تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

http://thenewjew.files.wordpress.com/2007/11/writing-multiplesources.jpg

تاریخ آخرین پست را که نگاه می کنم تازه می فهمم حدود 2 ماه می شود که چیزی ننوشته ام... شاید نوشتن را از یاد برده ام ...یا شاید هم اینجا را!!! اما هر چه هست دردها و دغدغه ها هنوز مرا ترک نکرده اند...کم که نمی شوند هیچ، روز به روز افزون تر هم می شوند!!!

روزها تند و تند می گذرند و من هر روز با خود تا می توانم سر وکله می زنم تا به زندگی جدیدم بیشتر عادت کنم!!!

همه چیز گذشت و می گذرد و من تا کنون نتوانسته ام جلوی رخ دادنشان را بگیرم و نمی دانم تا کی خواهم توانست اینگونه را تحمل کنم...

بهار شروع شده...بهاری که فصل آغازم بود...عید آمد اما اینبار برخلاف 9 عید گذشته رنگ و بوی دیگری می داد...امسال کسی موقع تحویل سال اشک نریخت...همه آرام بودند و دلشان می خواست خوشحال باشند...

ذهنم آنقدر درگیر آینده و مشکلات پیش رویمان است که گاهی اوقات از ترسشان به گریه می افتم...نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم هیچ تضمینی برایمان وجود ندارد...همه اش به قول تو منفی بافی می کنم...کاش می توانستم آرامتر باشم اما نمی شود...فقط وقتی کنارم هستی همه چیز را از یاد می برم...

می دانی این وسط مسئولیت تو بیشتر است...پس باید بیشتر تلاش کنی...

باید کمکم کنی عزیز...

کمکم کنی تا این ترس و دلهره ها را زودتر از خود دور کنم...کمکم کنی تا زودتر آرام شوم و برای زندگی جدید و شاید سختمان حاضر...

http://gallery.photo.net/photo/3966204-lg.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 15:46  توسط ساحل تنها  | 

مدتهاست دچار حس عجیبی شده ام که نمی دانم چیست!!! شبیه هیچ کدام از احساساتی که تاکنون تجربه کرده ام نیست...نه عشق است نه دوست داشتن...نه نفرت است نه ناامیدی…نه تنبلی است نه بی حوصلگی...نه سر درگمی است نه گیجی...

نمی دانم چیست ولی هر چه هست مرا از کار و زندگی و  به قول تو رمانتیک بودن انداخته است!!!

 نه حوصله ی درس خواندن دارم نه حوصله ی تمام کردن کارهای فارغ التحصیلی ام را!!!نه حوصله ی گردش دارم نه حوصله ی دید و بازدید!!!فقط دلم می خواهد بنشینم و سر کسی نق بزنم و این میان چه کسی بهتر از تو...چه دیواری کوتاه تر از تو!!!

نمی می دانم چیست ...دست خودم هم نیست...خسته شده ام...

مرا ببخش...می دانم خسته ای...هم کار هم درس حسابی شیره ات را در طول روز می کشند...و من به جای اینکه تو را دلداری بدهم ، به جای اینکه خستگی ات را کم کنم بیشتر عذابت میدهم!!!

مرا ببخش...

ببخش ای مهربان...

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 20:41  توسط ساحل تنها  | 

 

موج ۱ : بعضی از بچه ها آنقدر لوسند که وقتی کسی بخواهد اندکی از خوردنی هایشان را بردارد یا بزرگترهایشان از آنها بخواهند خوراکی ها یا اسباب بازی هایشان را با بچه های دیگر قسمت کنند ، نمی گذارند، حسودی می کنند، ناراحت می شوند،حتی گریه می کنند ....
حالا ،
حال و روز این روزهای من هم شده درست شبیه همین بچه ها...
به خودم حسودی می کنم!!! آخر برای من که تنهایی هایم را مدتهاست فقط با خودم تقسیم کرده ام سخت است که بخواهم سهمی از آنها به تو بدهم...
به من فرصت بده
 تا کمی بزرگتر شوم!!!

 ----------------------------------------------------------

موج ۲ : مادر همیشه میگفت: بخند ، اخم نکن...میگفت وقتی میخندی زیباتر میشوی...پدر هم همین عقیده را داشت...هر وقت می خندیدم ، مرا می بوسید!!!
هر دو عاشق خنده هایم بوده و هستند...
و حالا کم کم دارم معنی این جمله را خوب می فهمم:

هرگز در زندگی به کسی اخم نکن، چون ممکن است یک نفر با لبخند تو زنده باشد!!!

---------------------------------------

موج ۳ : شاید مخاطب دلتنگی هایم دیگر کمتر تو باشی... شاید با تو دیگر کمتر درد دل کنم...شاید دیگر...شاید...
اما باور کن همه ی اینها دلیل نمیشود که تو را فراموش کنم!!!
جای تو در قلبم همیشه محفوظ است...همیشه...
باور کن.
دعایم کن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 4:22  توسط ساحل تنها  | 

هوای دلم دوباره ابری است...چقدر این روزها جای تو خالی است...چقدر دلم هوای آن خنده هایت را کرده...چقدر دلم برای مسخره بازی هایت...برای شوخی کردن هایت...برای سر به سر گذاشتن هایت تنگ شده!!!
کاش این روزها بودی...کاش کمکم می کردی..کاش مثل آن روزها می خندیدی...مسخره می کردی...کاش دوباره...

می دانی این روزها چه خاطره ای مدام در ذهنم تکرار می شود؟؟؟

یادت هست؟؟؟ خوابی که برای من دیده بودی؟؟؟

چقدر وقتی آن را برای من و مادر تعریف کردی خندیدی...چقدر لجم گرفته بود...تو هی بیشتر توضیح می دادی...و من هی بیشتر عصبانی میشدم!!!

چقدر آن روزها شیرین بود و من قدرش را ندانستم!!!

و حالا که انگار خوابت اندکی دارد تعبیر می شود نیستی...

 می دانی هنوز سردرگمم...هنوز دو دلم...در شک و تردیدم... نمی خوای کمکی کنی بی معرفت ؟؟؟ نمی خواهی بگویی راه درست کدام است؟؟؟ نمی خواهی بگویی چه تصمیمی بگیرم؟؟؟

 سخت است...باور کن...سخت تر از آنچه فکرش را می کردم...

اگر اشتباه کنم ؟؟؟ اگر آنچه می گوید و فکر می کنم نباشد ؟؟؟آن وقت چه کنم؟؟؟

خسته ام...گاهی وقت ها می گویم که بیخیال...این را هم بگذار به حساب بقیه...اما بعد...نمی شود...نمی دانم... دو دل می شوم...می مانم...
شاید اینبار همه چیز فرق کند...

2 هفته ای می شود نیامدم دیدنت...نه دیدن تو نه دیدن پرستوی کوچک...

 می دانم شاید دلخور باشی...اما

کمکم کن...

دعایم کن...

