|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
یک ماه قبل:
هنوز خوب یادم هست...
روزی که برای نخستین بار دست های ما یکدیگر را در آغوش کشیدند!!!

با شرم و شاید هم ترس لمست کردم...دست هایت را گرفتم...نمی توانستم مستقیم در چشمانت نگاه کنم...هرچند هنوز هم نمی توانم...
سخت بود...سخت...خیلی!!!
اما حالا انگار نه انگار همانم...دیگر هنگام گرفتن دست هایت ترس و دلهره ای ندارم...
و آغوشت...
که بدجور مرا به آن عادت داده ای...
کافی است دلم گرفته باشد و به آن پناه ببرم...
کافی است سر روی شانه هایت بگذارم...
کافی است دستانت را دورم حلقه کنی...
کافی است صدای قلبت را بشنوم...
تا آرام شوم... تا آرامش تک تک ذرات وجودم را پر کند... تا دیگر از هیچ چیز نهراسم....تا......
عجیب است ولی این دست ها و این آغوش را انگار سالهاست که می شناسم!!!

یک ماه قبل:
هنوز خوب یادم هست...
از اضطراب و دلهره و ترس در حال خفه شدن بودم...دلم می خواست زمان بایستد و جلوتر نرود...از آن لحظه که از آن در حال فرار بودم بدجور می ترسیدم...اما داشت اتفاق می افتاد و من توان نگه داشتن و تغییر دادنش را نداشتم...خود را سپردم به خدا...
خدایی که همیشه با من بوده و هست...
کنارت نشستم در حالی که توان نگاه کردن به تو را نداشتم...تو هم انگار دست کمی از من نداشتی...هر دو ساکت و سر به زیر بودیم...
سردم شده بود...دست هایم می لرزید...گوش هایم چیزی را نمی شنید...دلهره و ترس دست به دست هم داده بودند گویی می خواستند مرا از پا در آورند...
اما همه چیز در یک لحظه عوض شد...کلمات چه معجزه ای کردند!!!
و من بعد از آن چقدر آرام شدم...انگار نه انگار دقایقی قبل داشتم از دست می رفتم...

اولین باران پاییزی پارسال را هنوز به یاد دارم...آذر ماه بود...بیدار بودم و طبق معمول بی
خواب.تا صدای چک چک قطره هایش را شنیدم بی تاب
شدم.همان لحظه ثبتش کردم...
امسال اما...
قرار گذاشته بودیم اولین
بارانی که آمد تو ، هر کجا که بودی بیایی... برویم
کنار دریا...زیر قطره های باران...حسابی خیس
شویم....ولی...
اولین باران پاییزی امسال وقتی آمد که فکرش
را نمیکردیم...صبح زود...سریع به تو sms دادم و مژده ی آمدنش را
دادم...می فهمیدم که خوابی..چون اگر بیدار بودی و فهمیده بودی تا آن موقع sms بارانم کرده بودی!!!
دلم میخواست بروم زیر نم نم باران...دلم میخواست بگذارم قطره های باران آزادانه صورتم را بوسه
باران کنند...اما راستش را بخواهی بدون تو
دلم نیامد!!!
چند دقیقه گذشت...خبری از تو نشد...چندبار
تک زدم...می خواستم اگر خوابی بیدارت کنم...می خواستم شادیم را با تو قسمت کنم...
چند لحظه بعد جواب دادی:
من تو حیاتم...بوی خوبی داره فقط جای دستای تو خالیه!!!
می دانستم دل هر دویمان سوخته بود...آخر قرارمان بهم خورده بود!!!
صبح نشد با هم باشیم اما شب ...
با هم رفتیم کنار دریا...همان جایی که تو کاشفش بودی...روی سنگ ها نشستیم...اندکی حرف
زدیم... ناگهان تو پیشنهاد جالبی دادی: کفشامون رو در بیاریم بریم تو آب؟؟؟
دیوانه وار پذیرفتم...به سرعت کفش ها و جوراب هایم را درآوردم...پاچه های
شلوارم را تا زانو بالا زدم...دستم را به دست تو دادم و با هم در تاریکی شب قدم به آغوش دریا گذاشتیم...
تازه قدم به درون آب گذاشته بودیم که باران
دوباره شروع به باریدن کرد...نم نم می بارید...هر دویمان ذوق
مرگ شدیم...شاید هم
من کمی بیشتر...چون اصلا نفهمیدم که چقدر خیس
شده ام...
اولین باران امسال را شاید هیچ وقت فراموش نکنیم... بارانی که با همه ی باران ها فرق داشت...رنگ و بوی دیگری داشت...بارانی که برای ما یک خاطره شیرین شد.

تو را نگاه می کنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم
که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف میزنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف میزنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه میدهم
همین ترانه میشوم
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
کنارت نشستم ...دنبال آهنگی بودی که میخواستی من
هم آن را گوش دهم...دست هایم را گرفتی... خسته
بودم...سردم شده بود...خوابم می آمد...دست
راستت دورم حلقه شده بود...دست چپت در
دست هایم بود...می خواستی گرم شوم!!!
بعد از استرس ها و دلهره های امروز و چند روز گذشته... نمی دانی وقتی بی اختیار سرم را روی سینه ات گذاشتم...
چقدر آرام شدم...
صدای قلبت را می شنیدم...صدایی که آن لحظه
برایم قشنگترین و دلنوازترین
صدای عالم بود...چه آرامش بخش بود..مثل یک لالایی زیبا...
می دانی اگر چند دقیقه بیشتر کنارم مانده بودی همان طور در آغوش تو ، با صدای لالایی قلب تو به خواب میرفتم.

مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه میدهم
همین ترانه می شوم...