X
تبلیغات
ساحل تنهایــــی من

ساحل تنهایــــی من

آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من

اولین بهار...

http://thenewjew.files.wordpress.com/2007/11/writing-multiplesources.jpg

تاریخ آخرین پست را که نگاه می کنم تازه می فهمم حدود 2 ماه می شود که چیزی ننوشته ام... شاید نوشتن را از یاد برده ام ...یا شاید هم اینجا را!!! اما هر چه هست دردها و دغدغه ها هنوز مرا ترک نکرده اند...کم که نمی شوند هیچ، روز به روز افزون تر هم می شوند!!!

روزها تند و تند می گذرند و من هر روز با خود تا می توانم سر وکله می زنم تا به زندگی جدیدم بیشتر عادت کنم!!!

همه چیز گذشت و می گذرد و من تا کنون نتوانسته ام جلوی رخ دادنشان را بگیرم و نمی دانم تا کی خواهم توانست اینگونه را تحمل کنم...

بهار شروع شده...بهاری که فصل آغازم بود...عید آمد اما اینبار برخلاف 9 عید گذشته رنگ و بوی دیگری می داد...امسال کسی موقع تحویل سال اشک نریخت...همه آرام بودند و دلشان می خواست خوشحال باشند...

ذهنم آنقدر درگیر آینده و مشکلات پیش رویمان است که گاهی اوقات از ترسشان به گریه می افتم...نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم هیچ تضمینی برایمان وجود ندارد...همه اش به قول تو منفی بافی می کنم...کاش می توانستم آرامتر باشم اما نمی شود...فقط وقتی کنارم هستی همه چیز را از یاد می برم...

می دانی این وسط مسئولیت تو بیشتر است...پس باید بیشتر تلاش کنی...

باید کمکم کنی عزیز...

کمکم کنی تا این ترس و دلهره ها را زودتر از خود دور کنم...کمکم کنی تا زودتر آرام شوم و برای زندگی جدید و شاید سختمان حاضر...

http://gallery.photo.net/photo/3966204-lg.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 15:46  توسط ساحل تنها  | 

...
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 15:48  توسط ساحل تنها 

سپندارمذگان...

در حیاط خانه ی ما زیر نور ماه نشسته ایم و از امروز حرف می زنیم...امروز روز عشق ایرانی است...

از وقتی آمدی دلم می خواهد یکریز سرت غر بزنم...آخر چطور دلت آمد چنین شبی را دیر بیایی؟؟؟

کادوهایمان را به هم داده ایم...فکر میکردی یادم نیست امروز چه روزی است اما

اشتباه کردی...

مگر می شود فراموش کنم؟؟؟!!!

بعد از کمی حرف زدن و غرغر کردن، بلند می شوم...می روم و تقویم سال 88 را می آورم......تقویم را باز می کنم...ورق می زنم...اولین صفحه ای که می آید خودش است...تاریخ پیشنهادی تو...نگاه می کنم...فردایش هم جمعه است...عالی است اما

دوباره دلشوره می گیردم....


http://blogneveshtphotos.files.wordpress.com/2008/02/valentinesapandarmazgan.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 1:9  توسط ساحل تنها  | 

خاطره ی تلخ...

هر چه میخواهم اینجا چیزی از دردهایم ننویسم نمی شود...هرچه میخواهم لحظه های تلخ را ثبت نکنم نمی شود...

دیشب خانه ی عمو...دیدن فیلم های شادیمان...و دیدن مادربزرگ نحیف و مهربانم در فیلم...و دوباره پی بردن به این واقعیت که او دیگر نیست!!!

چقدر زود گذشت...

ظهر عاشورا بود که رفت...

The image “http://www.khosoof.com/photo/00350-fly.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 16:59  توسط ساحل تنها  | 

یلدای با تو...

خوشحالم که بعد از یک غیبت طولانی و ننوشتنی که دلیلش برای خودم هم چندان روشن نیست دارم از شادی ها و روزهای خوب می نویسم.