خواهش می کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 2:11  توسط ساحل تنها  | 

 

شب دیروقت می خوابم.اما برای نماز که بیدار می شوم دیگر خوابم نمی برد...چشمام رو به زور می بندم...به پهلو می خوابم..اما بی فایده است...خواب با من غریبه گی می کند...

مدتی را به این حالت می گذرانم...کلافه می شوم...بلند می شوم...دوش می گیرم...با کامپیوترم ور می روم...اتاقم را کمی مرتب می کنم...لباس هایم را اتو می زنم...

و هر کار وقت گیر دیگری که به ذهنم می رسد انجام می دهم تا این ساعت های آخر 86 زودتر به اتمام رسند...

اما مگر تمام می شوند؟؟؟این ساعت های پایانی به اندازه ی تمام سال گذشته طول می کشند...

مرتب به ساعت دیواری اتاق نگاه می کنم...دلم می خواهد هر چه زودتر شب شود...دلم می خواهد این روز هنوز شروع نشده زودتر تمام شود...

ساعت 8.5 که می شود لباس می پوشم...مامان می فهمه مقصدم کجاست...بابا میگه: تحوبل سال خانه باشیم...من اما می خواهم پیش تو باشم...

مامان می خواهد با من بیاید...بابا هم تصمیمش رو عوض می کنه...

عجله دارم...مامان مثل همیشه معطل می کند...به حیاط که می روم یادم می آید که سفره هفت سین کوچکی را که دیشب به خواهری گفته بودم آماده کند فراموش کرده ام...

بر می گردم ...صدایش می کنم و سفره را می خواهم...او هم معطل می کند...انگار امروز همه  می خواهند مانع از رسیدنم شوند...

در راهروی خانه ایستاده ام...خواهرم سفره را به دستم می دهد...می خواهم از در هال بیرون روم که تلویزیون اعلام می کند آغاز سال 1387....

همان جا خشکم می زند...بی حرکت می ایستم...دستانم می لرزد...تخم مرغ سفره قل می خورد و روی زمین می افتد...

سفره را روی جاکفشی رها می کنم...چه شد؟؟؟

هنوز گیجم.....

از بابا می خوام زودتر حرکت کنه...از دستشون عصبانیم....از اینکه به خاطر معطل کردن اونا کنار تو نبودم...

به آرامستان می رسیم... دلم می خواهد بدوم...دلم می خواهد پرواز کنم...همه آمده اند...همه ی آنهایی که مانند من تکه های شکسته ی دلشان را اینجا به خاک سپرده اند ...

سنگ قبرتان را جارو می زنم...بابا آب می ریزه...گلاب می پاشه...مامان گریه می کنه...من اما هنوز سردرگمم...هنوز نمی دانم چه شده...

بغض کرده ام...می نشینم سر خاکت...سال نو  و عیدت را تبریک می گویم...همین سالی که آمد بی آنکه منتظرش باشم ...و تحویل شد... بی آنکه بخواهم.....

دلم چقدر برایت تنگ شده...کاش بودی...کاش بودی.....

می دانی این چند روزه چه بر من گذشته؟؟؟

با تو حرف می زنم...اشک هایم حرف هایم را همراهی می کنند...بغضم آرام آرام سر باز می کند...

گریه می کنم...

می لرزم...

و باز یادم نمی رود که باید یک سال دیگر به سالهای نبودنت اضافه کنم...

 

 

موج 1 : این روزها را فقط می گذرانم...گاهی شاد...گاهی غمگین...

 

موج 2 : زمزمه ی این روزهایم شده:

 

من خزانی دیدم

که تمامی نداشت

و بهاری دیدم

که به آسانی یک پلک زدن

کوچ نمود

 

من که ام؟

زخمی یک فصل زمستان خورده

یا که پاییز زده

 

من که ام؟

عاشق یک یاد عزیز

عاشق بوی غریب پاییز

 

من چه تنهایم تنها

همچو آن برگ خزان زده در آن گوشه ی باغ

یا همان درخت بیدی که رفته است ز ِیاد

 

من به دنبال گذشته ای قشنگم

من همان ستاره ی شبای هفت رنگم

حال بی رنگم

به دنبال توام

عاشقی رفته زیادم

غم لانه کرده در جانم

بی تو امیدی ندارم

با کدامین حرف گویم:

بی تو من ستاره ای خاموشم....

 

۱۳/۵/۸۴

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 17:22  توسط ساحل تنها  | 

 

 خاطرات عیدهای مشترکمان را مرور می کنم...خاطرات همان عیدهایی که برای آمدنش ثانیه شماری می کردیم... از مدتها قبل تو فکر خرید لباس نو بودیم...تو فکر اینکه موقع تحویل سال همه چیزمان نو باشد...تو فکر چیدن زیباترین سفره هفت سین بودیم...

چقدر ازخریدن ماهی های قرمز کوچولو ذوق زده می شدیم...چه نقاشی هایی رو تخم مرغ می کشیدیم...

و چه با شوق و ذوق خانه تکانی می کردیم...

 

همان عیدهایی که موقع تحویل سال یا بعد از آن سر خاک دایی می رفتیم...همه با شادی سال نو رو به هم تبریک می گفتیم...و بعد منتظر عیدی بزرگترها بودیم...اصلا تمام کیف عید دیدنی ها، گرفتن عیدی بود...

 

 همان عیدهایی که انگار هنوز بچه بودیم...شاید هم بزرگ شده بودیم اما هنوز بازی های بد روزگار را ندیده بودیم...

همان عیدهایی که همه دور هم جمع بودند...

همان عیدهایی که گذشتند...

همان عیدهایی که خاطره شدند...

همان عیدهایی که دیگر تکرار نمی شوند...

 

من آن عیدها را می خواهم....

 

 

 

 

به گمانم آخرین عید با تو بودن بود...آماده شده بودیم که مثل هر سال  سر خاک دایی برویم...یادت هست در آخرین لحظات:

گفتی: نرویم...

گفتی: چرا باید سال تحویل را آنجا باشیم؟؟؟

گفتی: سالی که در قبرستان بر آدم تحویل شود تا آخرش خوب نیست...

گفتی: سال تحویل را خانه باشیم.بعد برویم سر خاک دایی...

 

آن سال موقع تحویل سال خانه بودیم....

ولی این سال ها..

همین سال های بی تو را می گویم...

مگر می شود موقع تحویل سال در خانه ماند و کنار تو نبود؟؟؟

 

 

 

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

 

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

 

تا کی سکوت و خلوت  کوچه های شب

 

بر چشم های پنجره تحمیل می شود

 

آیا امسال هم مثل سال های پیش

 

سال نو ، بدون تو تحویل می شود؟؟؟

...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 2:50  توسط ساحل تنها  | 

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

 

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

 

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب.

 

خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،

 

خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب

 

Khoub , khoub , khoub               

 

چه شب خوبی است امشب!

 

همه ی دنیا به خواب رفته است و من ،

 

تنها بیدار مانده ام.

 

نمی دانم چه کاری دارم...

