تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

 

 خاطرات عیدهای مشترکمان را مرور می کنم...خاطرات همان عیدهایی که برای آمدنش ثانیه شماری می کردیم... از مدتها قبل تو فکر خرید لباس نو بودیم...تو فکر اینکه موقع تحویل سال همه چیزمان نو باشد...تو فکر چیدن زیباترین سفره هفت سین بودیم...

چقدر ازخریدن ماهی های قرمز کوچولو ذوق زده می شدیم...چه نقاشی هایی رو تخم مرغ می کشیدیم...

و چه با شوق و ذوق خانه تکانی می کردیم...

 

همان عیدهایی که موقع تحویل سال یا بعد از آن سر خاک دایی می رفتیم...همه با شادی سال نو رو به هم تبریک می گفتیم...و بعد منتظر عیدی بزرگترها بودیم...اصلا تمام کیف عید دیدنی ها، گرفتن عیدی بود...

 

 همان عیدهایی که انگار هنوز بچه بودیم...شاید هم بزرگ شده بودیم اما هنوز بازی های بد روزگار را ندیده بودیم...

همان عیدهایی که همه دور هم جمع بودند...

همان عیدهایی که گذشتند...

همان عیدهایی که خاطره شدند...

همان عیدهایی که دیگر تکرار نمی شوند...

 

من آن عیدها را می خواهم....

 

 

 

 

به گمانم آخرین عید با تو بودن بود...آماده شده بودیم که مثل هر سال  سر خاک دایی برویم...یادت هست در آخرین لحظات:

گفتی: نرویم...

گفتی: چرا باید سال تحویل را آنجا باشیم؟؟؟

گفتی: سالی که در قبرستان بر آدم تحویل شود تا آخرش خوب نیست...

گفتی: سال تحویل را خانه باشیم.بعد برویم سر خاک دایی...

 

آن سال موقع تحویل سال خانه بودیم....

ولی این سال ها..

همین سال های بی تو را می گویم...

مگر می شود موقع تحویل سال در خانه ماند و کنار تو نبود؟؟؟

 

 

 

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

 

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

 

تا کی سکوت و خلوت  کوچه های شب

 

بر چشم های پنجره تحمیل می شود

 

آیا امسال هم مثل سال های پیش

 

سال نو ، بدون تو تحویل می شود؟؟؟

...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 2:50  توسط ساحل تنها  | 

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

 

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

 

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب.

 

خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،

 

خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب

 

Khoub , khoub , khoub               

 

چه شب خوبی است امشب!

 

همه ی دنیا به خواب رفته است و من ،

 

تنها بیدار مانده ام.

 

نمی دانم چه کاری دارم...

                                           "دکتر شریعتی"

 

 

موج  ۱ : منتظر عید نیستم...دلم حال و هوایش را ندارد...برای آمدن سال نو ثانیه شماری نمی کنم...برعکس، دلم می خواهد زمان متوقف شود... یا حداقل کندتر حرکت کند...یا به خواب روم....خوابی طولانی، که وقتی بیدار شوم عید تمام شده باشد...

دلم نمی خواهد  لحظه ی شوم تحویل سال را ببینم...دلم نمی خواهد بفهمم که یک سال دیگر هم بدون شما گذشت...

 

موج ۲  : این روزها هنوز هم دلتنگم.. شبیه عروسک ها شده ام...بی حس و بی امید....

وقتی مامان و بابا رفتند کربلا منم از خونه رفتم...رفتم خوابگاه پیش دوستام...رفتم تا دور بشم از این لحظه های گنگ...

و بازگشت به خانه...و دوباره ...................

 

موج  ۳ : این بهار هم مثل هفت بهار گذشته برای من  پاییز است...اصلا بهار را فراموش کرده ام...طعم زندگی را از یاد برده ام...تنها فصلی که می شناسم ، فصل جدایی است.

 

 

موج ۴  : دوستم زل زده به چشمام.میگه: چشمات خیلی قشنگن.

می خندم.نمی دانستم چشمان بی امید هم زیباست!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:16  توسط ساحل تنها  | 

 

بردار و ببر دریا ، این پیکر بی جان را

 

بر سینه ی گردابی ، بسپار و بیا دریا

 

تو ، مادر بی خوابی ، من کودک بی آرام

 

لالایی خود سر کن ، از بهر خدا دریا.

 

دور از خس و خاکم کن ، موجی زن و پاکم کن .

 

وین قصه مگو با کس ، کی بود و کجا ؟ دریا!

 

                                                                             "فریدون مشیری"

 

 

موج 1 : مامان و بابا امروز رفتند کربلا...موقع رفتن دل مرا نیز با خود بردند...خداحافظی نمی کنم...چون طاقتش را ندارم...فقط نگاهشان می کنم و اشک می ریزم...اشک هایم پشت عینک آفتابی ام پنهان  می شوند...کسی نمی فهمد...چقدر خوب است!!!

