تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

 

 

باز اومدم باهات حرف بزنم. شایدم دارم یه نامه می نویسم برات ولی به کدوم مقصد؟؟؟ من که از تو نشونی ندارم.نمی دونم کجایی ...آخه موقع رفتن چیزی نگفتی.حتی خداحافظی نکردی.ولی هر جایی می دونم کم از بهشت نیست.آخه برای تو با اون قلب مهربونت فقط بهشت می تونه لایق باشه....


چرا نگفتی می خوای بری؟چرا نخواستی موقع رفتنت منم باشم؟نمی خواستم بگم ولی نمی تونم نگم.خیلی بی معرفتی...خیلی...چرا بی خبر رفتی...من و تو که همیشه با هم بودیم.هیچ وقت همدیگه رو تنها نمی ذاشتیم ولی تو......تو این عهد رو شکستی.تو رفتی و منو گذاشتی با یه مشت خاطرات و یه انتظار....یه انتظار طولانی...یه انتظار پنهونی....آره یه انتظار پنهانی.هیچ کس نمی دونه که من هر روز منتظرم که تو از سفر بیای.آخه اگه بدونن شاید بهم بخندن...شایدم دلشون بسوزه و بخوان دلداریم بدن... و من نمی خوام باور کنم که رفتن تو بازگشتی نداره.نمی خوام.....

 

می دونی این جمعه که بیاد درست ۶ سال میشه که به اون سفر طولانی رفتی.یادت یه روز قبل از این که بری تولد حضرت علی بود.همه جا جشن و شادی بود.اما تو خونه ی ما فقط سکوت بود.یادته اون شب چقدر خسته بودی.همه دلشون یه جورایی گرفته بود.انگار همه  می فهمیدن میخوای بری.حتی یه بار خودت به شوخی گفتی اما من....باورم نمی شد.فکر کردم باز مثل همیشه داری شوخی میکنی یا باز از سر خستگی و بی حوصلگی یه چیزی گفتی.

کاش فهمیده بودم.کاش باور کرده بوده اون شب آخرین شبی است که تو پیش ما و با مایی.کاش...کاش ....ولی باور نکردم همینطور که الانم نمی تونم باور کنم که رفتی.

 

نمی دونم کجایی ولی هر جا هستی خیلی بهم نزدیکی.همیشه صدات تو گوشمه.عطرت هنوز تو خونه مونده.خاطره هات هنوز زنده ان.همین چیزاست که امیدوارم می کنن به بازگشتت.همین چیزاست که زنده نگهم می دارن.همین چیزاست که....

 

این جمعه که می شه سالگرد پروازت  مصادف می شه با روز ضربت  حضرت علی (ع).مصادف می شه با روزی که دل من نیز یه زخم بزرگ خورد.زخمی که همه فکر میکنن بعد از ۶ سال خوب شده.زخمی که همه فکر میکنن فراموش شده.اما هیچ کس نمی دونه که زخم دل من روز به روز بزرگتر و عمیق تر میشه.نمی دونن که هر پنج شنبه تازه می شه.زخمی که هیچ کس نمی دونه خوب شدنی نیست.

 

دلم خیلی برات تنگه شده.فقط دل من نیست که تنگه.دل همه مثل دل من شده.هوز هیچ کس فراموشت نکرده چه برسه به من.

 

می دونم این نامه به دستت میرسه.می دونم همه حرفامو می شنوی.پس تو رو خدا جوابم بده.بگو کی این انتظار به پایان می رسه.بگو که این سفر طولانی تموم می شه و تو آروم مثل  گذشته ها یه روز در رو باز می کنی و میای خونه.بگو...

 

یادت نره ....

 

منتظرم

 

منتظر جوابت

 

 

 

 می گویند تو رفته ای.

خنده دار است.

ما با تو راه می رویم.

حرف می زنیم و ...

و خوب می دانی که :

چه باشیم

چه نباشیم

قرار ما بر این است

که نام تو را با حسرت زمزمه کنیم.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 1:18  توسط ساحل تنها  | 

امروز برای من روز خوبیه و امیدوارم تا آخرم همینطور باشه.پارسال تو چنین روزی بود که تصمیم گرفتم حرفام ، تنهایی هام ،درد دل ها و عقایدم رو یه جور دیگه بیان کنم. تصمیم گرفتم اونا رو به دفترهایی که یک گوشه می مونند و خاک می خورن محدود نکنم.تصمیم گرفتم که دیگران هم حرفا و عقاید منو ببینند و بشنوند و این طور بود که ساحل تنهایی ساخته شد. و می خوام امیدوار باشم که تصمیم درستی گرفتم.

آره امروز تولد ساحل تنهاییه .امروز یک سال از وارد شدن ساحل تنهایی به دنیای مجازی میگذره.یک سالی که به سرعت گذشت.به سرعت افتادن یک برگ از درخت!!!

با خودم عهد بسته بودم که اینجا فقط شعرها و متن هایی رو که دوست دارم بنویسم و حرفی از گذشته ها و غم و تنهایی هام نباشه.اما نمی دونم چی شد دوباره برگشتم به اونجایی که نمی خواستم و حرفایی رو که همیشه فقط واسه دل خودم گفته بودم اینجا هم گفتم.نمی دونم کار درستی کردم یا نه؟

 تو این مدت دوستای عزیزی با من همراه شدن. آقایان: آقا شهرام و آقا وحید و از خانم ها : سارا و ندای عزیز کمک ها و راهنمایی زیادی به من کردن که از همین جا ازشون تشکر میکنم و امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشن.

از شما دوستای خوبیی هم که تو این مدت منو تنها نذاشتید و با نظرات خوب و زیباتون منو دلگرم کردید هم تشکر می کنم.

موفق باشید.


در ساحل دریا

به دور از آدم ها

من مانده ام تنها

تنهای بی رویا

دریا مرا دریاب

من با توام دریا

من خسته از غم ها

من عاشقــــــــــــــــــی تنهام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 9:53  توسط ساحل تنها  |