                                           "دکتر شریعتی"

 

 

موج  ۱ : منتظر عید نیستم...دلم حال و هوایش را ندارد...برای آمدن سال نو ثانیه شماری نمی کنم...برعکس، دلم می خواهد زمان متوقف شود... یا حداقل کندتر حرکت کند...یا به خواب روم....خوابی طولانی، که وقتی بیدار شوم عید تمام شده باشد...

دلم نمی خواهد  لحظه ی شوم تحویل سال را ببینم...دلم نمی خواهد بفهمم که یک سال دیگر هم بدون شما گذشت...

 

موج ۲  : این روزها هنوز هم دلتنگم.. شبیه عروسک ها شده ام...بی حس و بی امید....

وقتی مامان و بابا رفتند کربلا منم از خونه رفتم...رفتم خوابگاه پیش دوستام...رفتم تا دور بشم از این لحظه های گنگ...

و بازگشت به خانه...و دوباره ...................

 

موج  ۳ : این بهار هم مثل هفت بهار گذشته برای من  پاییز است...اصلا بهار را فراموش کرده ام...طعم زندگی را از یاد برده ام...تنها فصلی که می شناسم ، فصل جدایی است.

 

 

موج ۴  : دوستم زل زده به چشمام.میگه: چشمات خیلی قشنگن.

می خندم.نمی دانستم چشمان بی امید هم زیباست!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:16  توسط ساحل تنها  | 

سرد و سخت شده ام...شبیه سنگ...شاید هم کوه...حسی آشنا است...بارها دچارش شده ام...دلخورکه می شوم...دلتنگ که می شوم ...این حس رفیق تنهایی هایم می شود...

سکوت کرده ام...حرف نمی زنم...کتاب می خوانم...شعر می خوانم...می نویسم...ترانه های دلخواهم را گوش می دهم...تا آرام شوم...خسته شوم...تا بخواب روم...

می گردم...لای کتاب ها...لای آهنگ ها....لای شعرها...از جانشان چه می خواهم...شاید آرامش...اما...

دوباره زخم های کهنه سرباز می کنند... دلتنگ می شوم...بیقرار می شوم...

پنج شنبه است...طاقت نمی آورم...لباس می پوشم...دنبال سوییچم که بابا صدایم می زند:کجا؟؟؟

وقتی می فهمد که مقصدم کجاست همراهم می شود...تمام طول راه حرف می زند...نمی دانم چه می گوید...حواسم جای دیگری است...

به مقصد می رسیم...به جایی که آرام خوابیده اید...به سویتان پرواز می کنم...دیدارتان همیشه شیرین است...

آمده ام که سرم را بر شانه هایتان بگذارم....در آغوشتان گریه کنم...درد دل کنم...از سکوتم بگویم...

 

صدایم را می شنوید...می دانم...

 

لبخندتان هنوز هم زیباست.....

 

بزار دستاتو بگیرم

 

                      دم آخر راحت بمیرم

 

                                     حق من نبود که بی تو

 

                                                             توی تنهایی بمیرم

 

 

 

 

 

جایی که نشستیم

 

_ سه شنبه بعد از دانشگاه با دوستم رفتیم کنار دریا.قدم زدیم و حرف زدیم.دوستم می گفت:اگه درداتو به دریا بگی صداتو می شنوه.

 رو سنگ های کنار آب نشستیم.هر دوچند دقیقه ای سکوت کردیم...شاید هر کدوم از ما داشت  تو دل خودش با دریا حرف می زد و درد دل می کرد...

عکس  بالا یادگار اون روزه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 1:5  توسط ساحل تنها  | 

 

از دست تو نیست ، دل من از گریه پره

 

مث تو طاقت نداره ،واسه تو هر دم میباره

 

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

 

نباشی بی تو باز می میرن، می ریزن، بی تو هر دم میبارن

 

و این روزهای بی تو...روزهایی که مدام تکرار می شوند...و دلتنگی من... که تمامی ندارد...و بی قراری ام...سرگشتگی ام...نا امیدی ام....

می بینی؟؟...ثانیه های زندگی غم آلودم را می بینی؟؟؟

خسته ام...یعنی خسته شده ام...نه از دوری تو...از زندگی...از آدم هایی که فقط به فکر خودشونن...از آدمایی که من و دلم براشون بی اهمیتیم...

بعضی وقت ها میگم یه روزی همه چیز درست میشه...اما کی؟؟؟شاید  خودم رو گول می زنم...نمی دونم...دلم فقط گریه می خواد...گریه...اونم خیلی زیاد...

 

امتحانام داره شروع میشه...اما دست و دلم به خوندن نمیره...این روزها همه چی برام بی معنی شده...

دلم یه آرامش می خواد...یه آرامش بزرگ

 

 

 

 شبی در کنار دریا

 

این عکس رو خیلی دوست دارم.یه شب کنار دریا از آسمون گرفتم.یه جورایی بهم امید میده.وسط اون همه سیاهی یه ماه سفید...

 

* فردا پنج شنیه است...به دیدارتان خواهم آمد....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 0:21  توسط ساحل تنها  | 

 

چند روزه دل دیوونه می گیره همش بهونه

آتیشم می زنه هر شب جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره

دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره

 

کی تو رو دوست داره قد یه دنیا 

کی می خواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهاته روی شن های قشنگ و خیس دریا

 

نگو که رفتن تو سهمه منه دل من طاقت نداره می شکنه

نگو که باید جدا شیم نگو که قسمت من و تو رفتنه....

 

 

دوباره من می شوم و این آهنگ... دوباره من می مانم و  یک عالمه خاطرات تلخ...

مدتهاست آن را گوش نداده ام و امروز در قفسه ی کتاب هایم وقتی به دنبال کتابی می گشتم چشمم به نوارهایم افتاد. نوارهایی که مدتهاست فراموش شده اند.احساس می کنم دلتنگشان شده ام...

اولین نوار را بر می دارم...خدای من خودش است...دوای دلتنگی  چند روزه ام...چقدر با آن گریسته ام...

نوار را درون ضبط می گذارم...آهنگم را پیدا می کنم.بارها و بارها گوشش می دهم...تکرارش می کنم... تکرار می شود...تکرار می شوم

دنبال اشکهایم می گردم...تنهایم گذاشته اند از دیشب تا حالا...نه ...نه خیلی وقت است...

مدتهاست سردرگم و خسته ام...اشکهایم را می خواهم...اما اجازه ی گریستن ندارم...گریه کردن برایم ممنوع است!!!

 

همیشه نزدیک سالگرد رفتنت که می شود از نو می شکنم...می شکنم با تمام وجود... ولی بی صدا...

می شکنم ولی به روی خودم نمی آورم... می شکنم ولی نمی گذارم اطرافیانم متوجه شوند...باید صبور باشم...باید صبور باشم...باید..

و این روزا عجیب صبورم.......

 

آهنگ رو به اتمام است اما من دوباره آغاز می شوم... دوباره آغاز می کنم...دوباره تکرار می کنم:

 

کی تو رو دوست داره قد یه دنیا 

کی می خواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهاته روی شن های قشنگ و خیس دریا

 

نگو که رفتن تو سهمه منه دل من طاقت نداره می شکنه

نگو که باید جدا شیم نگو که قسمت من و تو رفتنه....

