تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

سه شنبه

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه

چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

سه شنبه

خدا کوه را آفرید.

قیصر امین پور

 

برعکس  جناب قیصر خان گرامی، دلم میخواهد:

همه روزای خدا سه شنبه بود!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 23:45  توسط ساحل تنها  | 

مدتهاست دچار حس عجیبی شده ام که نمی دانم چیست!!! شبیه هیچ کدام از احساساتی که تاکنون تجربه کرده ام نیست...نه عشق است نه دوست داشتن...نه نفرت است نه ناامیدی…نه تنبلی است نه بی حوصلگی...نه سر درگمی است نه گیجی...

نمی دانم چیست ولی هر چه هست مرا از کار و زندگی و  به قول تو رمانتیک بودن انداخته است!!!

 نه حوصله ی درس خواندن دارم نه حوصله ی تمام کردن کارهای فارغ التحصیلی ام را!!!نه حوصله ی گردش دارم نه حوصله ی دید و بازدید!!!فقط دلم می خواهد بنشینم و سر کسی نق بزنم و این میان چه کسی بهتر از تو...چه دیواری کوتاه تر از تو!!!

نمی می دانم چیست ...دست خودم هم نیست...خسته شده ام...

مرا ببخش...می دانم خسته ای...هم کار هم درس حسابی شیره ات را در طول روز می کشند...و من به جای اینکه تو را دلداری بدهم ، به جای اینکه خستگی ات را کم کنم بیشتر عذابت میدهم!!!

مرا ببخش...

ببخش ای مهربان...

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 20:41  توسط ساحل تنها  | 

دلم گرفته بود...آن هم بد فرم...می دانی چرا؟؟؟آخر هشتمین سالگرد پرواز او بود...
 ولی امسال چقدر با سالهای پیش فرق داشت...امسال دلم خوش بود که تو کنارم هستی و این درد را یعنی درد نبودن او را راحتتر می توانم تحمل کنم...دلم به این خوش بود که ما قرار است در شادی ها و غم های همدیگر شریک شویم...اما...

sms دادم که ساعت 9 بیایی...جواب دادی که: خیلی گرفتارم و دست تنها.دل این چیزا رو هم ندارم...

می دانی با این جوابت چه به روزم آوردی؟؟؟
با تموم وجود شکستم...یعنی اینقدر برای تو ارزش نداشتم که به خاطر من از کارت بگذری و با دلت کنار بیایی؟؟؟مگر نمی خواستی دردها و غصه های من را کمتر کنی؟؟؟همینطوری؟؟؟...
کاش می فهمیدی که دردم امسال دو برابر شد!!!

تمام بعد از ظهر را در تختم بودم...نزدیکای غروب بود که خوابم برد...می خواستم فراموش کنم اما مگر میشد؟؟؟
شب هر کس می آمد سراغت را می گرفت...چه جوابی داشتم بدهم؟؟؟دوباره sms دادم:
می دانم حوصله نداری ولی برای حفظ آبرو هم که شده بعد از تمام شدن کارت بیا.
جواب دادی:
خانوم گلم آخر وقت میرسم بیام که حتما هم میام.
اندکی آرام شدم...دیگر می توانستم جواب پرس و جو ها را بدهم...میگفتم کار دارد ...دیرتر می آید... و بعد از دید نگاهشان فرار می کردم...چون نمی توانستم سنگینی نگاه هایشان را تحمل کنم.

مراسم شروع شد...تمام شد....ولی من تمام آن مدت آنقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی یک قطره اشک از چشمانم نیامد...میدانستم همیشه حدود چه ساعتی میایی ولی دیشب ساعت از آن هم فراتر رفت و تو نیامدی...

کم کم همه می رفتند و من بیشتر حرص میخوردم...تمام این مدت را نیش و کنایه شنیدم...دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و مرا در خود فرو می برد...نمی دانی چقدر سخت بود شنیدن حرف ها و دیدن نگاه هایی که مخالف آغاز ما بودند!!!

