثیه نمی گویی؟

عرض می کند: یا علی مصیبت حضرت حسین (ع) خارج از حد و حصر بوده ، و من نمی دانم از کدام مصائب او شروع کنم.

آنوقت حضرت امیرالمومنین (ع) می فرماید بگو :"باز این چه شورش است که در خلق عالم است".محتشم از خواب بیدار شده و بقیه را می گوید تا می رسد به این شعر:"هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال" و در مصرع بعد باز متحیر بوده که چه بگوید که شایسته ی مقام حضرت ربوبی باشد ولی باز مدد به او رسیده و در خواب حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه را می بیند و به او می فرماید بگو:" کو در دل است و هیچ دلی بی ملال نیست".پس بیدار شده و آن بند را به پایان می رساند.

 


باز این چه شورش است...

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است....

 

 

 حرف هايی از جنس دل

تو این شبا بچه های مظلوم و بی گناه فلسطینی رو از یاد نبریم و برای پیروزی همه مسلمانان دعا کنیم.

 

یکی از دوستان وبلاگ نویس (سجاده ی عشق ) بیمار بودن.خدا رو شکر که حالشون بهتر شده.

 

یه مشکلی  پیش اومده.برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 2:34  توسط ساحل تنها  | 

 

خسته ام...از دیروز تا حالا بدجوری دلم گرفته. حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.ثانیه شماری می کردم که کلاس تموم بشه و بزنم بیرون.تحمل هیچ کاری رو ندارم.فقط می خواستم برسم خونه.همکلاسی هامو می دیدم که دارن از حالا خودشونو واسه امتحان هفته ی دیگه خفه می کنن و من...من هنوز حتی لای کتاب رو باز نکردم ببینم چی به چیه.هر کدومشون یه چیزی میگفت.ببینم ساحل چقدر خوندی؟...فصل چندمی؟...هو تو هنوز شروع نکردی...سخته ها...نمی رسی تمومشون کنی ها.
وای...دلم می خواست سرشون داد بزنم...دلم می خواست از دستشون فرار کنم.فقط به آدم استرس وارد می کنن.دلم می خواست داد بزنم.. بگم ولم کنید...مرده شور هر چی درسه ببرن...

یاد اون روزا افتادم .همون روزای  درس و مدرسه .اونقدر غرق شده بودم که آدم های اطرافم رو نمی دیدم عزیزترین کسانمو رو از یاد برده بودم. وقتی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود.وقتی به خودم اومدم که دیگه نبودن.

چقدر دلم تنگه...چقدر خسته ام...بی حوصله ام....دیروز عصر می خواستم خواهری رو ببرم کلاس.تو ماشین سر یه موضوع کوچیک بحثمون شد.سرش داد کشیدم.گفتم از ماشین بره پایین.نمی دون چه مرگم شده بود.همش دلم می خواست به یکی گیر بدم.

تا شب داشتم دیوونه می شدم.دلم می خواست یه جایی پیدا کنم که هیچ کس نبینه.بشینم و یه دل سیر گریه کنم.آخ که چقدر دلم واسه اشکام تنگ شده بود!!!

 

صبح رفتم بیرون.یه کار کوچیک منو از خونه کشید بیرون. از جاده کنار دریا برگشتم.خیلی وقت بود دریا رو ندیده بودم.دریا...دریا...چقدر بهم آرامش می ده..دیدنش..صدای موجاش...

 

عشق من دريا

دریا و هوای ابری...چند قطره بارون که رو شیشه ی ماشین چکید. صدای آروم و با احساس محسن چاووشی..چه لحظه خوبی...چه احساس خوبی بعد از یه دل تنگی طولانی...

 

دلم نمی خواست این دقایق تموم بشه.دلم میخواست همین جوری برم...برم...برم و جاده هیچ وقت به آخر نرسه. آخ که چقدر به اشکام احتیاج داشتم!!!

