|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|

دیشب با خواهری و دختر خاله و دختر دایی رفتیم شمع زنی.پسر خاله ما رو رسوند.رفتیم قدمگاه و بعد محله های قدیمی شهر.شلوغ است.تقریبا بیشتر مردم شهر آمده اند.
شمعی بر می دارم تا روشن کنم.می گویند باید آرزو کنم.می مانم... چه آرزویی؟؟؟
چند جای دیگر هم می رویم و شمع روشن می کنیم...اما من در پی آرزویم...آرزوهای گمشده ام...خدایا از تو چه بخواهم؟؟؟
دیگر شمعی روشن نمی کنم...گوشه ای می ایستم و زل می زنم به شمع ها...آنهایی که می سوزند... آب می شوند و می میرند...اما صدایشان در نمی آید...
دلم می گیرد...بغض می کنم...به آن روزها می روم...روزهای آخر... قبل از پرکشیدنت...روزهایی که آرزویم ماندن تو بود...روزهایی که تو هم مثل این شمع ها ذره ذره می سوختی... آب میشدی...درد می کشیدی..
یاد آن شب ها می افتم که با تمام وجود دعا می خواندم...اشک میریختم ... التماس می کردم به خدا برای ماندنت...برای خوب شدنت... و تمام آرزویم آن روزها همین بود...
اما ...تو رفتی...و به همین سادگی آرزویم بر باد رفت....
دیوانه شدم...بیقرار بودم...به خدا گلایه می کردم..آخر چرا؟؟؟...چرا آرزویم را برآورده نکرد؟؟؟...جوابم می دادند:مصلحت بوده!!!...مصلحت چه بود؟؟؟
راه می افتیم.به هر جا می رسیم بچه ها شمعی روشن می کنند...من اما شمع آرزوهایم هنوز خاموش است...آخراز تو چه بخواهم پروردگارم؟؟؟ پس آرزوهایم کو؟؟؟چرا همه را از یاد برده ام؟؟؟
می رویم و می رویم و من همچنان مرور می کنم...
به آخرین جا که می رسیم به یاد حرفای مادر می افتم و آرزویی که او همیشه می گوید از خدا درخواست کنیم...شمعی برمیدارم... روشن می کنم...و آرام در دلم ازخدا می خواهم که........

موج 1:از کرخه تا راین گوش می دهم.این آهنگ چقدر مرا آرام می کند...شاید چون از یادگاری هایی است که از تو برایم مانده...
موج 2 :وامشب شام غریبان است.سخترین شبی که بر خانواده امام می گذرد...چه درد بزرگی دارند امشب..

خوابم میاد...یعنی خوابم می اومد ولی الان خواب از سرم پریده.
از دانشگاه که برمی گشتم خوابم گرفته بود.ثانیه شماری می کردم برسم خونه و بخوابم.این چند روزه به خاطر امتحانا خیلی بدخواب بودم.شب قبل حدود ساعت ۳ خوابیدم.۶ صبح هم بیدار شدم.کلی زجر کشیدم تا درس بخونم...اما چه فایده...دوباره گند زدم.
قبل از امتحان اولی عمو امیری از تهران زنگ زد.با بابا کار داشت.گوشی رو من برداشتم.احوالم رو پرسید.گفتم بد نیستم.
گفت با دکترم صحبت کرده.گفته هنوز باید داروهام رو ادامه بدم و......
حرفای عمو بوی خوبی نمی داد...من اما...هیچ واکنشی نشون ندادم...شاید چون به شنیدن خبرای بد عادت کردم.....سکوت کردم و گوشی رو دادم بابا.
با روحیه داغونی امتحان دادم...تا یادم به اون حرفا می افته دلم می گیره...بغض می کنم...
موج ۱:قرار بود امتحانام ۲۸ تموم بشه اما چون امتحان آخریم که ۲۸ بود با تاسوعای حسینی مصادف شد ،لغو شد و افتاد واسه ۱.
موج۲: دوباره ماه حسین.امسال محرم واسه من یه رنگ و بوی دیگه داره...
موج ۳: دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دل ها همه آماده ی پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
التماس دعا

این روزا یعنی درس می خوانم...تا 12-1 ظهر می خوابم ولی شب ها تا دیر وقت بیدارم...حاصل این همه به اصطلاح تلاش فقط چند صفحه می شود که باز هم بهتر از هیچ است.
این روزا باز دنیایم را محدود کرده ام...جایی نمی روم... حوصله ی دیدن کسی را هم ندارم...تا دیروز که برای رساندن جزوه به 2 تا از دوستانم از خانه بیرون رفتم...از جاده ی ساحلی...دریا را بعد از چند روز دیدم...و دوباره... آرامشی عجیب گرفتم.
این روزها و روزهای امتحان یاد آن روزها می افتم... یادت هست؟؟؟... شیراز بودیم...شب های امتحان، من و تو تا دیر وقت بیدار می ماندیم...با هم درس می خواندیم...من با بودن تو دلگرمی می گرفتم و تو با بودن من...
و این روزها...من... تنهایم
موج 1: امتحانام از 22 شروع میشه تا 28 به صورت خیلی فشرده.
موج 2: این روزها هوا بی نهایت سرد شده.چقدر این هوا را دوست دارم...ولی جای یک باران حسابی هنوز خالی است.
موج 3: فردا شب عقد پسردایی است.دایی امشب اومد اینجا.دلش خیلی پر بود...
از دست تو نیست ، دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره ،واسه تو هر دم میباره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز می میرن، می ریزن، بی تو هر دم میبارن
و این روزهای بی تو...روزهایی که مدام تکرار می شوند...و دلتنگی من... که تمامی ندارد...و بی قراری ام...سرگشتگی ام...نا امیدی ام....
می بینی؟؟...ثانیه های زندگی غم آلودم را می بینی؟؟؟
خسته ام...یعنی خسته شده ام...نه از دوری تو...از زندگی...از آدم هایی که فقط به فکر خودشونن...از آدمایی که من و دلم براشون بی اهمیتیم...
بعضی وقت ها میگم یه روزی همه چیز درست میشه...اما کی؟؟؟شاید خودم رو گول می زنم...نمی دونم...دلم فقط گریه می خواد...گریه...اونم خیلی زیاد...
امتحانام داره شروع میشه...اما دست و دلم به خوندن نمیره...این روزها همه چی برام بی معنی شده...
دلم یه آرامش می خواد...یه آرامش بزرگ

این عکس رو خیلی دوست دارم.یه شب کنار دریا از آسمون گرفتم.یه جورایی بهم امید میده.وسط اون همه سیاهی یه ماه سفید...