 

 

 

 

پ.ن ۱: این دل نوشته باید ۲۱ مهر آپ میشد که نشد.

پ.ن ۲: غیبت طولانی ام را ببخشید.بیمار یودم .الان هم در دوران نقاهتم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 0:11  توسط ساحل تنها  | 

 

دل تنگ نوشتنم...چه حرفای نگفته ای که در ذهنم جا خوش کرده اند...ولی باید صبر کنم...

دوران نقاهت را می گذرانم و چقدر در این شب ها محتاج دعاهای خیرتان هستم.

فراموشم نکنید.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 1:43  توسط ساحل تنها  | 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را  

_نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

_آه با که بتوان گفت

که بود با من و

_ پیوسته نیز با من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی....

_دگر کافی است

 

حمید مصدق

 

 

  

 

نمی دونم چرا تا دلتنگ میشم یادم به ساحل تنهایی می افته...دلم هواشو می کنه...

قرار گذاشته بودم اینجا از روزانه ها و شبانه هام که گاهی تند تند و گاهی آروم آروم مثل لاک پشت می گذرن بنویسم...از شادی هام و غم هام...از رویاهام ...از آرزوهام ...از همه چیز بنویسم اما نشد...همش شد دلتنگی...همش شد غم و غصه و قصه دوری...نمی دونم چرا؟

 شاید چون روزی که اینجا رو ساختم دلتنگ بودم...شاید...

 

 

با تو می گويـم

 

میان ترم هام رو دادم.یکی از یکی بدتر.حوصله ی پایان ترم ها رو ندارم.کاش زودتر تموم بشن.

 

 

خیلی از دوستام رو این روزا بهتر شناختم.چه تصوراتی ازشون داشتم و چی از آب در اومدن!!!

 

 

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را،به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی.

 

 

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده،دوباره اعتماد نکنی.

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 21:26  توسط ساحل تنها  | 

آسمون چند روزه بدجوری بغض کرده. دلش می خواد زار بزنه اما نمی تونه.هر از گاهی چند قطره اشک از گوشه ی چشماش سرازیر می شه اما لحظه ای نگذشته که اون بغض بزرگ دوباره راهشو سد می کنه!!!

 

 

 

دلم این روزا عجیب آرومه...آروم و پر از آرامش...شاید به برکت سفر مقدسیه که تو عید رفتم.سفری که بیشتر شبیه یه خواب بود یا رویا...سفر به کربلا

 

 

جای همه خالی بود.خیلی خوش گذشت.خیلی...

دعا کنید این آرامش همیشگی باشه برام.

 

 

TinyPic image

 

بهار از راه رسیده.به یه چشم بهم زدن یک سال گذشت و وارد سال جدید شدیم.می خوام امسال مثل پارسال نباشم.باید برای خودم هدف بزارم و برنامه ریزی کنم.

باید زودتر آپ می کردم اما نمی دونم چرا نشد.شاید این روزا کمتر دلم برای ساحل تنهاییم تنگ می شه...شاید این چند روز چون هر روزه دریای واقعی رو می بینم اینجا رو از یادم برده بودم.!!!اما هر چی بود دوباره برگشتم.

 

 

 

حرف هايی از جنس دل

 

خدایا به خاطر این عیدی خوب و این سفر مقدس خیلی خیلی ممنونم.

 

امیدوارم همه شما به زودی به این سفر مقدس برید.

 

امامان ما همیشه مظلوم بودن.حتی حالا که سالهاست از رحلتشون می گذره!!!

 

خیلی دلم می خواست سامرا و کاظمین هم می رفتیم.اما نمیذاشتن.فقط نجف و کربلا.بازم خدا رو شکر!!!

 

وقتی تو بین الحرمین راه می ری انگار رو زمین نیستی.دو عزیز و بزرگوار روبه روی هم و تو سردرگم که به کدامین سو بروی!!!

 

این روزا عجیب قانونمند شدم.کمربند ایمنی می بندم اما چند تا چراغ قرمز رو رد کردم!!!

 

امیدوارم سال 86 سال خوب و پربرکتی برای همه شما دوستان عزیز باشه و به همه ی آرزوهاتون برسید.

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 2:41  توسط ساحل تنها  | 

بهار داره میرسه اما نمی دونم چرا دلم حال و هواشو نداره...نمی دونم چرا مثل هر سال منتظر عید نیستم...دلم تنگه...برای سالهای کودکیم...برای خاطره های گذشته...برای آدم های عزیزی که جاشون خالیه خالیه...

نمی دونم چرا هر سال سر سفره ی کوچیک هفت سین جای یکی باید خالی باشه.چرا باید با خاطره ی روزای بودنشون...با چشم های پر از اشک...با دل شکسته و به غم نشسته سال تحویل بشه؟؟؟

 

 

 

این روزا زندگیمو محدود کردم به چهاردیواری کوچیک اتاقم و دانشگاه...کلاسها که تموم شدن بهونه ی منم برای خارج شدن از قفسم تموم شدن...

این روزا حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم...حوصله ی خرید عید رو ندارم...حوصله ی دیدن آدم ها ..حوصله ی دیدن نزدیکام..مهمونی رفتن...حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم...فقط می خوام بی خیال باشم...

 

این روزا فقط دلتنگ دریام...دلتنگ غروب زیباش..دلتنگ صدای موجاش...

 

 

 هر وقت گذرم از خودم به دنیای آدم های خوشبخت میفته سریع خودمو میرسونم به آغوشش...حتی شده واسه چند لحظه چشم به آبی آرومش بدوزم... و اون وقت با یه حس آرامش بخش و یه دل آروم بر میگردم...

 

 

خداوندا هر چند واسه من مدتهاست عید تموم شده اما ازت می خوام واسه همه سال خوبی باشه

 

خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

 

خدوندا تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!

 

 

 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

 

گوش

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

برای تو و خویش ، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزی که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

 

ترجمه ی احمد شاملو

 

 

 

 

حرف هايی از جنس دل 

 

شاید رفتم یه مسافرت خوب و زیارت آدم های بزرگ.حلالم کنید .

 

 

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را !!!

 

 

امشب به خاطر غزل آخرم بخند….امشب که از همیشه شاعرترم بخند….تا پر شود نگاه من از رنگ زندگی….تا حس بودنت بشود باورم بخند

 

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 11:14  توسط ساحل تنها  | 

 

دوباره دلتنگی ها اومدن سراغم.چند روزی بود که قلبم و روحم رو از یاد برده بودم.چند روزی بود که تو بی خبری زندگی می کردم.شده بودم یکی مثل بقیه.چون  گرفتار بودم.گرفتار برپایی نمایشگاه.اونقدر خودم رو درگیر کرده بودم که گذشت زمان رو فراموش کرده بودم.فرصتی نداشتم که برگردم و گذشته ها رو ورق بزنم.و حالا...

