|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|

یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پر از گل های رنگارنگ.پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون می شد تا اینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد. به آسونی آب خوردن . بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه.جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند.
اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریختن .زرد و پژمرده شد. .دیگی کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.اما اون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شاد بشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها.
بهار به سراغ گل رفت.اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.بهار با مهربونی از گل پرسید:چی شده گل کوچولو؟چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟چرا اینقدر زرد و پژمرده شدی؟من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی می خوای بگو.
اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره از بقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد و همه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت:فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.حتی از اون قشنگتر.حالا شاد باش و بخند.اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.بهار گفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو می خوام.بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.گل سرخ گفت:هر آرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.
بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.اما گل اجازه نداد و گفت : یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم.
فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن .جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود.


تو را در همه ی شب های تنهایی
مانند مهتاب
دیده ام
که با من سخن می گویی
تو با من راه می روی
حرف می زنی
می خندی
تو با غم هایم اشک می ریزی
در تنهایی ام می مانی
و با قلب سخاوت گرت
آرامم می کنی
و من سر مست از حضورت زنده می شوم.
تو به زیبایی ستارگانی
و به پاکی باد
و از همه خورشیدها روشن تر
و از همه دریاها بزرگتـــــــــــــــــر
تو می آیی
هر شب
به خواب هایم
و پر می کنی زندگی ام را
از حضورت
و من به بهانه ی بودن تو
زنـــــــده مانده ام
با من بمان و حرف بزن
بمان و بگذار من هم
در لحظه لحظه های بودنت
جایی داشته باشم
بمان و بگذار من هم
با قلب رنج دیده ام
اندکی عشــــــــــــــــــــــــق را تجربه کنم.
غمی غمناک
شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده.
* * *
می کنم تنها ، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
* * *
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
* * *
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای ، این شب چقدر تاریک است !
* * *
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است.