تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

بهار داره میرسه اما نمی دونم چرا دلم حال و هواشو نداره...نمی دونم چرا مثل هر سال منتظر عید نیستم...دلم تنگه...برای سالهای کودکیم...برای خاطره های گذشته...برای آدم های عزیزی که جاشون خالیه خالیه...

نمی دونم چرا هر سال سر سفره ی کوچیک هفت سین جای یکی باید خالی باشه.چرا باید با خاطره ی روزای بودنشون...با چشم های پر از اشک...با دل شکسته و به غم نشسته سال تحویل بشه؟؟؟

 

 

 

این روزا زندگیمو محدود کردم به چهاردیواری کوچیک اتاقم و دانشگاه...کلاسها که تموم شدن بهونه ی منم برای خارج شدن از قفسم تموم شدن...

این روزا حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم...حوصله ی خرید عید رو ندارم...حوصله ی دیدن آدم ها ..حوصله ی دیدن نزدیکام..مهمونی رفتن...حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم...فقط می خوام بی خیال باشم...

 

این روزا فقط دلتنگ دریام...دلتنگ غروب زیباش..دلتنگ صدای موجاش...

 

 

 هر وقت گذرم از خودم به دنیای آدم های خوشبخت میفته سریع خودمو میرسونم به آغوشش...حتی شده واسه چند لحظه چشم به آبی آرومش بدوزم... و اون وقت با یه حس آرامش بخش و یه دل آروم بر میگردم...

 

 

خداوندا هر چند واسه من مدتهاست عید تموم شده اما ازت می خوام واسه همه سال خوبی باشه

 

خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

 

خدوندا تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!

 

 

 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

 

گوش

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

برای تو و خویش ، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزی که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

 

ترجمه ی احمد شاملو

 

 

 

 

حرف هايی از جنس دل 

 

شاید رفتم یه مسافرت خوب و زیارت آدم های بزرگ.حلالم کنید .

 

 

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را !!!

 

 

امشب به خاطر غزل آخرم بخند….امشب که از همیشه شاعرترم بخند….تا پر شود نگاه من از رنگ زندگی….تا حس بودنت بشود باورم بخند

 

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 11:14  توسط ساحل تنها  | 

  

یک روز

_چیزی پس از غروب تواند بود_

وقتی ، نسیم زرد ،

خورشید سرد را

چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است !

 

وقتی ،

چشمان بی گناه من ، از رنگ ابرها

     فرمان کوچ را

                 تا انزوای مرگ

نادیده خوانده است.

 

وقتی که قلب من

خرد و خراب و خسته ،

                             از کار مانده است.

چیزی پس از غروب تواند بود.

 

 غروب شهر من

 

چیزی پس از غروب ، کجا می روم؟

     _مپرس_

هرگز نخواستم که بدانم

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم

 یک ذره ،

             یک غبار ،

خاکستری رها شده در پهنه ی جهان

در سینه ی زمین

            یا اوج کهکشان

یا هیچ!

          هیچ مطلق!

 

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم...

اما چه می شوند

این صد هزار شعر تر دلنشین ، که من

در پرده های حافظه ام گرد کرده ام

این صد هزار نغمه ی شیرین ، که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام

این صد هزار خاطره

این صد هزار یاد

این نکته های رنگین

این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها

این ها چه می شوند؟

 

چیزی پس از غروب ،

چیزی پس از غروب من ، آیا

بر باد می روند؟

یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست ،

در سنگ ، در غبار ،

                     در هیچ ،

                         هیچ مطلق

                                  همراه با من اند؟

فریدون مشیری

 

 

 

 حرف هايی از جنس دل

 

* نمی دونم چرا فاصله ی پست ها این قدر زیاد میشه.من که هنوز خسته نشدم...

 

* هر کسی یه روز وارد بازی روزگار میشه.مهم برد و باخت نیست.مهم چگونه بازی کردنه

 

* بهار کم کم از راه می رسه ولی پاییز هیچ وقت از من جدا نخواهد شد.

 

* چقدر دلم واسه دریا و غروب زیباش تنگ شده.این پست هم شاید واسه دلتنگیم بود.

 

* خیلی از دوستان وبلاگی فراموشم کردن.دیگه سر نمی زنن.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 9:7  توسط ساحل تنها  |