حالا که همه چیز تموم شد برگشتم به همون جای اول...شدم همون آدم قبلی

 

بعضی و قت ها فکر می کنم بهتره همیشه سرم گرم یه کاری باشم... تا کمتر دلتنگ بشم... تا بتونم به زندگی عادیم ادامه بدم... اما نمیشه...نمیشه

من نمی تونم از گذشته ها جدا بشم... نمی تونم فراموش کنم...نمی تونم دلتنگ بشم

چطور می تونم به همه چیز پشت پا بزنم وقتی همین یاد و خاطره هاست که بهم امید میده؟... چطور می تونم وقتی همین و عده های الکی و دروغینی که به خودم می دم منو به ادامه ی زندگی دلگرم می کنه؟

 

نمی دونم....نمی دونم.باز مثل همیشه سردرگم شدم.

 

 

به پندار تو :

 

  جهانم زیباست؛

 

    جامه ام دیباست؛

 

      دیده ام بیناست؛

 

        زبانم گویاست؛

 

          قفسم هم طلاست؛

 

 

      بر این ارزد که دلم تنهاست؟

 

 

معینی کرمانشاهی

 

 

حرف های از جنس دل این بار سخنانی است از گابریل گارسیا مارکز.تو یه مجله خوندمشون.خیلی به نظرم جالب اودم.دیدم بد نیست اونا رو تو ساحل تنهایی هم بنویسم.

 

     حرف هايی از جنس دل     

 

 

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

 

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی.چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 6:52  توسط ساحل تنها  | 

 

 

باز اومدم باهات حرف بزنم. شایدم دارم یه نامه می نویسم برات ولی به کدوم مقصد؟؟؟ من که از تو نشونی ندارم.نمی دونم کجایی ...آخه موقع رفتن چیزی نگفتی.حتی خداحافظی نکردی.ولی هر جایی می دونم کم از بهشت نیست.آخه برای تو با اون قلب مهربونت فقط بهشت می تونه لایق باشه....


چرا نگفتی می خوای بری؟چرا نخواستی موقع رفتنت منم باشم؟نمی خواستم بگم ولی نمی تونم نگم.خیلی بی معرفتی...خیلی...چرا بی خبر رفتی...من و تو که همیشه با هم بودیم.هیچ وقت همدیگه رو تنها نمی ذاشتیم ولی تو......تو این عهد رو شکستی.تو رفتی و منو گذاشتی با یه مشت خاطرات و یه انتظار....یه انتظار طولانی...یه انتظار پنهونی....آره یه انتظار پنهانی.هیچ کس نمی دونه که من هر روز منتظرم که تو از سفر بیای.آخه اگه بدونن شاید بهم بخندن...شایدم دلشون بسوزه و بخوان دلداریم بدن... و من نمی خوام باور کنم که رفتن تو بازگشتی نداره.نمی خوام.....

 

می دونی این جمعه که بیاد درست ۶ سال میشه که به اون سفر طولانی رفتی.یادت یه روز قبل از این که بری تولد حضرت علی بود.همه جا جشن و شادی بود.اما تو خونه ی ما فقط سکوت بود.یادته اون شب چقدر خسته بودی.همه دلشون یه جورایی گرفته بود.انگار همه  می فهمیدن میخوای بری.حتی یه بار خودت به شوخی گفتی اما من....باورم نمی شد.فکر کردم باز مثل همیشه داری شوخی میکنی یا باز از سر خستگی و بی حوصلگی یه چیزی گفتی.

کاش فهمیده بودم.کاش باور کرده بوده اون شب آخرین شبی است که تو پیش ما و با مایی.کاش...کاش ....ولی باور نکردم همینطور که الانم نمی تونم باور کنم که رفتی.

 

نمی دونم کجایی ولی هر جا هستی خیلی بهم نزدیکی.همیشه صدات تو گوشمه.عطرت هنوز تو خونه مونده.خاطره هات هنوز زنده ان.همین چیزاست که امیدوارم می کنن به بازگشتت.همین چیزاست که زنده نگهم می دارن.همین چیزاست که....

 

این جمعه که می شه سالگرد پروازت  مصادف می شه با روز ضربت  حضرت علی (ع).مصادف می شه با روزی که دل من نیز یه زخم بزرگ خورد.زخمی که همه فکر میکنن بعد از ۶ سال خوب شده.زخمی که همه فکر میکنن فراموش شده.اما هیچ کس نمی دونه که زخم دل من روز به روز بزرگتر و عمیق تر میشه.نمی دونن که هر پنج شنبه تازه می شه.زخمی که هیچ کس نمی دونه خوب شدنی نیست.

 

دلم خیلی برات تنگه شده.فقط دل من نیست که تنگه.دل همه مثل دل من شده.هوز هیچ کس فراموشت نکرده چه برسه به من.

 

می دونم این نامه به دستت میرسه.می دونم همه حرفامو می شنوی.پس تو رو خدا جوابم بده.بگو کی این انتظار به پایان می رسه.بگو که این سفر طولانی تموم می شه و تو آروم مثل  گذشته ها یه روز در رو باز می کنی و میای خونه.بگو...

 

یادت نره ....

 

منتظرم

 

منتظر جوابت

 

 

 

 می گویند تو رفته ای.

خنده دار است.

ما با تو راه می رویم.

حرف می زنیم و ...

و خوب می دانی که :

چه باشیم

چه نباشیم

قرار ما بر این است

که نام تو را با حسرت زمزمه کنیم.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 1:18  توسط ساحل تنها  | 

تنهایی ...تنهایی ...تنهایی.چقدر این کلمه آشناست.همه ی ما واسه یه بارم که شده تنهایی رو تجربه کردیم.شاید بعضی از آدم ها  عاشق تنهایی باشن اما بعضی دیگه دنبال راهی برای فرار از این کابوس هستن.نمی دونم چرا ؟شاید هر کسی یه جوری عادت کرده.

اما من عاشق تنهایی ام .عاشق یه فرصت برای فکر کردن.عاشق یه لحظه سکوت. عاشق  یه لحظه فقط برای خود بودن.عاشق بی همه بودن.عاشق با خود بودن...
تو تنهایی میشه به خیلی چیزا فکر کرد.می شه یه بار دیگه زندگی گذشته رو مرور کرد.می شه به آینده ی نیامده نگاه کرد.می شه به خیلی از فرصت هایی که از دست دادیم غبطه خورد و ....
شاید تنهایی خوب نباشه ، اما به نظر من همه ی آدما یه وقت هایی به این لحظه نیاز دارن.به لحظه ای که فقط خودشون باشن و خدای مهربون.

