تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

همیشه تسلیت گفتن به دیگران برام خیلی سخته. دلشو ندارم... انگار می خوام جون بدم...هر چند می دونم اون کسی که عزیزشو از دست داده تو این موقعیت خیلی به همدردی و بودنِ ما نیاز داره...می دونم تنها گذاشتنش تو این موقعیت اصلا خوب نیست...چون کشیدم...چون این لحظه های سخت رو تجربه کردم...

دخترخاله دیشب دیروقت بهم خبر داد که بابا بزرگِ دوستم فوت کرده.باورم نشد.آخه هیچ کدوم از دوستام باهام تماس نگرفتن.می ترسیدم به خودِ دوستم هم زنگ بزنم...هنوز تو فکر این بودم که عصر یکی از دوستای دانشگاه بهم اس ام اس داد که دایی یکی از همکلاسی های صمیمیم هم فوت کرده.

همون موقع داشتم با دوستام می رفتم بیرون.شب که برگشتم خونه از بابا که تازه از "بی بی حکیمه" اومده بود درباره فوت پدربزرگ دوستم پرسیدم.گفت آره راسته.

مامان گفت با دوستام تماس بگیرم و تسلیت بگم...نمی دونستم چیکار کنم...کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم به دوستم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم...حالش خیلی بد بود.با مادرش و شوهرش مسافرت بودن که بهشون خبر میدن.مادرش تو راه حالش بد میشه.تا رسیده بودن بوشهر دیگه حال نداشتن.به تشییع جنازه هم نرسیده بودن.

کلی با هم حرف زدیم. بهش قول دادم تو اولین فرصت برم دیدنش.

به اون دوستم هم چندبار زنگ زدم، اما موفق نشدم باهاش حرف بزنم.بهش اس ام اس دادم.فردا سعی می کنم حتما بهش زنگ میزنم...

 

 

جون می کــَنیم تو زندگی

حس می کنیم که زنده ایم

جوونی ها رو باختیمُ و فکر می کنیم برنده ایم

 

نشون میدیم که کوهیمُ و هیچکی حریفمون نشد

کوه شدن اختیاری نیست

زندگی مهربون نشد

 

تا یک شکسته می بینیم

 واسش چه اشکا روونه

خودمونم خوب می دونیم که از دلِ تنگمونه

 

هی میشکنیم، می سوزونیم

اصلا مهم نیست واسمون

اما تا ما رو میشکنن می نالیم از دست زمون...

 

"رضا صادقی"

 

 

 

- بی بی حکیمه خواهر امام رضاست. زیارتگاهش در چند کیلومتری بوشهره.معجزه های زیادی هم داره.خیلی ها ازش ناامید برنمی گردند.

 

 

- از دوستای خوب و مهربونم که تو پست قبلی تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم.مرسی

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:30  توسط ساحل تنها  | 

 

مرا کسی نساخت ٬

خدا ساخت ٬

نه آنچنان که" کسی می خواست" ٬

که من کسی نداشتم ٬

کسم خدا بود ٬

کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت ٬

آنچنان که خودش خواست ٬

نه از من پرسید و نه از آن" من ِ دیگر"م.

من یک گل ِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید و ٬

بر روی خاک و در زیر آفتاب ٬

تنها رهایم کرد.

" مرا به خودم واگذاشت".

عاق آسمان!

کسی هم مرا دوست نداشت ٬

به فکرم نبود.........

هبوط"دکتر شریعتی"

 

 - نمی دانم مبارک است یا نه؟؟!!

ـ بازگشت به روزهای خوب گذشته و دیدن دوباره تان بهترین هدیه برای من است.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:13  توسط ساحل تنها  | 

 

شب دیروقت می خوابم.اما برای نماز که بیدار می شوم دیگر خوابم نمی برد...چشمام رو به زور می بندم...به پهلو می خوابم..اما بی فایده است...خواب با من غریبه گی می کند...

