|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
هر چه میخواهم فراموش کنم نمی شود...نمی گذارند...
آمده ام دیدن دختر دایی ...می دانی کجا؟؟؟همان بیمارستان نفرین شده!!! همان که تا مدت ها دلم نمی خواست از کنارش رد شوم...همانی که آرزو می کردم خراب شود!!!
چگونه می توانم از در و دیوارش متنفر نباشم...
آمده ام دیدن دختر دایی.سه روزی می شود که به علت آبسه ی فک بستری است...ورم صورتش نسبت به روز اول بهتر شده ولی تمام دست هایش را برای یافتن رگ تکه تکه کرده اند.
با اینکه خستگی از سر و رویم می بارد برای اینکه روحیه اش را عوض کنم خودم را شاد نشان می دهم...می خندم...سر به سرش میگذارم ولی نمی توانم خیلی فضای اتاق را تحمل کنم...تمام این در و دیوارها برایم یاد آور خاطراتی عذاب آورند...
از اتاق بیرون میزنم و در راهروی بیمارستان قدم میزنم می روم و می آیم که آن زن را می بینم...بی صدا اشک میریزد و به دکتر التماس می کند که آیا مریضش می میرد؟؟؟
پاهایم سنگین می شوند...خشکم میزند...آتش می گیرم...دوباره غرق در خاطرات می شوم...
دکتر می رود...زن کنار در اتاق مریضش روی دو زانو مینشیند و همچنان بی صدا اشک می ریزد...
به اتاق دختر دایی برمی گردم کمی می مانم اما دلم طاقت ندارد...دوباره بیرون می آیم...زن همچنان نشسته و اشک میریزد...دلم می خواهد نزدیکش شوم...آرامش کنم...بدانم مریضش کیست که اینگونه بی تاب است...دلم میخواهد بگویم که ...
اما نمی توانم...زبانم............................................................................................................. ...........................................................................................................................................
..........................................
جای تو خالیست
فردا كه میایی به سراغم
نفسی نیست
درمن نفسی نیست ،
نفسی نیست
در خانه كسی نیست....
موج 1 : لا به لای خرت و پرت هایی که مشغول تمیز کردنشان هستم مجله هایت را پیدا می کنم.مجله هایی که هر هفته تو و پسر دایی می خریدین و می خواندین و بعد از شما سهم من میشد.
تاریخشان را که نگاه می کنم باورم نمیشود...سال 77 و 78!!!یعنی حدود 10 سال پیش!!!
با شوق و ذوق نگاهشان میکنم... ورقشان میزنم...و با هر ورق انگار خاطره ای زاده می شود...
همه را جمع می کنم و به اتاقم می برم...روی تختم دراز می کشم و یکی یکی بازشان می کنم تا بخوانم... لای یکی از آنها چند کاغذ کلاسور توجهم را جلب می کند...می دانی چه بودند؟؟؟
جزوه های دانشگاهیت...جزوه هایی که با دست خودت نوشته بودی...
چقدر ذوق می کنم...انگار دنیا را به من داده اند...
یکی یکی می خوانمشان...چقدر برایم آشنا هستند...آخر من و تو هم رشته ای بودیم....کاش زودتر پیدایشان کرده بودم...نه حالا!!!
برگه ها رو دوباره لای همان مجله می گذارم...ولی قبل از بستن مجله آنها را می بوسم...می خواهم همه را نگه دارم...
-----------------
موج 2 : پنج شنبه از صبح سرگیچه دارم...تمام مدت در اتاقم روی تختم خوابیده ام... دلم بهانه ات را می گیرد...اصلا این روزها همه اش دلم برایت تنگ می شود...چقدر به کمک هایت احتیاج دارم...نمی دوانم از که و کجا سراغت را بگیرم؟؟؟
وقتی می فهمند می خواهم به دیدنت بیایم می خواهند مانعم شوند ، اما مگر می توانند؟؟؟
عمداْ دیر از خانه خارج می شوم...آخر هفته پیش که دیر آمدم آرامستان خلوت بود و راحت توانست سر خاک تو و گل کوچکمان بنشینم و گریه کنم بدون آنکه کسی نگاهم کند و مانعم شود...چقدر سبک شدم و آرام.