 

نزدیکای خونه از کنار یه مدرسه دخترونه رد شدم.تازه تعطیل شده بودن.دختر بچه های شاد با موها و قیافه های عجیب و غریب...و پسرایی که از نیم ساعت قبل از تعطیل شدن مدرسه خودشونو می رسونن واسه دید و بازدید و قیافه هاشون یکی از یکی دیدنی تر... آدم هایی که خودشونم نمی دونن دنبال چی هستن.خنده ام گرفت.یاد 3 یا 4 سال قبل افتادم.اون روزایی که مدرسه می رفتم...چقدر همه چیز عوض شده...انگار سالها گذشته...شایدم من خواب بودم ...

رسیدم خونه.هیچ کس نبود.باز دلم گرفت...منی که از دیشب تا حالا دنبال یه جا واسه تنهایی می گشتم ...حالا تحمل تنها بودن رو نداشتم.

 

چرا این جوری شدم...یه حس دوگانه...خستگی ... بی حالی...کاش دوباره خوابم ببره...

وای چرا بارون تموم شد...به این زودی...می خوام گریه کنم...

                                              

چقدر دلم واسه اشکام تنگ شده!!!

 

چقدر دلم بارون می خواد...

 

 

 

چقدر دلم باران مي خواهد 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 17:4  توسط ساحل تنها  | 

امروز برای من روز خوبیه و امیدوارم تا آخرم همینطور باشه.پارسال تو چنین روزی بود که تصمیم گرفتم حرفام ، تنهایی هام ،درد دل ها و عقایدم رو یه جور دیگه بیان کنم. تصمیم گرفتم اونا رو به دفترهایی که یک گوشه می مونند و خاک می خورن محدود نکنم.تصمیم گرفتم که دیگران هم حرفا و عقاید منو ببینند و بشنوند و این طور بود که ساحل تنهایی ساخته شد. و می خوام امیدوار باشم که تصمیم درستی گرفتم.

آره امروز تولد ساحل تنهاییه .امروز یک سال از وارد شدن ساحل تنهایی به دنیای مجازی میگذره.یک سالی که به سرعت گذشت.به سرعت افتادن یک برگ از درخت!!!

با خودم عهد بسته بودم که اینجا فقط شعرها و متن هایی رو که دوست دارم بنویسم و حرفی از گذشته ها و غم و تنهایی هام نباشه.اما نمی دونم چی شد دوباره برگشتم به اونجایی که نمی خواستم و حرفایی رو که همیشه فقط واسه دل خودم گفته بودم اینجا هم گفتم.نمی دونم کار درستی کردم یا نه؟

 تو این مدت دوستای عزیزی با من همراه شدن. آقایان: آقا شهرام و آقا وحید و از خانم ها : سارا و ندای عزیز کمک ها و راهنمایی زیادی به من کردن که از همین جا ازشون تشکر میکنم و امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشن.

از شما دوستای خوبیی هم که تو این مدت منو تنها نذاشتید و با نظرات خوب و زیباتون منو دلگرم کردید هم تشکر می کنم.

موفق باشید.


در ساحل دریا

به دور از آدم ها

من مانده ام تنها

تنهای بی رویا

دریا مرا دریاب

من با توام دریا

من خسته از غم ها

من عاشقــــــــــــــــــی تنهام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 9:53  توسط ساحل تنها  | 

سلام دوستای گلم.حدود ۳ هفته از شما و از ساحل تنهاییم دور بودم.رفته بودم یه مسافرت طولانی.جاتون خالی بد نبود.میگن مسافرت می تونه واسه روحیه ی آدم خوب باشه ، ولی واسه من فکر نمی کنم تاثیر چندانی داشته باشه.شایدم داشته ولی من خبر ندارم...

باید از همه شما تشکر کنم چون مثل همیشه منو تنها نذاشتید و قدم های مهربونتون رو تو ساحل تنهایی گذاشتید.همیشه موفق باشید.