امشب یلدا بود...یلدایی که با یلداهای سال های قبل فرق داشت..اولین یلدایی که با هم بودیم...اولین یلدایی که دور از خانواده ام بودم...یلدایی در جمعی جدید که کم کم باید با آنها صمیمی شوم...یلدایی که می توانست تلخ ترین باشد اما خدا نخواست!!!

شب خوبی بود هر چند روز خوبی نداشتیم...اندکی از هم رنجیده بودیم...دلیلش هم کارهای دیوانه کننده ی تو بود...آخر کدام آدم عاقلی...بگذریم...

_____________

_________

Sms داده بودی که بداخلاق لوس!!درازترین شب ساله ها نمیخوای استفاده کنی؟

شرمنده مهربون بنجنس چون گوشی ام تو کیفم بود و وقتی smsات رو دیدم که 10 دقیقه گذشته بود.در ضمن یادت باشه که تمپل خوابالو هم خودتی!!!آخه چه کسی غیر از یه آدم خوابالو مثل جنابعالی تو این فاصله خوابش میبره؟؟؟

__________________________________________

پ.ن 1: مرسی از دعاهاتون.حال مادربزرگم اندکی بهتره.

پ.ن 2: اگه جوجه هاتون رو شمردین و زیاد اومد من خریدارشونم!!!

پ.ن3: حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید میرسد!!!

پ.ن 4: یلدای بی تو!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 3:4  توسط ساحل تنها  | 

مادربزرگ...

خوابم نمی برد...

2 شب است کارم شده گریه و مرور گذشته ها...

دعا کنید...

دعا کنید خوب شود...

او یادگار گذشته های خوب است...

دعا کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 4:30  توسط ساحل تنها  | 

12 مهر...

یک ماه قبل:

هنوز خوب یادم هست...

روزی که برای نخستین بار دست های ما یکدیگر را در آغوش کشیدند!!!



با شرم و شاید هم ترس لمست کردم...دست هایت را گرفتم...نمی توانستم مستقیم در چشمانت نگاه کنم...هرچند هنوز هم نمی توانم...

سخت بود...سخت...خیلی!!!

اما حالا انگار نه انگار همانم...دیگر هنگام گرفتن دست هایت ترس و دلهره ای ندارم...

و آغوشت...

که بدجور مرا به آن عادت داده ای...

کافی است دلم گرفته باشد و به آن پناه ببرم...

کافی است سر روی شانه هایت بگذارم...

کافی است دستانت را دورم حلقه کنی...

کافی است صدای قلبت را بشنوم...

تا آرام شوم... تا آرامش تک تک ذرات وجودم را پر کند... تا دیگر از هیچ چیز نهراسم....تا......

عجیب است ولی این دست ها و این آغوش را انگار سالهاست که می شناسم!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:55  توسط ساحل تنها  | 

11 مهر...

یک ماه قبل:

هنوز خوب یادم هست...

از اضطراب و دلهره و ترس در حال خفه شدن بودم...دلم می خواست زمان بایستد و جلوتر نرود...از آن لحظه که از آن در حال فرار بودم بدجور می ترسیدم...اما داشت اتفاق می افتاد و من توان نگه داشتن و تغییر دادنش را نداشتم...خود را سپردم به خدا...

خدایی که همیشه با من بوده و هست...

کنارت نشستم در حالی که توان نگاه کردن به تو را نداشتم...تو هم انگار دست کمی از من نداشتی...هر دو ساکت و سر به زیر بودیم...

سردم شده بود...دست هایم می لرزید...گوش هایم چیزی را نمی شنید...دلهره و ترس دست به دست هم داده بودند گویی می خواستند مرا از پا در آورند...

اما همه چیز در یک لحظه عوض شد...کلمات چه معجزه ای کردند!!!

و من بعد از آن چقدر آرام شدم...انگار نه انگار دقایقی قبل داشتم از دست می رفتم...


+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 9:50  توسط ساحل تنها  | 

باران می بارد امشب...

