تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

موج 1: امشب عروسی یکی از دوستای دانشگاهیم بود.همه ی دخترای کلاس رو دعوت کرده بود.اما فقط 9  نفر اومده بودن که با خودم  میشدیم 10 نفر.بودن با دوستانم و دیدنشون همیشه برام لذت بخشه.

 

موج 2 : روزای آخر ترم رو می گذرونم.هر چه به پایان ترم نزدیکتر میشم بیشتر دلم می گیره. جدا شدن از دوستام خیلی برام سخته.

 

موج 3: تو این چند روز باقیمانده به پایان ترم باید کارای جلسه بحث و پروژه ام رو تموم کنم. چیزی به زمان ارائه نمونده ولی مطالب من هنوز کاملا جمع آوری نشده.هر کدوم یه جایی هستن. یه سری از ترجمه هام هم هنوز مونده. یعنی میشه تموم بشه؟؟؟

 

موج 4: از بعد از عید تا حالا خوابم باز بهم ریخته.شبا دیر می خوابم . کلی تو تختم جابجا میشم و فکر میکنم تا خوابم ببره.صبح ها هم به زور بیدار میشم.

دلم واسه یه خواب راحت و آروم و بدون هر فکر و خیال و دغدغه ای تنگ شده.

 

 

موج5 : به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو

 آخه من کجا برم ، هر جا برم بازم تویی

پیش پای لنگ من یکه و تنها می دویی

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

من به تو نمیرسم ای همه ی خوبی من

تو نه دور میشی نه نزدیک به پای چوبی من

به پای چوبی من تبر زده نگاه تو

من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

به صدای من کمی گوش بده

دل به این خسته ی خاموش بده

ببین از چی میخونم برای تو

ای همه هستی من فدای تو

 

تو و فاصله با هم یکی شدین

من و پاهام به رسیدن ناامید

کاش میشد می رسیدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چیا میگین

 

"محسن چاووشی"

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:54  توسط ساحل تنها  | 

 

موج ۱:  چهارشنبه ظهر از دانشگاه که برگشتم یه سر به مادربزرگ زدم. تنها تو اتاقش رو مبل نشسته بود. سلام کردم.نگام کرد و بعد آروم جوابم رو داد.

به زور حرف می زد .نمی دونستم چی میگه. از میون حرفاش فقط اسم پرستارشو فهمیدم.صداش کردم تا بفهمم مادربزرگ چی میخواد.می خواست بخوابه. پرستارش دستاشو گرفت تا بلند بشه و راه بره.

وقتی خوابید اشاره کرد برم طرفش.

اشک تو چشاش جمع شده بود.با بغض پرسید: تو ساحلی؟؟؟

آتیش گرفتم...

 

دلم گرفت.وقتی گذشته ها رو ورق می زنم و می بینم که مادربزرگ چی بود و چی شد ناراحت میشم.دلم بدجور می گیره.واسه همینه دلم نمی خواد زیاد برم پیشش.دیدنش تو این حال و روز عذابم میده.

واسه من خیلی زحمت کشیده. وقتی بچه بودم و مامان میرفت سرِکار،جای من خونه ی اونا بود.خودش میگفت اینقدر بهت می رسیدم که بچگی هات همیشه تپل وچاق و سرحال بودی.

 

عاشق گردش و تفریح بود.خنده رو لباش محو نمیشد.با این که پیر بود اما هنوز زیبایی جوانیش رو حفظ کرده بود.هر چی اذیتش می کردیم و بهش می گفتیم ناراحت نمیشد...

 

همه چی خوب بود تا اینکه بابابزرگ فوت کرد.بعد از اون تو کمتر از یکسال از این رو به اون رو شد.یهو شکسته شد.دیگه نمی تونست کارای روزانه اش رو انجام بده.

روز به روز شکسته تر و خمیده تر میشه.این روزا اگر پرستارش نباشه حتی نمی تونه بلند بشه!!!

 

و حالا بعد از چند روز که رفتم دیدنش اول منو نشناخت. بعد هم زد زیر گریه.

طاقت نیاوردم بمونم.مثل همیشه سریع برگشتم خونه.

خدایاااا چی به روزش اومده؟؟؟

 

 

موج ۲:  دیشب خوابتو دیدم.چقدر شیرینه دیدنت…چقدر آروم شدم...

 

 

موج ۳: دوستان عزیزم اگر کم میام دیدنتون منو ببخشید.

 

 

موج ۴: قسمت جدیدی به ساحل تنهاییم اضافه  شده به اسم "یادگاری دوستانم" که شعرها و متن هایی که دوستان عزیز لطف می کنن و برام میفرستن و اغلب سروده های خودشونه رو تو اون قسمت میذارم.

 

 

موج ۵: یاد  روزای مدرسه و نیمکت ها و نمره های بیست بخیر...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:55  توسط ساحل تنها  |