امروز داشتم به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر خودخواهیم .حتی تو غم هامون!!!هر کدوم از ما که یه غمی تو قلبش داره فکر میکنه غم خودش بزرگترین غمه.فکر میکنه که هیچ کس به اندازه ی خودش بدبخت نیست.فکر میکنه با همین یه مشکل، با همین غم به آخر خط رسیده.چرا اینطوره؟؟؟

چرا همیشه خیال می کنیم غم های ما بزرگترین غمه و بقیه فارغ و آسوده از غم؟؟؟

غم های ما شاید بزرگ باشن ، اما همیشه  آدم هایی هستن که غم و غصه های ما در مقابل غم و غصه های اونا پر کاهی هم حساب نمیشه.همیشه  هستن آدم هایی که سختی ها و رنج هایی تو زندگی کشیدن که ما حتی یه لحظه اش رو نچشیدیم.همیشه هستن کسانی که تو زندگیشون مصیبت هایی دیدن که حتی شنیدنشون آدم رو به گریه میندازه.همیشه...

کافیه چشامون رو باز کنیم. یه نگاه بندازیم به آدم های اطرافمون.شاید اینطوری یه ذره از خودخواهیامون کم بشه.شاید اینطوری تحمل غم ها و مشکلاتمون آسون تر بشه.شاید ...

یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 2:38  توسط ساحل تنها  | 

خیلی وقته که ساحل تنهایی رو به روز نکردم.آخه گرفتار امتحانام بودم.
دلم واسه ی همه ی شما تنگ شده بود.از همه شما   که ساحل تنهایی رو  تو این مدت تنها نذاشتن و بهش سر زدن  تشکر میکنم.و یه عذر خواهی از همه واسه اینکه نتونستم بهتون سر بزنم.ولی به زودی پیش همتون میام.

و اما دوستای عزیزی که مایل به تبادل لینک هستن حتما تو قسمت نظرات ذکر کنن  تا من لینکشون رو بزارم.

بازم از همتون ممنون

صفای مهرتان را ، با سراپای وجودم

                                          با تمام تار و پودم

                                               می پذیرم می برم با خویش.

مرا تا جاودان سر مست خواهد کرد ،

                                              بیش از پیش.

صفای مهرتان ، همواره بر من می فشاند نور

اگر از جان من ، یک ذره ماند در جهان ،

                                                     در کهکشانی دور.....

به زودی بر می گردم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 6:0  توسط ساحل تنها  | 

سلام

این اولین پست سال ۸۵ وبلاگمه که مینویسم،  میدونم که برای نوشتنش خیلی دیره اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است

البته تو این مدت بارها و بارها اومدم و به ساحلم سر زدم اما حال و حوصله نوشتن نداشتم.بیشتر مطالب رو از اول می خوندم.مخصوصا شعرایی رو که خیلی دوست داشتم و براتون نوشته بودم.به نظرم بعضی جاها خیلی تکراری شده .میخوام تو سال جدید تموم ایرادای ساحل تنهاییم رو رفع کنم ، البته به کمک و راهنمایی شما دوستای خوبم هم نیاز دارم.

تو این مدت خیلی از شما دوستای خوب  ساحلو تنها نذاشتین و بارها اومدین و کنار تنهایی های من تو ساحل کوچکم قدم زدین.از همه شما ممنونم وباید منو ببخشین که خیلی دیر به وبلاگاتون میام.

از این به بعد سعی میکنم که زودتر آپ کنم و زود زود به همه سر بزنم.بازم از همتون ممنون.همیشه موفق باشید.

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 7:50  توسط ساحل تنها  | 

این روزها شهر یه حال و هوای خاصی داره.یه نوای محزون،یه غم عمیق همه جا سایه انداخته.همه عذادارند.درو دیوارها سیاه پوش شدند. شبا دسته های عذاداری رو میبینی که با صدای حسین حسین تو خیابونا به راه افتادن.دسته هایی که پر ازآدماییه که با عشق اومدن. عشق به مولاشون.عشق به آقاشون.روزهای محرم یه آرامش خاصی داره.حس میکنی به خدا نزدیکتری.حس میکنی راحتتر می تونی با خدا حرف بزنی.می تونی تو این روزا هر چی دلت میخواد از خدا بخوای.چون این روزا واسطه هایی عزیز هستن که صداتو یه خدا می رسونن. و خدا به حرمت اونا دست رد به سینه هیچ کس نمی زنه.این شبا شهر پر از جوونایه سیاه پوشه.جوونایی که با عشق اومدن نه با اجبار.جوون هایی که ممکنه تو عمرشون حتی یه بار هم نماز نخونده باشن اما تو دلاشون یه عشق موج میزنه.میدونید به نظر من مهم نیست که اونا به چه منظوری اومدن ، مهم اینه که به مجلس حسین اومدن.به مجلس کسی که امیدواریم اون دنیا دست همه ما رو بگیره.دست همه اونایی رو که این شبا دلشون به یاد حسینه.دست همه اونایی که با شنیدن مصیبت های امام تو روز عاشورا اشکاشون ناخودآگاه سرازیر شده. دست همه اونایی که دل شکسته اند.همه اونایی که عزیزاشون رو به دل خاک سپردن...