شاید نوشته های دکتر شریعتی رو خونده باشید.نوشته های زیبایی داره مخصوصا اونایی که تو خلوت و تنهایی نوشته.شریعتی هم عاشق تنهایی بوده و من چقدر تنهایی اش رو  دوست دارم.مخصوصا این جمله اش رو:

( چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!تنها در این حالت است که هیچ" بودن"ی بودن ترا در  قالب هیچ "چگونگی"یی مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شور انگیزی است)

هبوط " دکتر علی شریعتی"

* * * * * * * * * *

 تنهایی

             چه سخت است

                              و دردناک

                                       ولی زیباست

                                               وقتی از آن توست

*****************

 دلم میخواد نظرات و جملات زیبای شما رو درباره ی تنهایی بدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 5:28  توسط ساحل تنها  | 

من اینجا ایستاده ام

بر آستانه ی این در

رو به جاده ای بی انتها

و منتظرم

از زمان غروب خورشید

و آمدن ستارگان

***

            من اینجا ایستاده ام

            و قلبم هنوز می گرید

            بر اندوه جدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــی

            بر آن زمان که ترانه ی رفتن را

            بدون من  سرودی

            و برای آمدنم

           لحظه ای درنگ نکردی

***

من اینجا ایستاده ام

در آغوش باد

و در پناه باران

و خواهم ایستاد

هر روز و هر زمان

تا چشمانــــــــــم

آمدنت را نوید دهند

و ستاره های تاریک قلبــــــــــــــــــــم

با حضورت نورانی شوند.

من هنوز ایستاده ام

             و خواهــــــــــــــــــــــــــــم ایستاد

                                          بیش از این منتظرم نگذار

                                                                            بازگـــــــــــــــــــــــــــــــرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 5:43  توسط ساحل تنها  | 

داره می میره دلــــــــــــم                     واسه مخمل نگــــــــات

همه رنگی رو شناختــــم                     من با اون رنگ چشات

آره داره می میره دلم .دارم ذره ذره آب میشم .دارم به آخر می رسم.می دونی؟خبر داری؟
می دونم می فهمی.می بینی .می شنوی چه حالی دارم.به چه روزی افتادم...داری انتقام می گیری؟مگه نه؟...حق داری.به خدا حق داری.....
وقتی بودی ندیدمت،نفهمیدمت،نشناختمت و حالا که رفتی می خوام جبران کنم...خیلی دیره.مگه نه؟می دونم.
می دونم دیگه وقتی نیست.دیگه نمیشه.چون تو رفتی ...شاید واسه همیشه....اما ای کاش می دیدمت.فقط یه بار دیگه.فقط یه بار دیگه تا بهت بگم:

اون لحظه هایی که بودی وجودت رو حس نکردم و حالا که رفتی با تموم وجود جای خالیت رو حس می کنم.

منو ببخش

منو ببخش

 ای به من نزدیکتر از من

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 9:28  توسط ساحل تنها  | 

 

 

یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پر از گل های رنگارنگ.پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تا اینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد. به آسونی آب خوردن . بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه.جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند.
اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریختن .زرد و پژمرده شد. .دیگی کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.اما اون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شاد بشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها.
بهار به سراغ گل رفت.اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.بهار با مهربونی از گل پرسید:چی شده گل کوچولو؟چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟چرا اینقدر زرد و پژمرده شدی؟من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی می خوای بگو.
اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره از بقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد  و همه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت:فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.حتی از اون قشنگتر.حالا شاد باش و بخند.اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.بهار گفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو می خوام.بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.گل سرخ گفت:هر آرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم  در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.
بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.اما گل اجازه نداد و گفت : یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم.
فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن .جای  دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های  سرخی که همه جا  یادگاری مونده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 19:26  توسط ساحل تنها  | 

تو را در همه ی شب های تنهایی

مانند مهتاب

             دیده ام

که با من سخن می گویی

تو با من راه می روی

                 حرف می زنی

                          می خندی

تو با غم هایم اشک می ریزی

                         در تنهایی ام می مانی

                                          و با قلب سخاوت گرت

                                                                   آرامم می کنی

و من سر مست از حضورت زنده می شوم.

تو به زیبایی ستارگانی

                           و به پاکی باد

                                  و از همه خورشیدها روشن تر

                                               و از همه دریاها بزرگتـــــــــــــــــر

تو می آیی

        هر شب

              به خواب هایم

و پر می کنی زندگی ام را

                                 از حضورت

و من به بهانه ی بودن تو

                                     زنـــــــده مانده ام

با من بمان و حرف بزن

بمان و بگذار من هم

                         در لحظه لحظه های بودنت

                                                      جایی داشته باشم

 بمان و بگذار من هم

                    با قلب رنج دیده ام

                                       اندکی عشــــــــــــــــــــــــق را تجربه کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 9:38  توسط ساحل تنها  | 

ثانيه ها به تندي ميگذرند ،دقيقه ها زودتر ميروند و ساعت ها هنوز نيامده قصد رفتن دارند.همه دست به دست داده اند...همه در تلاش و تکاپو اند ...همه با هم يکي شده اند تا ديدار ما هنوز آغاز نشده به پايان رسد...هنوز به هم سلام نکرده وقت  وداع است ...بايد برويم..به راه خود...اگر چه راهمان مي توانست يکي باشد....
 بايد برويم ...با خاطراتي که لبريز از حضور بودن هاست.
باید رفت...با حرف های که در قفس لب هاست.
فرصت دیدار کم است....زمان می گذرد و ما هنوز محو تماشای هم نشده باید برویم.
کاش روزگار به رحم آید...کاش زمان از نفس بیفتد...کاش در لحظه دیدار همه از رفتن باز می ماندند.کاش.....
خستــــــــه ام...
برای دیدنت راه درازی پیموده ام، اما هنوز نیامده و تو را ندیده باید رفت.
وقتی نمانده...زمان آهنگ حرکت آغاز کرده و تو مسافری....مسافر رویاهایم.
باید بروی...
برو ای تمام لحظه های ناب زندگیم...برو ای تنها دلیل بودن هایم ...برو که من اینجا به انتظار بازگشتت خواهــــــــــــم ماند...
برو مسافرم
                  برو پرنده ام
                                   سفر به خیر
                                                سفر به خیر
                                                           هر کجا که می روی
                                                                                  به خــــــــــدا می سپـــــــــــارمت.

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 7:19  توسط ساحل تنها  | 

 

چشمام رو میبندم وبا خودم میگم کاش همه این کابوس ها دروغ باشه...کاش این سیاهی ها تموم بشه....کاش این روزای انتظار به پاین برسه...اما..........دلم نمی خواد چشامو باز کنم....نمی خوام دوباره ببینم که نیستی...نمیخوام دوباره حس کنم که برای همیشه رفتی و من موندم با یه کوله بار حسرت و آه.......نه نمی خوام...نمی خوام...............
میدونی دل خوشی من این روزا فقط یه مشت خاطراته .یه مشت خاطراتی که روز به روز کم رنگتر میشه...
چرا بر نمیگردی....چرا  میذاری تو حسرت و  آه بسوزم...مگه تو همونی نبودی که هیچ وقت تنهام نمیذاشتی...آخه چطور دلت اومد اینبار بری...بری و هیچ وقت صدام نکنی...بری و همیشه منو منتظر بذاری...
نه باورم نمیشه....آخه تو هیچ وقت اینطوری نبودی...هیچ وقت بیخبر نمی رفتی...بگو که برمیگردی...بگو که همه اینا یه کابوسه...یه کابوس تلخ.....بگو وقتی چشامو باز میکنم تو کنارمی....بگو.بگو برمیگردی.....بگو.............................