برای آخرین بار با عصبانیت تمام sms دادم که: مرسی ممنون دیگه نمیخواد زحمت بکشی بیای همه دارن میرن!!!

و چند دقیقه بعد از آن بود که آمدی...آنقدر از دستت ناراحت بودم که حتی نیامدم سلام کنم...دلم نمی خواست حتی نگاهت کنم...اما جلو دیگران مجبور بودم نقش بازی کنم...هر چند همه انگار فهمیده بودند که در دلم چه میگذرد!!!

به زور خودم را راضی کردم تا بیایم و با تو سلام کنم...آمدم و نزدیکت نشستم اما نمی توانستم تحمل کنم...به بهانه ی آوردن چایی به آشپزخانه فرار کردم...شیر آب را باز کردم و زدم زیر گریه...بالاخره بغضم سر باز کرد!!!

دلم نمی خواست دیگر برگردم...تحمل آن نگاه ساکتت را نداشتم...وقتی برگشتم مامان پیشت نشسته بود و داشتین حرف می زدین...خدا رو شکر کردم که نیازی به حرف زدن من نبود...

مامان بعد از مدتی رفت و ما رو تنها گذاشت...هر دو سکوت کردیم...نه تو حرفی زدی نه من!!!چقدر دلم می خواست تو حرف می زدی...عذرخواهی می کردی...دلیل دیر آمدنت را می گفتی...آرامم می کردی...اما تو فقط نگاهم می کردی...

دوباره زدم زیر گریه... دلم می خواست کنارم می نشستی...دست هایم را می گرفتی و با حرفهایی مهربانانه آرامم می کردی...اما تو....

دو یا سه جمله گفتی که من هیچ کدام را یادم نیست...دوباره سکوت کردیم...
یک دفعه... بلند شدی... خداحافظی کردی ...و رفتی!!!به همین سرعت و... من با قلبی شکسته و سرشار از غصه و عصبانیت و چشم هایی که هر آن امکان داشت ببارند تنها شدم!!!

دوباره خودم را در اتاقم حبس کردم...تمام بدنم می لرزید...سرم از شدت درد میخواست منفجر شود...سردم شده بود...اشک هایم خشکیده بود ...
دراز کشیدم...اما مگر خوابم می برد؟؟؟چشمم به تلفن بود...منتظر تلفنت یا sms هایت...پلک هایم سنگین میشد اما همین که می خواستم بخوابم می پریدم...

منتظر تلفنت بودم...اما تو با بی رحمی تمام چشم انتظارم گذاشتی!!!تمام آن ترس ها و دلهره ها که گفته بودم و کم شده بودند دوباره آمدند سراغم...
وقتی به خودم آمدم که صبح شده بود...بعد از نماز دوباره گریه کردم...آنقدر که خوابم برد...کم کم داشتم باور میکردم که انتخابم اشتباه بوده!!!کم کم داشتم باور می کردم که تو فقط شریک شادی هایم هستنی نه غصه هایم!!!

هر کس تلفن میزد جواب نمیدادم...حوصله ی هیچ کس را نداشتم...من فقط تلفن تو را می خواستم...
حدودای ساعت 9 بود که اس ام اس دادی و بعد زنگ زدی...و بعد...

دلایل دیر آمدنت را فهمیدم ...
و وقتی ظهر با آن شاخه ی گل زیبا و آن عروسک دوست داشتنی آمدی دیدنم چقدر خوشجال شدم آنقدر که نتوانستم شوق و ذوقم را پنهان کنم...

این بار را بخشیدم ولی همین جا می خواهم قولی دهی:

اینکه هیچ وقت تو روزای سخت و پر از غصه تنهام نذاری...اینکه هر وقت یه شونه و یه آغوش خواستم واسه گریه و سبک شدن کنارم باشی...

باشه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 17:27  توسط ساحل تنها  | 

امشب رحمت دوست

جاریست

مانند رود

مانند باران

اگر دلتان لرزید

بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست...

 

ـ یکی از دوستان خیلی عزیزم امشب این  sms رو برام فرستاد.خیلی به موقع بود!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:22  توسط ساحل تنها  |