تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

سلام دوستای گلم.حدود ۳ هفته از شما و از ساحل تنهاییم دور بودم.رفته بودم یه مسافرت طولانی.جاتون خالی بد نبود.میگن مسافرت می تونه واسه روحیه ی آدم خوب باشه ، ولی واسه من فکر نمی کنم تاثیر چندانی داشته باشه.شایدم داشته ولی من خبر ندارم...

باید از همه شما تشکر کنم چون مثل همیشه منو تنها نذاشتید و قدم های مهربونتون رو تو ساحل تنهایی گذاشتید.همیشه موفق باشید.

امروز داشتم به این فکر می کردم که ما آدم ها چقدر خودخواهیم .حتی تو غم هامون!!!هر کدوم از ما که یه غمی تو قلبش داره فکر میکنه غم خودش بزرگترین غمه.فکر میکنه که هیچ کس به اندازه ی خودش بدبخت نیست.فکر میکنه با همین یه مشکل، با همین غم به آخر خط رسیده.چرا اینطوره؟؟؟

چرا همیشه خیال می کنیم غم های ما بزرگترین غمه و بقیه فارغ و آسوده از غم؟؟؟

غم های ما شاید بزرگ باشن ، اما همیشه  آدم هایی هستن که غم و غصه های ما در مقابل غم و غصه های اونا پر کاهی هم حساب نمیشه.همیشه  هستن آدم هایی که سختی ها و رنج هایی تو زندگی کشیدن که ما حتی یه لحظه اش رو نچشیدیم.همیشه هستن کسانی که تو زندگیشون مصیبت هایی دیدن که حتی شنیدنشون آدم رو به گریه میندازه.همیشه...

کافیه چشامون رو باز کنیم. یه نگاه بندازیم به آدم های اطرافمون.شاید اینطوری یه ذره از خودخواهیامون کم بشه.شاید اینطوری تحمل غم ها و مشکلاتمون آسون تر بشه.شاید ...

یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 2:38  توسط ساحل تنها  |