چقدرسفر کربلا را دوست داشتم... دلنشین بود و به یاد ماندنی... چه آرامشی گرفتم...برایم مثل خواب بود...خوابی که کاش دوباره می دیدم....

 

موج 2 : دلتنگی و خاموشی ام همچنان ادامه دارد...این روزها هر کس مرا می بیند نگران می شود... می پرسند:چرا ساکتی...خنده هایت کو؟؟؟...و من... همچنان سکوت می کنم....

 

موج 3 :دیروز نتوانستم به دیدنتان بیایم...تمام روز انگار چیزی گم کرده ام...بی حوصله تر می شوم...

دلم این روزها  بیشتربرایتان  پر می کشد...بیشتر غصه دار می شود...چقدر این روزها گذشته را مرور می کنم و شب ها به این امید می خوابم که لحظه ای شما را ببینم...اما ....انگار بیهوده تلاش می کنم...

دیشب خواندن نوشته های دوستی در مرگ عزیزش دیوانه ام کرد...تمام لحظه هایش را میشناسم...تمام دردهایش را کشیده ام...می خواندم و گریه می کردم...می خواندم و تکرار میکردم...

در تختم دراز می کشم که بخوابم...اما دلتنگی اجازه نمی دهد...بغضم دوباره سر باز می کند...گریه می کنم...آنقدر که نمی دانم کی خوابم می برد..

 

موج 4: گفته بودین بگویم از کجا هستم :

 از جنوبم...از دریا...از شهری که مردمانش به خونگرمی و مهربانی شناخته می شوند... از دیار نخل ها...از بوشهر ...

و دریایی که اینقدر عاشقانه در نوشته هایم از آن یاد می کنم و دیدنش همیشه آرامم می کند، همان خلیج همیشه فارس است...و شهر زیبا و کوچک من در آغوش این دریا خفته است...

 

             دریای شهرم

 

موج 5 :از من نخواهید بگویم این دردها برای چیست...نخواهید بگویم این دلتنگی ها برای کیست...نمی توانم...تا می خواهم حرف بزنم بغضی عظیم سد راهم می شود...به یادآوری آن روزها وحشتم می اندازد...برایم دردناک است...نمی توانم...فرصت می خواهم...کمکم کنید..............

  

در هر غروب ،

 

در امتداد شب ،

 

من هستم و تمامت تنهایی .

 

با خویشتن نشستن.

 

در خویشتن شکستن.

 

این راز سر به مهر،

 

تا کی درون سینه نهفتن.

 

گفتن.

 

بی هیچ باک و دلهره گفتن.

 

یاری کن ،

 

           مرا به گفتن این راز ،

 

                                      باز یاری کن.

 

                                                                     "حمید مصدق"

 

 

 *********************************************************************

دوستان عزیزم:

دوست دارم بدونم شما هم اهل کجای این آب و خاک هستین.تو نظرات حتما بگین.

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 18:4  توسط ساحل تنها  | 

سرد و سخت شده ام...شبیه سنگ...شاید هم کوه...حسی آشنا است...بارها دچارش شده ام...دلخورکه می شوم...دلتنگ که می شوم ...این حس رفیق تنهایی هایم می شود...

سکوت کرده ام...حرف نمی زنم...کتاب می خوانم...شعر می خوانم...می نویسم...ترانه های دلخواهم را گوش می دهم...تا آرام شوم...خسته شوم...تا بخواب روم...

می گردم...لای کتاب ها...لای آهنگ ها....لای شعرها...از جانشان چه می خواهم...شاید آرامش...اما...

دوباره زخم های کهنه سرباز می کنند... دلتنگ می شوم...بیقرار می شوم...

پنج شنبه است...طاقت نمی آورم...لباس می پوشم...دنبال سوییچم که بابا صدایم می زند:کجا؟؟؟

وقتی می فهمد که مقصدم کجاست همراهم می شود...تمام طول راه حرف می زند...نمی دانم چه می گوید...حواسم جای دیگری است...

به مقصد می رسیم...به جایی که آرام خوابیده اید...به سویتان پرواز می کنم...دیدارتان همیشه شیرین است...

آمده ام که سرم را بر شانه هایتان بگذارم....در آغوشتان گریه کنم...درد دل کنم...از سکوتم بگویم...

 

صدایم را می شنوید...می دانم...

 

لبخندتان هنوز هم زیباست.....

 

بزار دستاتو بگیرم

 

                      دم آخر راحت بمیرم

 

                                     حق من نبود که بی تو

 

                                                             توی تنهایی بمیرم

 

 

 

 

 

جایی که نشستیم

 

_ سه شنبه بعد از دانشگاه با دوستم رفتیم کنار دریا.قدم زدیم و حرف زدیم.دوستم می گفت:اگه درداتو به دریا بگی صداتو می شنوه.

 رو سنگ های کنار آب نشستیم.هر دوچند دقیقه ای سکوت کردیم...شاید هر کدوم از ما داشت  تو دل خودش با دریا حرف می زد و درد دل می کرد...

عکس  بالا یادگار اون روزه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 1:5  توسط ساحل تنها  |