------------------------------------------------
موج 3 : از من درباره تو می پرسد...در جوابش می گویم: لیاقت نداشتم!!!...می خندد...ناراحت می شوم ... سکوت می کنم...آخر او چه می داند ؟؟؟...چه می داند از لحظه هایی که بر ما گذشت؟؟؟
و حالا همین "او"ست که می خواهد جای خالی" تو" را برایم پر کند...اما مگر می تواند؟؟؟...مگر من اجازه می دهم؟؟؟

موج ۱: تمام می شود...خیلی ساده...و من هنوز نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت...باورم نمی شود ۴ سال به این سرعت گذشت....انگار همین دیروز بود...
اولین روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم...پدر و مادر خوشحال بودند از قبولیم...از اینکه کنارشان می مانم و شهر دیگری نمی روم ...من اما خوشحال نبودم...برایم جذاب هم نبود...خسته بودم و بی تفاوت...فقط آرزو می کردم هر چه زودتر تمام شود...
اما کم کم همه چیز برایم عادی شد...دوستان خوبی پیدا کردم...۴ سال را با هم بودیم...خاطراتمان در روزها و ثانیه های همین ۴ سال شکل گرفت...هر ترم که جلوتر می رفتیم بیشتر همدیگر را می شناختیم...بزرگتر می شدیم...تجربه هایمان بیشتر میشد...اما من نمی دانم چرا گاهی دلم هوای ترم اول را میکرد...همان ترمی که انگار همه صاف و ساده تر و پاک تر بودند!!!
روزها به سرعت گذشت...به سرعت یک چشم بر هم زدن ترم آخر رسید...روزهای پایانی کارم شده بود شمردن ثانیه ها...دو هفته...یک هفته...۳ روز...۲ روز...۱ روز!!!
آخرین کلاسمان دوشنبه ۱۳/۳/۸۷ بود که تشکیل نشد...چند روز تعطیلات و بعد شروع امتحانات...
آخرین امتحان را شنبه دادم.با بی حوصلگی و دلتنگی تمام خوانده بودم...بعد از امتحان با چند تا از همکلاسی هایم خداحافظی کردم با همه اما نه!!!...بچه ها اصرار کردند شب خوابگاه پیششان بمانم اما نخواستم و نتوانستم!!! وداع همیشه برای من سخت بوده است......
-----------------------
موج ۲ : مدتهاست می خواهم بنویسم... از روزهای بدی که این مدت گذراندم...از خبرهای بدی که شنیدم...از اتفاقاتی که رخ داد و باعث شد دوباره فکری به حال سرنوشت نامعلومم کنم... اما دستم به نوشتن نمی رفت...دلم میگفت بنویس اما دستانم یاری نمیکرد ... ناگفته های زیادی هم برای تو داشتم اما انگار حکمت این است که همیشه ناگفته بمانند...
------------------------------------------------------------
موج ۳ : مدتهاست نیستم...مدتهاست نمی نویسم...مدتهاست به دوستان مجازی ام سر نزده ام...مدتهاست وبلاگی نخوانده ام...برای کسی کامنت نگذاشته ام و ....
به حساب بی معرفتیم نگذارید... بگذارید به پای دلتنگیم!!!
در اولین فرصت به دیدارتان خواهم آمد.

چند هفته مانده به تمام شدن کلاس ها یکی از دوستانم برگه ای از امضاها و نوشته های همکلاسی هایم را به دستم داد. از من هم خواست امضا کنم و به یادگار چیزی بنویسم. می خواستند آن را در نشریه ای به مناسبت فارغ التحصیلیمان چاپ کنند. خواستم متن زیر را بنویسم اما هر چه گشتم جای خالی پیدا نکردم.ناچار فقط امضایی کردم.
روزهای با هم بودنمان
لبریز از خاطراتیم،
تلخ یا شیرین
و خوب می دانیم که حسرت خواهیم خورد،
روزی به زودی بر این روزها...