مدتی را به این حالت می گذرانم...کلافه می شوم...بلند می شوم...دوش می گیرم...با کامپیوترم ور می روم...اتاقم را کمی مرتب می کنم...لباس هایم را اتو می زنم...

و هر کار وقت گیر دیگری که به ذهنم می رسد انجام می دهم تا این ساعت های آخر 86 زودتر به اتمام رسند...

اما مگر تمام می شوند؟؟؟این ساعت های پایانی به اندازه ی تمام سال گذشته طول می کشند...

مرتب به ساعت دیواری اتاق نگاه می کنم...دلم می خواهد هر چه زودتر شب شود...دلم می خواهد این روز هنوز شروع نشده زودتر تمام شود...

ساعت 8.5 که می شود لباس می پوشم...مامان می فهمه مقصدم کجاست...بابا میگه: تحوبل سال خانه باشیم...من اما می خواهم پیش تو باشم...

مامان می خواهد با من بیاید...بابا هم تصمیمش رو عوض می کنه...

عجله دارم...مامان مثل همیشه معطل می کند...به حیاط که می روم یادم می آید که سفره هفت سین کوچکی را که دیشب به خواهری گفته بودم آماده کند فراموش کرده ام...

بر می گردم ...صدایش می کنم و سفره را می خواهم...او هم معطل می کند...انگار امروز همه  می خواهند مانع از رسیدنم شوند...

در راهروی خانه ایستاده ام...خواهرم سفره را به دستم می دهد...می خواهم از در هال بیرون روم که تلویزیون اعلام می کند آغاز سال 1387....

همان جا خشکم می زند...بی حرکت می ایستم...دستانم می لرزد...تخم مرغ سفره قل می خورد و روی زمین می افتد...

سفره را روی جاکفشی رها می کنم...چه شد؟؟؟

هنوز گیجم.....

از بابا می خوام زودتر حرکت کنه...از دستشون عصبانیم....از اینکه به خاطر معطل کردن اونا کنار تو نبودم...

به آرامستان می رسیم... دلم می خواهد بدوم...دلم می خواهد پرواز کنم...همه آمده اند...همه ی آنهایی که مانند من تکه های شکسته ی دلشان را اینجا به خاک سپرده اند ...

سنگ قبرتان را جارو می زنم...بابا آب می ریزه...گلاب می پاشه...مامان گریه می کنه...من اما هنوز سردرگمم...هنوز نمی دانم چه شده...

بغض کرده ام...می نشینم سر خاکت...سال نو  و عیدت را تبریک می گویم...همین سالی که آمد بی آنکه منتظرش باشم ...و تحویل شد... بی آنکه بخواهم.....

دلم چقدر برایت تنگ شده...کاش بودی...کاش بودی.....

می دانی این چند روزه چه بر من گذشته؟؟؟

با تو حرف می زنم...اشک هایم حرف هایم را همراهی می کنند...بغضم آرام آرام سر باز می کند...

گریه می کنم...

می لرزم...

و باز یادم نمی رود که باید یک سال دیگر به سالهای نبودنت اضافه کنم...

 

 

موج 1 : این روزها را فقط می گذرانم...گاهی شاد...گاهی غمگین...

 

موج 2 : زمزمه ی این روزهایم شده:

 

من خزانی دیدم

که تمامی نداشت

و بهاری دیدم

که به آسانی یک پلک زدن

کوچ نمود

 

من که ام؟

زخمی یک فصل زمستان خورده

یا که پاییز زده

 

من که ام؟

عاشق یک یاد عزیز

عاشق بوی غریب پاییز

 

من چه تنهایم تنها

همچو آن برگ خزان زده در آن گوشه ی باغ

یا همان درخت بیدی که رفته است ز ِیاد

 

من به دنبال گذشته ای قشنگم

من همان ستاره ی شبای هفت رنگم

حال بی رنگم

به دنبال توام

عاشقی رفته زیادم

غم لانه کرده در جانم

بی تو امیدی ندارم

با کدامین حرف گویم:

بی تو من ستاره ای خاموشم....

 

۱۳/۵/۸۴

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 17:22  توسط ساحل تنها  |