|
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
|

این روزها شهر یه حال و هوای خاصی داره.یه نوای محزون،یه غم عمیق همه جا سایه انداخته.همه عذادارند.درو دیوارها سیاه پوش شدند. شبا دسته های عذاداری رو میبینی که با صدای حسین حسین تو خیابونا به راه افتادن.دسته هایی که پر ازآدماییه که با عشق اومدن. عشق به مولاشون.عشق به آقاشون.روزهای محرم یه آرامش خاصی داره.حس میکنی به خدا نزدیکتری.حس میکنی راحتتر می تونی با خدا حرف بزنی.می تونی تو این روزا هر چی دلت میخواد از خدا بخوای.چون این روزا واسطه هایی عزیز هستن که صداتو یه خدا می رسونن. و خدا به حرمت اونا دست رد به سینه هیچ کس نمی زنه.این شبا شهر پر از جوونایه سیاه پوشه.جوونایی که با عشق اومدن نه با اجبار.جوون هایی که ممکنه تو عمرشون حتی یه بار هم نماز نخونده باشن اما تو دلاشون یه عشق موج میزنه.میدونید به نظر من مهم نیست که اونا به چه منظوری اومدن ، مهم اینه که به مجلس حسین اومدن.به مجلس کسی که امیدواریم اون دنیا دست همه ما رو بگیره.دست همه اونایی رو که این شبا دلشون به یاد حسینه.دست همه اونایی که با شنیدن مصیبت های امام تو روز عاشورا اشکاشون ناخودآگاه سرازیر شده. دست همه اونایی که دل شکسته اند.همه اونایی که عزیزاشون رو به دل خاک سپردن...
خدایا ترا ستایش می کنم بستایش شکرگذاران تو بر غم و اندوهی که بمن در مصیبت (بزرگ آل محمد) رسید حمد خدا را بر عذاداری و اندوه غم بزرگ من.پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزی که بر تو وارد میشوم نصیبم بگردان .مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا با حضرت حسین و اصحابش که در راه خدا جانشان را نزد حسین فدا کردند (همنشین و هم صحبت) باشیم.

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه ، وقتی منو نداری
شونه ی کی مرهم حق حقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری ، شبای بی ستاره
برگ ریزون های پاییز ، کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه ، برگ های زرد و خسته
کی منتظر می مونه ، حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد ، شب برسه به فردا
کی از سرود بارون ، قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه ، وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون ، چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد ، یاد تو رو نیاره
کی اشکاتو پاک می کنه.........

و عشق با ما متولد شد
از کودکی
و بزرگ شد همراه ما
و وسعت یافت در قلب هایمان
و روزی مرد
با رفتن تو
و قلبم را شکست
آرام و بی صدا
و شدم مجنونی سرگردانَ
در پی لیلی
و به دنبالت گشتم تمام جهان را
و نیافتم تو را در هیچ کجای آن
زیرا تو رفته ای
آرام و بی وداع
و مرا سپرده ای به دست باد
و نگرفته ای هیچ سراغی از من
ولی من تو را می یابم
روزی که دیر نیست
زیرا صدایی شنیده ام
که می خواند مرا
و به سویم می آید
آری مرگ می آید
و مرا به تو می رساند
پس منتظرم باش
منتظر آمدنم.
قصه ی غصه ی خود را هرگز
بر لب رود مگو
حاصلی نیست
که بی برگشت است
نتواند بزداید غم تو
در دل کوه مگو
زانکه این گنگ ابد
در سکوت است اسیر
ـ که نمی میرد و جاویدان است
با درختان ،
هرگز ...
که پریشان دم هر بادند
ـ بدل فاحشه ها ، بدنامان



ابرها ، میگریند
برکه ها ، پر لجن اند
اندرین ورطه ی پر رنگ و ریا
ـ چون من باش ـ
با کسی هیچ مگو
هیچ مگو .....
*سیروس نیرو *