|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من
- در حالی که همه ی بودنم ،
تمام زندگی کردنم ،
به یک " نگریستن" مطلق بدل شده است-
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
و همچون شمع – که در "گریستن" خویش ، قطره قطره می میرد-
ذوب می شوم
و محو می شوم
و پایان می گیرم.
موج 1: دیشب قرار بود ساعت 12 مامان و خواهری برن شیراز و صبح امروز با پرواز 10.5 برن مشهد.ساعت 1 اتوبوس حرکت کرد.پسردایی مثل همیشه اومد که مثلا اون موقع شب منو برسونه خونه.دختر خاله کوچیکه هم اومد بود که شب پیشم بخوابه.پسر خاله هم وقتی منتظر حرکت اتوبوس بودیم رسید.بعد از حرکت اتوبوس هم من و دختر خاله رو رسوندند خونه و رفتند.
تا حوالی ساعت 3 بیدار بودم...خیلی خسته بودم...اما خوابم نمی برد...بابا قرار بود صبح زود بیاد.
نمی دونم کی خوابم برد....با صدای موبایلم از خواب پریدم...پشت خط بابا بود...زنگ زده بود که برم دنبالش...اما من اونقدر گیچ وخواب آلود بودم که نمی دونستم چی میگم و چی شد.وقتی به خودم اومدم که بابا رسیده بود خونه.ساعت حدودای 5 صبح بود.
موج 2: بابا سوغاتی برام عروسک آورده بود.از اونایی که شعر می خونند...بعد از این همه سال هنوز نمیدونه من از چه عروسک هایی خوشم میاد!!!
موج 3: این چند روز که مامان نیست مثلا شدم خانم خونه.بیچاره بابا.دلم براش میسوزه.حتما دچار سوء تغذیه میشه!!!
موج 4 : شنبه که می رفتم دانشگاه تو راه حس کردم ماشین خیلی سنگین و به زور حرکت میکنه.بعد از کلاس از یکی از پسرای همکلاسیم که ماشین داره کمک خواستم.یه ذره با ماشین ور رفت.گفت فکر کنم از صفحه کلاچه.با راننده های دانشگاه هم صحبت کرد.نظر اونا هم همین بود.
روز بعد وقتی از کلاس اومدم بیرون منتظرم ایستاده بود.گفت: چیکار کردین؟؟؟ماشین رو بردین تعمیرگاه؟؟؟
وقتی فهمید هنوز نرفتم کلی نصیحتم کرد که خطرناکه و حتما ماشین رو ببرم تعمیرگاه و ...
با دایی تماس گرفتم.گفتم ماشین خرابه. به مامان هم چیزی نگه...چون زود نگران میشه و فکر می کنه تصادف کردم.
دایی گفت برم پیش یکی از دوستاش تا ماشین رو ببره واسه تعمیر.
یه ذره ماشین رو دستکاری کردند که فعلا بتونه حرکت کنه.
موج 5: این چند روز تو دانشگاه با دوستام همش بحثمون سر این بود که این 4 سال چقدر زود گذشت.یکی می گفت این مدت خودش عمری بود...دیگری می گفت چقدر بزرگ شدیم...اون یکی نظرش این بود که تو این مدت خیلی عوض شدیم...
با خودم میگم :یعنی منم عوض شدم؟؟؟...بزرگ شدم؟؟؟...تغییر کردم؟؟؟
فقط میدونم که از حالا دلتنگ شدم....
موج 1:فردا شروع ترم جدید و شروع آخرین ترمی است که میرم دانشگاه .تو 4 سال تحصیلم همیشه منتظر چنین روزی بودم و حالا نمی دونم به چه علت از آغازش وحشت دارم.یه جورایی دلم نمی خواد این ترم شروع بشه!!!
شاید چون بعد از اون دیگه نمی تونم همکلاسی ها و استادام رو که به دیدنشون عادت کردم و اون همه خاطره های خوب و بد ازشون دارم ببینم.
موج 2:آخرین نمره ام رو امروز یکی از دوستام تلفنی بهم گفت.از 4 تا امتحانای این ترمم نمره ی 2 تاشون خوب بود و 2 تای دیگه اندکی که نه ، خیلی زیاد بد بود.
موج 3: بابا یکشنبه از مسافرت میاد.. روزایی که نیست نمی دونم چرا اینقدر مشکلات برامون پیش میاد. وقتی میره جاش خیلی خالیه.
خدای خوبم همیشه مواظب همه ی پدرا و مادرا باش.
موج 4:
موج 5:کسی می دونه این آهنگ مال کیه؟؟؟
کوله بار غربت،
لایق شونه ات نیست
نرو از آغوشم ،
هیچ کجا خونه ات نیست...
کمد اتاقم را خالی می کنم.می خوام از اتاق بیرونش کنم...شاید هم آن را به کسی دهم...قدیمی و خراب شده ...کشوهایش پر از کتاب و کاغذ و وسایل قدیمی است.وسایلی که سالهاست فراموش شده اند.برگه های امتحانی دبیرستانم... دفترهای نقاشی و خطاطی ام ...چند عکس قدیمی...جزوه های کنکور...و یک عالمه خرده ریزه ی دیگر.
کشوها را وسط اتاق خالی می کنم و مشغول بازرسی وسایلشان می شوم.آنهایی را که دیگر به دردم نمی خورند روانه ی آشغالی و آنهایی را که هنوز به درد بخور و پر خاطره اند گوشه ای می چینم .در میان انبوه این خرت و پرت ها 2 نوار قدیمی پیدا می کنم....لبخند می زنم...این نوارها را یادت هست؟؟؟
بیخیال تمیز کردن و جمع و جور کردن وسایل می شوم.نوارها را درون ضبط می گذارم ... اولی، نوار قصه است ...ولی لا به لای قصه بعضی جاها صدا قطع می شود و صدای من و تو می آید...احتمالا مشغول شیطونی هستیم...می خواهیم نوار قصه گوش دهیم ولی دکمه ها را عوضی می زنیم و صدایمان ضبط می شود... 3 یا 4 ساله باید باشم...یک دختر بچه ی شیطون و جیغ جیغو...و تو ۷ یا ۸ سال داری...و مثل همیشه آرام ...
نوار دوم را می گذارم.این یکی پر از صدای ماست.
در ابتدای نوار صدای بابا میاد که میخواد منو ببوسه ...منم جیغ می زنم میگم نه بابا. نههههههههههه. ..بعد یهو صدای خنده هام بلند میشه...از ته دل می خندم...بعد تو سخنرانی می کنی...از کلمه های گنده وقلمبه استفاده می کنی...مثل همیشه انشاهات بی نظیره...می گی: ما نمی ترسیم...ما در راه خدا می رویم...خدا خیلی قویه...زورهمه ی دشمنان رو داره...
فکر کنم اون روزا باید روزای جنگ باشه!!!...چون وسط حرفات از رزمنده ها هم یاد می کنی...
تو همچنان سخنرانی می کنی و من همچنان از ته دل می خندم...چه خنده ی دلنشینی...چقدر دلم از این خنده ها می خواهد...خنده ای با تموم وجود...
از خنده های بچگیم خنده ام می گیرد...ولی این خنده فقط چند ثانیه طول می کشد... یک دفعه می زنم زیر گریه...دلم یک آن هوایت می کند...هوای تو...هوای روزای خوب کودکی...هوای روزهای بیخیالی و بازیگوشی ...
چشم هایم می بارند و کودک شاد درون نوار، فارغ از غم ٬ می خندد....