|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|
موج 1: یه هفته ای می شد به علت بیماری از خونه بیرون نیومده بودم.تو این مدت کلی واسه خودم برنامه چیدم و چند تا از کارای نیمه تمومم رو تموم کردم.
امروز قرار بود اولین روز کارآموزیم باشه اما چون دیر با پژوهشکده هماهنگ کردم قرار شد فردا صبح برم.هر روز صبح ها غیر از پنج شنبه و جمعه از ساعت 5/6 تا 2 بعد از ظهر و به مدت 6 هفته!!! عصرها هم قراره برم شرکت کامپیوتری یکی از دوستای پدر.
فکر می کنم این می تونه تحول جدیدی تو زندگیم باشه.یه تحول پر از تحرک و فعالیت.
می خوام کمتر تو خونه باشم.اینجوری کمتر تو فکر می رم و شاید اعصابم یه ذره آرومتر بشه.
موج 2: قرار بود دیشب با دختر دایی ام بریم پیاده روی .بعد یه ذره تو میدان ورزشی نزدیک خونه بدویم و بعد بدمینگتون بازی کنیم.با هم هماهنگ کردیم .می خواست بره خونه مادربزرگ.گفتم بعد از اینکه اومدی خبرم کن.اما خبری نشد.منم خوابم برد. امان از دست این تنبل!!!
موج 3 : آکواریومم هم از یکشنبه گذشته راه افتاد . البته این دومین آکواریومه ولی از قبلی خیلی بزرگتره.کلی با ماهی های قشنگش سرگرم می شم. تا برای غذا دادن می رم سراغشون همشون جمع میشن .خیلی خوب منو می شناسن!!!
موج 4: امروز با مامان و بابا وخاله و شوهرش رفتیم دنبال کارای سوریه.این دفعه یه آژانس دیگه ثبت نام کردیم.تاریخ پرواز رو گفتن یا 5 مرداد یا دو سه روز بعد.اگه خدا بخواد این دفعه داره کارا درست می شه.تو راه دوستم sms داد. نوشته بود نمره ی یکی از درس هایی که امتحانش رو خیلی خراب کرده بودم و فکر می کردم می افتم رو زدن.انگاری استاد محترم هیچ کسی رو ننداخته.خدا رو شکر!!!
این آهنگ رو دیروز بارها و بارها گوش دادم .
اشاره کن که من به تو ، به یک اشاره می رسم
رنگین کمان من تویی ، که به ستاره می رسم
من به تو شک نمی کنم، طلوع کن ، طلوع کن
از تو به پایان می رسم ، شروع کن ، شروع کن
طلو ع کن، طلوع کن، بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود ، این خلوت سرخوردگی
طلوع کن ، طلوع کن
موج 1: الان ما یعنی من و مامان و خواهری و خاله جون و دختر دایی ام باید سوریه باشیم اما نشد.مقصر هم آژانس مسافرتی مهربان بود.موقع ثبت نام تاریخ پرواز رو 16 تیر اعلام کرده بودن.بعد از چند روز گفتن تاریخ عوض شده و شده 9 تیر.
3 یا 4 روز پیش رفتیم برای کارای بانکی و واریز بقیه پول و این حرفا که مشخص شد اصلا اسم ما چند نفر واسه 9 یا حتی 16 هم رد نشده.همه عصبانی رفتیم آژانس اما چه فایده.سرمون کلاه رفته بود اونم چه کلاهی!!!
حالا چند روزه بابا میره برای گرفتن پاسپورتا و پولمون اما هر روز یه بهونه ای میارن.شاید می ترسن از اینکه ما بریم یه جای دیگه ثبت نام کنیم و سود این سفر از دستشون بره!!!
من یکی که دیگه عمرا با این آژانس سفر کنم.
لعنت بر آدم های دروغگو و بی مسئولیت!!!
موج 2: خواب دیدم مامان و بابا و خاله و شوهرش دارن میرن مکه.موقع بدرقشون تو رو دیدم.اومده بودی... اومده بودی چند روزی که مامانینا نیستن پیش من و خواهری باشی...باورم نمی شد.تعجب زده پرسیدم: تو...تو ...تو کجا بودی؟؟؟
خندیدی و گفتی:گرفتار بودم.داشتم تو یکی از شهرهای دور درس می خوندم.
گفتم:ولی به ما گفتن که تو مُر...
گفتی:نه.می بینی که زنده ام.این چند سال هم که نبودم داشتم یه جایی درس می خوندم فقط بابا می فهمید که کجام.حالا هم که برگشته ام!!!
خواب شیرینی بود.از اون خواب هایی که مدتها آرزوشو داشتم...
و همین خواب هاست که به من نوید می دهند که همه چیز دروغ است...و رفتن تو ابدی نیست ... و روزی باز خواهی گشت.
"من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چینم"
موج 3: نمی دونم چرا یه دفعه یاد این شعر افتادم.خیلی وقت پیش اول کتاب درسی یکی از بچه های انجمن دیده بودم.
در دلم جا داری
در کنارم هرگز!!!
چشم من جز تو نبیند چیزی....
درگیر امتحانات بودم و چه صبری کردم و چه زجری کشیدم تا بالاخره ۲ روز پیش یعنی شنبه ۲//۴/۸۶ تموم شد.هرچند : به پایان آمدیم دفتر ولی حکایت همچنان باقی است.
هنوز ۱ سال دیگه دارم!!!
واسه تابستون برنامه های زیادی دارم.خیلی ها رو چه بخوام چه نخوام باید انجام بدم.مثل کارآموزی یا کارای جلسه بحث ولی بقیه رو دوست دارم مثل نقاشی و ...
ولی قبل از همه ی اینا باید صبر کنم تا نتیجه ی امتحانام بیاد.از ۹ امتحانی که دادیم فقط نتیجه ۵ تاش رو تا الان دادن که بد نبوده ولی اونایی که خیلی از نتیجه شون می ترسم هنوز مونده.
خدایا کمکم کن اون ۴ تا رو هم قبول بشم![]()
با تو می گويـم
خیلی وقته به دوستان وبلاگ نویسم سر نزدم.به حساب بی معرفتیم نذارید دلیلشو گفتم.به زودی دیدن همه میام.![]()
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.
شاید تغییر نوشته بدم.نمی دونم ولی به احتمال زیاد!!!![]()