تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
موج 1: خاله و شوهرش و دخترکوچکش خانه مان هستن.دور هم سریال "سرنوشت" را نگاه می کنیم.دراز کشیده ام.سرم روی پاهای دخترخاله است.لحظه های پایانی سریال است.لحظه های پایان انتظار و شروع وصال... اشک در چشمانم حلقه زده است. با گریه های بازیگران همراه می شوم... اشک هایم سرازیر می شوند...کاش لحظه های انتظار من هم اینگونه به پایان می رسید... کاش برمی گشتی ...کاش مثل این فیلم ها همه چیز خیلی خوب تمام میشد...کاش...

 

موج 2: آزمایش های پروژه ام خیلی ساده خراب شد..مقصر هم خودم بودم.چون استادی را به عنوان استاد راهنما انتخاب کرده بودم که مناسب نبود.همه چیز را آسان می گرفت در صورتیکه کار آسان نبود. باید از نو شروع کنم...در جای دیگری و به کمک استاد راهنمای سمینارم.

چهارشنبه به دیدنش رفتم. پرانرژی و خندان بود... مثل همیشه...از مشکلات کار گفتم ...از اینکه هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته ام...از اینکه در ابتدای راهم و فرصتی باقی نمانده...

حرف هایش را مثل همیشه راحت می زند.می گوید: تو سر درگمی، مثل کسی که در بیابانی برهوت مانده و نمی داند کجا برود...

می گوید تو هنوز نمی دانی هدفت چیست و با این سردرگمی به هیچ جا نخواهی رسید!!!

 نصیحتم می کند مثل همیشه...

 

 موج 3: چه لحظه های شیرینی است وقتی که خواب هایم پر می شوند از عطر حضورت.بیا هر شب به دیدارم بیا... 

 

 اون سال رو یادته؟؟؟...همون سالی که واسه خواهری با اینکه مامان نبود تولد گرفتیم...یادته تو هم هوس جشن تولد زده بود به سرت؟؟؟

یادته می گفتی منم می خوام واسه تولدم جشن بگیرم و دوستام و همکلاسی های دانشگاهمو دعوت کنم؟؟؟

یادته اون روزا چقدر برنامه می ریختیم؟؟؟چقدر می خندیدیم؟؟؟

یادش به خیر...دنبال یه فرصت مناسب بودیم واسه جشن...چه خواب و خیالاتی داشتیم و غافل بودیم...غافل از اینکه...

 کی فکرشو می کرد که یه دفعه همه چی بهم میریزه؟؟؟...یه دفعه اون اتفاق وحشتناک می افته؟؟؟...یه دفعه تو بیخبر میذاری میری؟؟؟

 می دونی چی کشیدم وقتی دوستاتو سر خاکت دیدم؟؟؟همونایی که قرار بود واسه تولدت دعوتشون کنی؟؟؟همه شون اومده بودن اما نه واسه تولدت...اومده بودن واسه رفتنت!!!

گریه کردم...جیغ کشیدم...صدات کردم...بهت گفتم پاشو...پاشو ببین همه ی دوستات اومدن...پاشو...مگه نمی خواستی جشن بگیری؟؟؟پس چی شد؟؟؟

 جوابم رو نمی دادی...آخه خوابیده بودی...درست مثل فرشته ها ...

و حالا ...یعنی همین امروز رو میگم...تولدته... امروز درست 28 ساله میشی ...

 تولدت مبارک عزیزم ... هر چند که 8 ساله شمع های تولدت این روز خاموشن....

 

 

هنوز نمی دونم چرا این شعر رو انتخاب کردم:

 دلم مثل یه جعبه است

 جعبه ی پر جواهر

 خونه به رنگ یاقوت

 اما خوشه به ظاهر

حیف که زد و شکستش

 هر کی به دستش افتاد

 هر کی به دستش افتاد

 

 دلم مثل یه باغه

باغ بهار نارنج

واسه تن های خسته

یه جای خلوت و دنج

 حیف که تو این زمونه

 عشقه که رفته از یاد

 عشقه که رفته از یاد

 

شب تولد عشق

دلم رو هدیه دادم

به اون که عاشقم کرد

منو داد بر باد

 هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

 هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:34  توسط ساحل تنها  |