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:1  توسط ساحل تنها  | 

و عشق با ما متولد شد

از کودکی

و بزرگ شد همراه ما

و وسعت یافت در قلب هایمان

و روزی مرد

با رفتن تو

و قلبم را شکست

آرام و بی صدا

و شدم مجنونی سرگردانَ

در پی لیلی

و به دنبالت گشتم تمام جهان را

و نیافتم تو را در هیچ کجای آن

زیرا تو رفته ای

آرام و بی وداع

و مرا سپرده ای به دست باد

و نگرفته ای هیچ سراغی از من

ولی من تو را می یابم

روزی که دیر نیست

زیرا صدایی شنیده ام

که می خواند مرا

و به سویم می آید

آری مرگ می آید

و مرا به تو می رساند

پس منتظرم باش

                           منتظر آمدنم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:39  توسط ساحل تنها  | 

     

دوباره دلم بهانه ات را می گیرد و من درمانده تر از هر روز می مانم .درمانده چون نمی دانم این بار چه بگویم.چگونه بگویم که رفته ای ؟ چگونه بگویم که خاطره شدی ؟ چگونه بگویم که دیگر نخواهی آمد؟

کاش می دیدی . می دیدی که با هر صدای در چگونه از خود بی خود می شود.چگونه به خود نوید می دهد که تو آمده ای.چگونه خود را به در می رساند اما...

اما آنگاه که در پشت در تو را نمی بیند نمی دانی، نمی دانی چه حالی می شود.

کاش می دیدی.کاش می دیدی این روزها چگونه در تمنای تو اشک می ریزد، با چه حالی تو را صدا می کند.کاش می دیدی

آری کاش می دیدی من چگونه در جواب خواهش های او سکوت می کنم.آه اگر بفهمد،اگر بفهمد رفته ای خواهد شکست.خواهد مرد.

کاش می دانستی، کاش می دیدی ، کاش می آمدی ،

                                                                                     کاش...

                                                                                                 ولی افسوس.

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 1:12  توسط ساحل تنها  | 

سلام دوباره

نمی خواستم به این زودی ها بیام، ولی بارش بارون تو این چند روز تصمیمم رو عوض کرد.اونم چه بارونی.فکر کنم به زودی سیل راه بیفته.جاتون خالی.دیروز رفتم زیر بارون بدون چتر.چقدر کیف داد.
این شعر هم تقدیم به تموم اونایی که عاشق بارون هستن.

 

                                    دوباره بارون                  زده تو ایوون

                                    دل کوچیکم                   شده پریشون

                                    دوباره باد و                    دوباره بارون

                                    دوباره عشق و              دوباره مجنون

                                                          ******

                                   دوباره رفتن                    به غم رسیدن

                                   دوباره چشمام               شکستو دیدن

                                                          ******

                                   دوباره ابرا                      شدن دیوونه

                                   دل کوچیکم                    گرفت بهونه

                                   بهونه ی عشقه              رفته بر باد

                                   همون که اومد                نموند و پرواز

                                                       ******* 

                                        دوباره من موندمو شب سرد 

                                       دوباره من و یه فصل پر درد

                                                     *********

                                   هوای ابری                      صدای بارون

                                   منو خیالت                        کنار ایوون

                                   نشستم اینجا                   به زیر بارون

                                   می خوام ببینم                تو رو غزل خون

                                  صدای بارون                      صدای ابرا

                                   صدای عشقو                   صدای فریاد

                                  میان دوباره                      میان به اینجا

                                  منو خیالت                       دوباره تنها

 

            

                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 6:57  توسط ساحل تنها  | 

یادت می یاد یه روز گل سرخ عشق و علاقه به تو رو تو گلدون قلبم کاشتم.

یادت می یاد هر روز با ذره ذره ی وجودم آبش می دادم.

گل من روز به روز بزرگتر و زیباتر می شد.همه می دیدنش و حسرت

می خوردند.همه دلشون یه گل سرخ مثل گل من می خواست.تا اینکه

خزون نتونست بیشتر از این وجود گلم رو تحمل کنه.یه روز اومد و اونو پرپر

کرد و تمام گلبرگاشو ریخت تو دامن باد.

و حالا از گل نازنین من فقط یه شاخه مونده.یه شاخه ی خشک بدون گلبرگ.

کاش می اومدی.شاید اونوقت تو گلدون قلبم گل عشق تو دوباره جون

می گرفت.دوباره سبز می شد.دوباره جوونه میزد.کاش...

ولی افسوس...

                افسوس که خزون گلبرگ های تو رو هم پرپر کرده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 5:0  توسط ساحل تنها  | 

 

مهمون عزیز ما مثل هر سال چه زود رفت و دوباره ما موندیم و یه کوله بار حسرت از فرصت هایی که به آسانی از دست دادیم و نفهمیدیم.

مهمون عزیز مون رفت و ما موندیم با یه بغض سنگین از اینکه آیا سال دیگه هم توفیق دیدنش رو داریم یا اینکه امسال آخرین دیدارمون بود و ما نفهمیدیم.

خدایا به ما یه فرصت دیگه بده.
خدایا امسال آخرین دیدار ما نباشه.
خدایا به ما یه بار دیگه توفیق دیدنش رو بده.
خدایا نماز و روزه های ما رو به حرمت این ماه عزیز قبول کن.

                                                                                          آمین یا رب العالمین

                                          

فرا رسیدن عید سعید فطر  بر همه ی شما دوستان عزیز مبارک باد.

                                    

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 3:59  توسط ساحل تنها  | 

 

می دانم رفته ای و دیگر باز نخواهی گشت.می دانم یک عمر مرا در

حسرت چشمانت خواهی گذاشت.می دانم تو را از دست داده ام. تو که

یادگار کودکی و همزاد غصه هایم بودی٬ و من چه دیر تو را باور کردم

و چه زود از دست دادم.

من می دانم ولی تو نمی دانی

نمی دانی این خانه هر روز ماتمکده ای است برای غصه های من.

تو رفته ای ونمی دانی

قلب کوچک من هر گاه نامت را می شنود چگونه اشک می ریزد و

چگونه این درد را با همه ی کوچکی اش در خود می فشارد.

آخر بگو به کدامین گناه مستحق این عذابم.

بازگرد و لحظه ای به من فرصت بده ٬فرصت جبران گذشته را.

باز گرد٬ خواب های من منتظرند.منتظر آمدنت.

قلب من شکسته است.قلب من خسته است.تنهایم نگذار.

باز گرد

              بازگرد

                               منتظرم.

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 6:40  توسط ساحل تنها  | 

مولایم

یه وقت هایی آرزو می کنم کاش منم تو زمان تو بودم٬کاش منم یکی از اهالی شهر تو بودم و هر روز توفیق دیدن روی ماهت و شنیدن صدای دلنشینت رو داشتم ولی بعد پشیمون میشم .می دونی چرا؟

آخه می ترسم.می ترسم چون می گم نکنه منم مثل اهالی کوفه یه وقت فریب می خوردم و تو رو تنها می ذاشتم.نکنه مثل اونا که تا دیروز با تو دوست بودن یهو دشمنت می شدم. نکنه ...