 

خدایا ترا ستایش می کنم بستایش شکرگذاران تو بر غم و اندوهی که بمن در مصیبت (بزرگ آل محمد) رسید حمد خدا را بر عذاداری و اندوه غم بزرگ من.پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزی که بر تو وارد میشوم نصیبم بگردان .مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا با حضرت حسین و اصحابش که در راه خدا جانشان را نزد حسین فدا کردند (همنشین و هم صحبت) باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 16:36  توسط ساحل تنها  | 

 

  عید سعید قربان بر همۀ دوستان عزیز مبارک باد. 

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 0:45  توسط ساحل تنها  | 

سلام

چند وقت پیش تو یکی از مجلات مقاله ی جالبی دیدم با عنوان "چگونه پیروزی بر غم را آموختم"نوشته ی کاترین مارشال که بر اساس تجربه های شخصی خود نویسنده بود و اینکه چگونه بعد از مرگ عزیزترین فرد زندگیش تونسته بود با غم و غصه های نبودن او کنار بیاد و دوباره به زندگی عادی بر گرده.و انسان های دیگه ای رو که مثل خودش سر خورده و نا امید شده بودن راهنمایی کنه.
چند بار متن رو خوندم.به نظرم تا حدودی درست می گفت.قسمتی از اونو واستون می نویسم.شاید بتونه کمکی کنه به آدم های دلتنگی که یه روز گذرشون به ساحل تنهایی می افته.

غصه اساساْ از خود خواهی نتیجه می شود.غالب ما از آن جهت اندوه نمی خوریم که خوشی و سعادت کسی که از جهان رفته ، منقطع شده است، بلکه از آن جهت که خود تنها مانده ایم  و قسمتی از نیازمندی هایمان بر آورده نمی شود.

غصه غالباْ با خودخواهی درهم آمیخته است.عملی که باید در معامله با خود پرستی کنیم ، همانند کاری است که باید در مورد گناهان دیگر بکنیم.یعنی باید در مقابل خدا به آن معترف شویم و آمرزش و رهایی خود را از چنگ این بلا از او بخواهیم. چنین اعترافی بیش از هر تسلیتی که از دیگران بشنویم، دل ما را محکم می کند و از تاثیر ناگوار غم و غصه می کاهد.

در گرفتاری و پریشانی هیچ جانشینی برای خدا پیدا نمی شود.اندوه بیماری روان است و پزشک روان آدمی تنها خداست.

 

به نظر شما چگونه می توان بر غم پیروز شد؟

دوست دارم نظراتتون رو بدونم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 7:59  توسط ساحل تنها  | 

 

شهادت امام جعفر صادق(ع) را به تمامی دوستان عزیز تسلیت می گویم.

امام دریکی از اندرزهای خود به فرزند بزرگوار خویش امام کاظم (ع) می فرماید:

*فرزندم!در حق هر کس که از تو خواهان خیر است ، خوبی کن که اگر او اهل خیر باشد تو کاری
بجا کرده ای و اگر هم او اهل خیر نباشد تو اهل آن هستی.اگر کسی از طرف راستت در آمد و
ناسزایت گفت و سپس به طرف چپت رفت و زبان به پوزش گشود ، عذرش را بپذیر.*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 18:51  توسط ساحل تنها  |