اولین باران پاییزی پارسال را هنوز به یاد دارم...آذر ماه بود...بیدار بودم و طبق معمول بی خواب.تا صدای چک چک قطره هایش را شنیدم بی تاب شدم.همان لحظه ثبتش کردم...

امسال اما...

قرار گذاشته بودیم اولین بارانی که آمد تو ، هر کجا که بودی بیایی... برویم کنار دریا...زیر قطره های باران...حسابی خیس شویم....ولی...

اولین باران پاییزی امسال وقتی آمد که فکرش را نمیکردیم...صبح زود...سریع به تو sms  دادم و مژده ی آمدنش را دادم...می فهمیدم که خوابی..چون اگر بیدار بودی و فهمیده بودی تا آن موقع sms بارانم کرده بودی!!!

دلم میخواست بروم زیر نم نم باران...دلم میخواست بگذارم قطره های باران آزادانه صورتم را بوسه باران کنند...اما راستش را بخواهی بدون تو دلم نیامد!!!

چند دقیقه گذشت...خبری از تو نشد...چندبار تک زدم...می خواستم اگر خوابی بیدارت کنم...می خواستم شادیم را با تو قسمت کنم...

چند لحظه بعد جواب دادی:

من تو حیاتم...بوی خوبی داره فقط جای دستای تو خالیه!!!

می دانستم دل هر دویمان سوخته بود...آخر قرارمان بهم خورده بود!!!

صبح نشد با هم باشیم اما شب ...

با هم رفتیم کنار دریا...همان جایی که تو کاشفش بودی...روی سنگ ها نشستیم...اندکی حرف زدیم... ناگهان تو پیشنهاد جالبی دادی: کفشامون رو در بیاریم بریم تو آب؟؟؟

دیوانه وار پذیرفتم...به سرعت کفش ها و جوراب هایم را درآوردم...پاچه های شلوارم را تا زانو بالا زدم...دستم را به دست تو دادم و با هم در تاریکی شب قدم به آغوش دریا گذاشتیم...

تازه قدم به درون آب گذاشته بودیم که باران دوباره شروع به باریدن کرد...نم نم می بارید...هر دویمان ذوق مرگ شدیم...شاید هم من کمی بیشتر...چون اصلا نفهمیدم که چقدر خیس شده ام...

اولین باران امسال را شاید هیچ وقت فراموش نکنیم... بارانی که با همه ی باران ها فرق داشت...رنگ و بوی دیگری داشت...بارانی که برای ما یک خاطره شیرین شد.





+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 23:45  توسط ساحل تنها  | 

در آغوش تو...

تو را نگاه می کنم

که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب

عذاب و انتظار من

 

تو را نگاه می کنم

که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف میزنم

که گفتنی ترین تویی

 

من از تو حرف میزنم

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه میدهم

همین ترانه میشوم

 

کاش به شهر خوب تو

مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم

همین پل نگاه بود



کنارت نشستم ...دنبال آهنگی بودی که میخواستی من هم آن را گوش دهم...دست هایم را گرفتی... خسته بودم...سردم شده بود...خوابم می آمد...دست راستت دورم حلقه شده بود...دست چپت در دست هایم بود...می خواستی گرم شوم!!!

بعد از استرس ها و دلهره های امروز و چند روز گذشته... نمی دانی  وقتی بی اختیار سرم را روی سینه ات گذاشتم... چقدر آرام شدم...

صدای قلبت را می شنیدم...صدایی که آن لحظه برایم قشنگترین و دلنوازترین صدای عالم بود...چه آرامش بخش بود..مثل یک لالایی زیبا...

می دانی اگر چند دقیقه بیشتر کنارم مانده بودی همان طور در آغوش تو ، با صدای لالایی قلب تو به خواب میرفتم.

 

مرا ببر به خواب خود

که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من

هر دو شکنجه بود و بس

 

 

من از تو حرف می زنم

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه میدهم

همین ترانه می شوم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:50  توسط ساحل تنها  |