آه مولایم

حتی فکرشم آدمو عذاب می ده.نه من نمی خوام یکی از اهالی بی وفای اون شهر نفرین شده باشم.نمی خوام همیشه نفرین یاس پیامبر پشت سرم باشه.نمی خوام و نمی خوام.

علی جان

می دونی دلم می خواست چی باشم؟دلم می خواست قطره ای از آب یا سنگی از دیواره ی اون چاهی بودم که هر شب خسته از نامردی  ها و بی وفایی ها سر بر آستان آن می گذاشتی و می گریستی وبا خدای خود راز و نیاز می کردی.

آره مولایم

دلم می خواست قطره ای از آب اون چاه یا سنگی از دیوارش بودم  تا هر شب تو را می دیدم و همراه تو می گریستم.

مولا جان

تنهایم نگذار.دستم را بگیر و در تمام لحظات زندگی راهنمایم باش و به من این سعادت را بده که از پیروان تو باشم.    الهی آمین

                                **********************

شهادت حضرت علی (ع) بر تمامی دوستداران آن حضرت تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 1:49  توسط ساحل تنها  | 

 


            











 

کاش عشق نبود

کاش احساس نبود

کاش قلب نبود

اون وقت این همه غم نبود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 5:59  توسط ساحل تنها  | 

من خزانی دیدم
که تمامی نداشت
و بهاری دیدم
که به آسانی یک پلک زدن
                       کوچ نمود


من که ام
زخمی یک فصل زمستان خورده
یا که پاییز زده
من که ام
عاشق یک یاد عزیز
عاشق بوی غریب پاییز

من چه تنهایم تنها
همچو آن برگ خزان زده در آن گوشه ی باغ
یا همان درخت پیری که رفتست ز یاد

من به دنبال گذشته ای قشنگم
من همان ستاره ی شبای هفت رنگم
حال بی رنگم
به دنبال تو ام
عاشقی رفته ز یادم
غم لانه کرده در جانم
بی تو امیدی ندارم
با کدامین حرف گویم
                     بی تو من ستاره ای خاموشم

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 1:19  توسط ساحل تنها  | 

                                             به نام خالق هستی

دوباره یکی از ماههای خوب خدا اومده.یه ماه خوب ومهربون. ماهی که خدا به ما یه فرصت دوباره می ده تا گذشته هارو ٬ خطاها و لغزش هایی رو که انجام دادیم٬ جبران کنیم. و ما چقدر سعادتمندیم که توفیق دیدن این روزهای خوب و قشنگ رو داریم.
باید خوشحال باشیم و به خودمون ببالیم .باید خدا رو شکرکنیم چون یه بار دیگه خدا این رحمت بزرگش رو به ما ارزانی داده.رحمتی که ممکنه نصیب خیلی ها نشه و حالا که نصیب ما شده قدرش رو بدونیم.
.فرصت ها رو از دست ندیم و تا می تونیم از این لحظه های طلایی استفاده کنیم.همیشه برای جبران گناهان وقت نیست.
طاعت و عبادت همه ی شماقبول باشه.انشاالله.
                                                                   منو هم دعا کنید.

خدایا
به خاطر نعمت زندگی٬
به خاطر پدر و مادر خوب٬
به خاطر دوستای خوب٬
و به خاطر همه ی چیزایی که به من دادی٬
                                                         تو را شکر می گویم.
تو را شکر می گویم٬
چون تو خدای من هستی
نه کس دیگر
 و این برای من
                    بزرگترین افتخار است.

                                    

                                                                                                    "ساحل تنهایی"
                                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 20:24  توسط ساحل تنها  | 

ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت ها می آیند و تو نمی آیی. روزها ، هفته ها، ماهها و سالها می آیند و تو نمی آیی . بهار و تابستان ، پاییز و زمستان همه و همه می آیند وتو نمی آیی .
هنوز عطر تو ،
                    یاد تو
                                و حضورت در این خانه است.
هنوز گرمی حضورت را با تمام وجود احساس می کنم و قلبم در انتظار آمدنت ثانیه ها را می شمارد. و تو  
بی خیال و فارغ از این همه شور و حرارت ،بدون لحظه ای درنگ بر اندوه من ، بدون لحظه ای نگریستن بر قلب خسته ام ، قصد باز گشت نداری. آخر چرا
بگو انتظار تا کی؟
                      چشم به راه ماندن تا کی؟
                                                            نگریستن به در و دیوار خاته تا کی؟
بگو
اگر بگویی شاید اندوه این جدایی را
                                                 این تنهایی را
راحت تر بپذیرم. به من بگو
                                   بگو
                                          انتظار تا کی؟  
                                                            تا کی؟   
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 6:16  توسط ساحل تنها  | 

هر جمعه صداش می کنم                                زیر لب دعاش می کنم
اون که مخمل دلمو                                          فرش زیر پاش می کنم 

هر جمعه دلهای بی شماری او را صدا می کنندو می خوانند. هر جمعه دلهای بی شماری در فراق او اشک می ریزند و منتظرند. و او در پاسخ آن همه تمنا روزی خواهد آمد و آنگاه زندگی دوباره متولد خواهد شد. مولای من می دانم غرق در گناهم و لایق دیدارت نیستم ولی این فرصت را از من نگیر. من منتظرم

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید کسی دیگر
کسی بهتر
                کسی که مثل هیچ کس نیست

                                                                                 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 2:55  توسط ساحل تنها  | 

می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت

می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه
می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها
می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 7:7  توسط ساحل تنها  | 

یه روزی می یاد که بی من
می شینی یه گوشه تنگ
می ریزی اشکاتو با غم
می شوی دلتنگ دلتنگ
می کنی یاد از دل من
اون دل غمگین و پر درد
اون که با بی اعتنایی
جا گذاشتیش تو شب سرد

اما من دیگه که نیستم
که کنار تو بشینم
پاک کنم اشکاتو با دست
بریزم غم ها تو بر سنگ
تو دیگه بی عشق می مونی
بی کس و بی حس می خونی
این سزاته این سزاته
این سزای ناسپاسه

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 6:7  توسط ساحل تنها  | 

و تو را می جویم
من در این میکده عشق
و نمی یابم باز
آه رفتی
تو چگونه
بی تو من از نو شکستم
با دلی گریان نشستم
اشک می ریزم به یادت
باز می جویم صدایت
در پی تو من روان هر دیارم    
بازمی خوانم نگاهت
آه نیستی که ببینی
این شبا 
               بی تو
                              چگونه
                                             صبح را می یابم
آه نیستی
                نیستی
تو کجایی
             تو کجایی
                                  من نمی دانم
باز گرد و مهلتی ده

                                    تا بگویم:

                                                    دوستت دارم                                                        

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 4:58  توسط ساحل تنها  |