|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|

موج ۱ : بعضی از بچه ها آنقدر لوسند که وقتی کسی بخواهد اندکی از خوردنی هایشان را بردارد یا بزرگترهایشان از آنها بخواهند خوراکی ها یا اسباب بازی هایشان را با بچه های دیگر قسمت کنند ، نمی گذارند، حسودی می کنند، ناراحت می شوند،حتی گریه می کنند ....
حالا ،
حال و روز این روزهای من هم شده درست شبیه همین بچه ها...
به خودم حسودی می کنم!!! آخر برای من که تنهایی هایم را مدتهاست فقط با خودم تقسیم کرده ام سخت است که بخواهم سهمی از آنها به تو بدهم...
به من فرصت بده
تا کمی بزرگتر شوم!!!
----------------------------------------------------------
موج ۲ : مادر همیشه میگفت: بخند ، اخم نکن...میگفت وقتی میخندی زیباتر میشوی...پدر هم همین عقیده را داشت...هر وقت می خندیدم ، مرا می بوسید!!!
هر دو عاشق خنده هایم بوده و هستند...
و حالا کم کم دارم معنی این جمله را خوب می فهمم:
هرگز در زندگی به کسی اخم نکن، چون ممکن است یک نفر با لبخند تو زنده باشد!!!
---------------------------------------
موج ۳ : شاید مخاطب دلتنگی هایم دیگر کمتر تو باشی... شاید با تو دیگر کمتر درد دل کنم...شاید دیگر...شاید...
اما باور کن همه ی اینها دلیل نمیشود که تو را فراموش کنم!!!
جای تو در قلبم همیشه محفوظ است...همیشه...
باور کن.
دعایم کن...

هوای دلم دوباره ابری است...چقدر این روزها جای تو خالی است...چقدر دلم هوای آن خنده هایت را کرده...چقدر دلم برای مسخره بازی هایت...برای شوخی کردن هایت...برای سر به سر گذاشتن هایت تنگ شده!!!
کاش این روزها بودی...کاش کمکم می کردی..کاش مثل آن روزها می خندیدی...مسخره می کردی...کاش دوباره...
می دانی این روزها چه خاطره ای مدام در ذهنم تکرار می شود؟؟؟
یادت هست؟؟؟ خوابی که برای من دیده بودی؟؟؟
چقدر وقتی آن را برای من و مادر تعریف کردی خندیدی...چقدر لجم گرفته بود...تو هی بیشتر توضیح می دادی...و من هی بیشتر عصبانی میشدم!!!
چقدر آن روزها شیرین بود و من قدرش را ندانستم!!!
و حالا که انگار خوابت اندکی دارد تعبیر می شود نیستی...
می دانی هنوز سردرگمم...هنوز دو دلم...در شک و تردیدم... نمی خوای کمکی کنی بی معرفت ؟؟؟ نمی خواهی بگویی راه درست کدام است؟؟؟ نمی خواهی بگویی چه تصمیمی بگیرم؟؟؟
سخت است...باور کن...سخت تر از آنچه فکرش را می کردم...
اگر اشتباه کنم ؟؟؟ اگر آنچه می گوید و فکر می کنم نباشد ؟؟؟آن وقت چه کنم؟؟؟
خسته ام...گاهی وقت ها می گویم که بیخیال...این را هم بگذار به حساب بقیه...اما بعد...نمی شود...نمی دانم... دو دل می شوم...می مانم...
شاید اینبار همه چیز فرق کند...
2 هفته ای می شود نیامدم دیدنت...نه دیدن تو نه دیدن پرستوی کوچک...
می دانم شاید دلخور باشی...اما
کمکم کن...
دعایم کن...
خواهش می کنم...